‫پرسشگر: وقتی مراقبه می‌کنم، همه‌چیز آرام و ساکت است و حس می‌کنم دارم به جایی می‌رسم. اما آزمون واقعی وقتی‌ست که با سختی یا مشکل روبه‌رو می‌شوم؛ آن‌وقت همه‌چیز را فراموش می‌کنم و دوباره به همان شیوه‌های قدیمیِ برخورد با مسائل برمی‌گردم. احساس می‌کنم تمرین‌هایم کم‌کم اثر گذاشته‌اند، اما وقتی اتفاقی می‌افتد دوباره به همان روش‌های قدیمی برمی‌گردم.

سادگورو: تو همین حالا دوبار این را تکرار کردی: «من برمی‌گردم.» بازگشت یعنی چه؟ یعنی حالت آشفته‌ی وجودی، طبیعتِ اصلی توست، درست است؟ آیا طبیعت اصلی تو همین است؟

‫پرسشگر: بله.

‫سادگورو: پس چرا می‌خواهی آن را از دست بدهی؟

‫پرسشگر: نه. منظورم از «اصلی» این است که این همان شیوه‌ای است که تمام عمر با مسائل کنار آمده‌ایم. 

‫سادگورو: اگر تا این حد با آن حالت آشفته یکی شده‌ایم، چگونه می‌توانیم آن را از دست بدهیم؟ اگر می‌گفتی: «در طول تمرین بسیار آرام بودم، اما وقتی سختی پیش می‌آید، از مسیرم منحرف می‌شوم» بهتر نبود؟ نه فقط بهتر، بلکه خیلی مهم است که ببینی: «من از طبیعت اصلی‌ام دور می‌شوم.» آن‌وقت به‌طور طبیعی می‌خواهی به خود واقعی‌ات بازگردی. اما تو به‌روشنی به خودت می‌گویی: «طبیعت اصلی من آشفتگی است و آرامش یوگایی فقط یک حالت خیالی است.» پس طبیعی است که به طبیعت اصلی خود بازگردی. آیا بازگشت به خانه طبیعی نیست؟

‫باید این را در درون خودت تغییر بدهی. اکنون، همان‌طور که فکر می‌کنی، همان‌طور می‌شوی. تمام درهم‌ریختگی ذهن تو می‌تواند فقط با شیوهٔ فکر کردن تو تغییر کند. وقتی می‌گویی: «طبیعت اصلی من آشفتگی است»، این فکر در تلاش است تا خود را تثبیت کند. اما اگر ببینی: «طبیعت اصلی من آرامش است و آن را از دست داده‌ام»، آنگاه به‌طور طبیعی می‌خواهی به طبیعت اصلی خود بازگردی. 

طبیعت اصلی تو

‫طبیعت اصلی تو کدام است؟ این آموزه‌ی من نیست؛ به من بگو، طبیعت اصلی تو چیست؟ یا اگر اصلاً نمی‌دانی این «طبیعت اصلی» چیست، دست‌کم به من بگو: وقتی کودک بودی، آشفته بودی یا آرام و شاد؟ اگر نتوانیم به آنچه واقعاً طبیعت اصیل ماست بازگردیم، آیا لااقل نمی‌توانیم به نقطهٔ شروع برگردیم؟ آیا نمی‌توانیم بازی را از همان‌جا آغاز کنیم؟ حداقل همان‌گونه باش که در پنج‌سالگی بودی. همان اندازه آرامش و شادی باید وجود داشته باشد.

‫اینکه مقدار زیادی نیست. خیلی‌ها طوری حرف می‌زنند که گویی کودک شدن بالاترین حالت ممکن در دنیا است. نه. بزرگسال شدن خیلی تلاش می‌خواست. کودک شدن بالاترین حالت نیست. برای کسانی که خود را کاملاً دچار اعوجاج و تخریب کرده‌اند، می‌گوییم دست‌کم به نقطهٔ شروع بازگردید. دست‌کم از همان‌جا شروع کن. از مسیر خارج نشو. 

‫پس مدام به خودت نگو که آنچه در مراقبه تجربه کردی، یک لحظه‌ی خیالی بوده که به‌طور اتفاقی به آن رسیده‌ای. این یک دستاورد نیست. اگر خودت را به‌هم نریزی، این شیوه‌ی وجود تو در هر لحظه‌ی زندگی‌ست. واقعیت کدام است؟ آیا وضعیتِ به‌هم‌ریخته‌ی تو طبیعتِ اصلی توست، یا طبیعتِ اصلی‌ات همان حالتی‌ست که وقتی هیچ‌چیز تو را به‌هم نمی‌ریزد، هستی؟ کدام‌یک به طبیعت اصلی تو نزدیک‌تر است؟ حالتِ به‌هم‌نریخته، این‌طور نیست؟

‫به گذشته نگاه کن و آرام‌ترین و شادترین لحظه‌ای را که در زندگی‌ات شناخته‌ای ببین. از همان‌جا شروع کنیم. بگذار فعلاً آن را طبیعت اصلی تو بدانیم. شاید واقعاً این‌طور نباشد، اما اجازه بده حداقل ذهنی فرض کنیم: «این همان حالتی است که هستم، اما به دلیلی گم شده‌ام.» وقتی ببینی گم شده‌ای، همه‌چیز در تو می‌خواهد راه بازگشت را پیدا کند.

ورودیِ درست

‫لطفاً درک کن ذهنت چگونه کار می‌کند. اگر چیزی را به شکل خاصی به ذهن بگویی یا ورودی نادرستی به آن بدهی، تمام انرژی ذهن همان‌طور شروع به کار می‌کند. افراد بسیاری روی این سیاره زندگی‌شان کاملاً مسموم شده، فقط به‌خاطر یک فکر نادرست که با آن هم‌ذات‌پنداری کرده‌اند. می‌توانم بگویم تقریباً کل جهان در این وضعیت است. آن‌ها خود را با نوع خاصی از تفکر هم‌ذات‌پنداری کرده‌اند؛ این هم‌ذات‌پنداری‌ها معمولاً در کودکی رخ می‌دهد، وقتی برخی چیزها غالب‌اند و حالا دیگر نمی‌توانند فراتر از آن بیندیشند.

‫درحال‌حاضر، همان‌طور که فکر می‌کنی، همان‌طور می‌شوی. تمام آشفتگی ذهن تو فقط با تغییر شیوه‌ی اندیشیدن قابل دگرگونی‌ست. وقتی می‌گویی: «طبیعت اصلی من آشفتگی است»، این فکر در تلاش است خود را تثبیت کند.

‫فرض کن همه‌ی هورمون‌های مردانه و زنانه را از بدن تو بگیرم. منظورم جنبه‌ی فیزیولوژیک نیست، بلکه نگرش و نگاهت به زندگی‌ست. می‌دانی در عرض سه روز چگونه می‌شوی؟ قطعاً مثل یک کودک کاملاً بی‌دغدغه خواهی شد. دیگر دائماً نسبت به اعضای بدنت آگاه نخواهی بود. تو به‌طور کاملاً متفاوتی خواهی نشست، راه خواهی رفت و زندگی خواهی کرد.

‫ببین چگونه فقط اندکی تغییر شیمیایی، که برای هدفی خاص در طبیعت رخ داده، تمام ادراک تو از زندگی را دگرگون کرده است. و این تنها یک نمونه نیست؛ میلیون‌ها عامل دیگر مانند این هم وجود دارد. هر چیزی که با آن هم‌ذات‌پنداری کنی، درک تو از زندگی را کاملاً مخدوش می‌کند. تمام هدف مهندسی درون این است که ذهن را در دیدگاه درست قرار دهد، تا هم‌ذات‌پنداری‌های محدودت به‌صورت ذهنی برداشته شوند و انرژی‌ات از بندهای کنونی رها شود.

‫این بندها با همین یک گام کاملاً از میان نمی‌روند، اما اگر خود را از هم‌ذات‌پنداری‌های کوچک رها کنی، اولین قدم برداشته شده است. ساختار کارمایی گسترده‌ای وجود دارد که زمان می‌برد تا حل شود، اما اگر این فرایند را آغاز نکنی، فقط به انباشتن آن ادامه می‌دهی و هرگز آن را فرسوده نمی‌کنی. اگر هم‌ذات‌پنداری‌های قوی‌ات با چیزهای محدود پیرامونت را کنار بگذاری، فرایند بنیادی انحلال ساختار کارمایی آغاز شده است.