‫دوران کودکی زمانی است که اغلب با حس نوستالژی و علاقه به آن نگاه می‌کنیم- به خاطر شادی‌های سادهٔ زندگی و رهایی از مسئولیت‌ها. اما اگر عمیق‌تر نگاه کنیم، آیا کودکان واقعاً آزاد هستند؟ یا زیر بار انتظارات و تحمیل‌های بزرگسالان اطراف خود قرار دارند؟ آیا واقعاً ما چیزهای زیادی برای آموزش به فرزندانمان داریم یا این‌که بیشتر باید از آن‌ها بیاموزیم؟

‫به مناسبت روز کودک (که هر سال در ۱۴ نوامبر در هند گرامی داشته می‌شود)، بیایید رابطهٔ میان والدین و فرزندان را از نگاه سادگورو بررسی کنیم.

‫سادگورو: اگر والدین واقعاً نگران فرزندان خود هستند، باید آن‌ها را به گونه‌ای تربیت کنند که هرگز به والدینشان نیازی نداشته باشند. فرایند عشق ورزیدن باید همیشه رهایی‌بخش باشد، نه مایهٔ اسارت. وقتی فرزندانتان متولد می‌شوند، به آن‌ها اجازه دهید اطراف خود را ببینند، با طبیعت وقت بگذرانند و زمانی را نیز با خودشان سپری کنند. فضایی سرشار از عشق و حمایت برای آن‌ها فراهم کنید. اجازه دهید رشد کنند. اجازه دهید هوش و درکشان شکوفا شود. به آن‌ها کمک کنید زندگی را با نگاه خودشان ببینند؛ به عنوان یک انسان- نه بر اساس هویت خانوادگی، ثروت یا هر چیز دیگری. کمک کردن به کودکان برای این‌که زندگی را صرفاً به عنوان یک انسان ببینند، برای سلامت و رفاه خودشان و همچنین برای آیندهٔ جهان بسیار ضروری است. 

‫خانه‌ی شما نباید جایی باشد که فرهنگ، عقاید و ارزش‌های خود را بر فرزندانتان تحمیل کنید. خانه باید محیطی حمایتگر باشد. اگر کودکان در خانه بیش از هر جای دیگری احساس راحتی کنند، به‌طور طبیعی ترجیح می‌دهند زمان بیشتری را در خانه بگذرانند تا بیرون از آن. امروزه گاهی یک گوشهٔ خیابان برای بعضی از کودکان از خانه راحت‌تر و دلپذیرتر است، زیرا در خانه با انواع تحمیل‌ها روبه‌رو هستند. اگر این احساس ناراحتی و فشار وجود نداشته باشد، خیابان برای آن‌ها به پناهگاه تبدیل نخواهد شد. این به آن معنا نیست که آن‌ها با واقعیت‌های سخت زندگی روبه‌رو نخواهند شد. قطعاً خواهند شد و این واقعیت‌ها به شکلی بر آن‌ها تأثیر می‌گذارند. اما مهم‌ترین پشتوانه برای رشد سالم یک کودک این است که والدین او را تشویق کنند خودش فکر کند و از هوش و تشخیص خود برای انتخاب بهترین مسیر استفاده کند. 

‫بیشتر بزرگسالان تصور می‌کنند به محض این‌که کودکی متولد شد، زمان آن رسیده که معلم شوند. اما وقتی کودکی وارد زندگی شما می‌شود، زمان معلم شدن نیست؛ زمان یاد گرفتن است. چون اگر خودتان را با فرزندتان مقایسه کنید، می‌بینید که او شادتر از شماست، این‌طور نیست؟ قبل از آن‌که این موجود کوچک و سرشار از شادی وارد زندگی‌تان شود، شما مانند یک آدم بی‌روح و ماشینی زندگی می‌کردید. اما حالا، ناخودآگاه شروع کرده‌اید به خندیدن و آواز خواندن. همراه او زیر مبل می‌خزید و بازی می‌کنید. زندگی به خاطر حضور او در جریان افتاده است، نه به خاطر شما. تنها چیزی که تا حدی مجبورید به فرزندتان آموزش دهید، شیوهٔ بقا در این دنیاست. اما کودک زندگی را بهتر از شما می‌شناسد، از نظر تجربی. یک بزرگسال قادر است انواع و اقسام رنج‌ها را برای خود خلق کند؛ رنج‌های خیالی. اما کودک هنوز به آن مرحله نرسیده است. پس زمان آن رسیده که شما زندگی را از کودکان بیاموزید، نه این‌که بخواهید به آن‌ها زندگی بیاموزید.