من با شیوا ازدواج کردهام
در بخش سوم مجموعهی «زنان و معنویت»، سادگورو از آکّا ماهادوی سخن میگوید؛ زنی که در دلسپردگیاش به آدییوگی، در برابر یک پادشاه ایستاد و برهنه از قصر او بیرون رفت.

در بخش نخست مجموعهی «زنان و معنویت»، به زنان در مسیر کریا یوگا پرداختیم. در بخش دوم، سادگورو توضیح داد که معنویت هندی همواره آمیزهای غنی از زنان و مردان بوده است. در بخش سوم، سادگورو از آکّا ماهادوی میگوید؛ یکی از زنان پرشوری که با تمام وجود به شیوا، آدییوگی، دل سپرده بود.
برای بزرگنمایی، روی تصویر کلیک کنید
تحمل این موضوع برای پادشاه بیش از حد دشوار بود. روزی با خود گفت: «داشتن چنین همسری چه فایدهای دارد؟ چگونه میتوان با زنی زندگی کرد که با مردی نادیدنی، در جایی دیگر، ازدواج کرده است؟» در آن زمان طلاق رسمی وجود نداشت و پادشاه سخت درمانده و آشفته بود. نمیدانست چه باید بکند. پس او را به دربار آورد و از اهل دربار خواست دربارهی این موضوع تصمیم بگیرند. وقتی درباریان از او پرسیدند، او همچنان از همسرش که در جایی دیگر بود سخن میگفت. این برای او توهم یا خیالپردازی نبود؛ برای او صد درصد واقعی بود. تخیل شما، اگر با نیروی حیات توانمند شود، صد درصد به واقعیت تبدیل میشود.
پادشاه خشمگین شد، زیرا همسرش در برابر همهی مردم ادعا میکرد که همسر واقعی او جای دیگری است. هشتصد سال پیش، پذیرش چنین چیزی برای یک پادشاه از نظر اجتماعی ساده نبود. پس در اوج خشم گفت: «اگر از پیش با کسی ازدواج کردهای، پس با من چه میکنی؟ هرچه بر تن داری ــ جواهرات، لباسها، همهچیز ــ مال من است. آنها را همینجا بگذار و برو.» در آن روزگار در هند، حتی تصور ترک خانهی همسر برای یک زن ممکن نبود. اما آکّا ماهادوی، زن جوان هجدهساله، در برابر تمام حاضرانِ دربار، همهی لباسهایش را از تن درآورد و رفت. از آن روز به بعد نیز او از پوشیدن لباس خودداری کرد.
آکّا ماهادوی صدها شعر زیبا دربارهی شیوا و سرسپردگیاش به او سرود. سرسپردگی او چنان بود که هر روز به او التماس میکرد: «شیوا، مگذار هیچ غذایی به سوی من بیاید. بگذار بدنم نیز آن اشتیاق و رنجی را که برای یکی شدن با تو از سر میگذرانم، بیان کند. اگر غذا بخورم، بدنم سیر و راضی میشود. آنگاه بدنم نمیفهمد که من چه احساسی دارم. پس مگذار غذایی به دست من برسد. اگر غذایی به دستم رسید، پیش از آنکه آن را به دهان ببرم، بگذار در گِل بیفتد. و اگر در گِل افتاد، پیش از آنکه منِ نادان آن را بردارم، بگذار سگی بیاید و آن را ببرد.» این دعای هر روزهی او بود.
سرسپردگان، انسانهایی کاملاً متفاوتاند. آنها تنها یک پایشان در این جهان است. شیوهی زیستنشان و نیرویی که با آن در جهان حضور دارند، کاملاً فراتر از این جهان است.


