‫در عصر شبکه‌های اجتماعی، امکانِ دسترسی و برقراریِ ارتباط با انسان‌ها در سراسر جهان به شکلی بی‌سابقه گسترش یافته است. با فشار یک دکمه می‌توانید دوستانی تازه اضافه کنید، آن‌ها را از آخرین توییت‌های خود باخبر نگه دارید یا به‌سرعت برای وبلاگ‌تان دنبال‌کننده جمع کنید ـ گزینه‌های ارتباط‌‌‌‌سازی تقریباً نامحدودند. اما هم‌زمان با افزایشِ تعداد دوستان و دنبال‌کنندگانِ مجازی، آیا تاکنون از خود پرسیده‌اید که چه مقدار از این ارتباطات واقعاً «واقعی» هستند؟ دوستی حقیقتاً برای شما چه معنایی دارد؟

‫امروز، سادگورو برای ما می‌گوید که دوستی برای او چه معنایی دارد.

‫سادگورو: من نخستین دوستِ خود را در سه یا چهار‌سالگی پیدا کردم؛ زمانی که مرا به مدرسه فرستادند. چنان پیوندی با او ساختم، که برایم از هر‌چیز دیگری مهم‌تر بود. هنوز نامش را به خاطر دارم. مطمئنم او نام مرا به یاد ندارد.

‫من دوستان بسیار متنوعی داشتم؛ صدها دوست در جاهای مختلف، اما این متفاوت است. از پیوندی سخن می‌گویم که با دوستانِ واقعی‌ام ساخته بودم ـ همیشه تصور می‌کردم که مطلق است. اما با گذر زمان و تجربه‌ی زندگی، دریافتم افراد بسیار کمی دوستی را این‌گونه می‌بینند. بیشتر مردم، دوستی را وابسته به شرایط و موقعیت می‌دانند. وقتی در مدرسه هستید، یک نوع دوست دارید. وقتی مدرسه تمام می‌شود، آن دوستان را کنار می‌گذارید و دوستانِ دانشگاه را جایگزین می‌کنید. پس از دانشگاه نیز، دوستانِ کاری و چیز‌های دیگر. مردم به دوستی این‌گونه نگاه می‌کنند. من هرگز نتوانستم چنین نگاهی داشته باشم. نمی‌گویم آزرده شده‌ام، اما این برای من تجربه‌ای آموزنده درباره‌ی طبیعتِ انسان بوده است.

‫نیاز من به دوستی هرگز زیاد نبود، اما به‌محض آنکه دوستی‌ای شکل می‌گرفت، همیشه گمان می‌کردم آن پیوند برای همیشه و از هر‌جهت مطلق است. اینجا و آنجا دوستانِ خوبی یافته‌ام، اما حتی برای آن‌ها نیز، با تغییر شرایط زندگی، نیازها و توجه‌شان نسبت به دوستی تغییر می‌کند. برای من، هرگز تغییر نمی‌کند.

‫نمی‌گویم ناراحت‌کننده است، اما بی‌تردید ناامیدکننده است که بیشترِ مردم نمی‌توانند روابطی عمیق در زندگی خود بسازند. آن‌ها فقط می‌توانند بر اساسِ نیازهای‌شان رابطه برقرار کنند؛ نمی‌توانند فراتر از نیازهایشان رابطه‌ای شکل دهند. رابطه‌ای صرفاً به خاطرِ خودِ رابطه، در بیشترِ مردم وجود ندارد. وقتی به رابطه نیاز دارند، آن را ایجاد می‌کنند؛ و وقتی دیگر نیازی ندارند، آن را رها می‌کنند.

‫برای من، دوستی یک معامله‌ی سودمند یا بده‌بستان نیست؛ دوستی برای من نوعی هم‌پوشانیِ زندگی‌ است.

‫در این‌گونه مسائل، من کمی ساده‌لوح هستم. حتی اکنون نیز اگر دوستی از دوران مدرسه‌ام را ببینم، هنوز همان‌گونه با او برخورد می‌کنم که آن زمان می‌شناختمش. اما او دیگر در جای دیگری از زندگی ایستاده است؛ دیگر آن آدمِ سابق نیست. شاید دیگران با زندگی پیش می‌روند و من نمی‌روم. من همیشه اندکی بیرون از این جریان ایستاده‌ام. زندگی را این‌گونه ارزش‌گذاری کرده‌ام، پس همیشه آن را همین‌گونه نگه داشته‌ام. فکر می‌کنم حتی امروز هم هنوز همین‌طور است.

‫زندگی با من به شکلی شگفت‌انگیز سخاوتمند بوده است. وقتی می‌گویم سخاوتمند، منظورم مسائل مادی نیست؛ بلکه شیوه‌ای است که زندگی، هرجا می‌روم، با من رفتار می‌کند و اینکه چگونه بدون هیچ تلاشی خود را به رویم می‌گشاید. فرایندِ زندگی حاضر است همه‌ی رازهایش را برایم آشکار کند، شاید چون با هر چه می‌نشینم پیوندی برقرار می‌کنم. حتی اگر با یک شیء بی‌جانِ ساده در تماس باشم، نوعی رابطه با آن شکل می‌دهم. برای مثال، اگر بخواهم بگویم شهر مایسور برای من چه معنایی دارد، باید بگویم پیوندی بسیار عمیق با آن مکان دارم، فقط به این دلیل که بخش بزرگی از دوران رشدم را آنجا گذرانده‌ام. من از روی احساسات یا نوستالژی به آن نگاه نمی‌کنم، آن‌گونه که معمولاً مردم نگاه می‌کنند. موضوع صرفاً میزانِ مشارکت و پیوندی بود که با زمین، درختان، تپه‌ها و هرآنچه اطرافم بود داشتم. در سی سال گذشته چیزهای بسیاری تغییر کرده‌اند، اما هنوز هم می‌توانم بسیاری از مکان‌هایی را ببینم که در آن‌ها قدم زده‌ام؛ اینکه با چه عمقی به چیزها نگاه می‌کردم و میلیاردها پرسشی که در میلیاردها نقطه‌ی مختلفِ مایسور در ذهنم شکل می‌گرفت. این نوعی پیوندِ کاملاً متفاوت ایجاد کرد که مرا به سطح خاصی از جست‌وجوی درونی رساند.

‫برای من، مایسور یعنی میلیاردها پرسش و در عین حال، پاسخی شگفت‌انگیز. دوستی‌ها نیز برای من همین معنا را داشتند. آن چند لحظه‌ای که با کسی شریک می‌شدم، نه الزاماً فقط در سطح احساسات ـ من به آن معنا واقعا در ارتباط با هیچکس، فردی احساساتی نبودم ــ اما آگاهانه یا ناآگاهانه، لحظاتِ اشتراک، لحظاتِ یکی شدن و یگانگی بودند. من هرگز «اشتراک» را به معنای دادن و گرفتن ندیدم؛ همیشه آن را هم‌پوشانیِ دو زندگی می‌دیدم. من هرگز دوستی را چیزی سودمند یا کاربردی نمی‌دیدم؛ چیزی که قرار است به زندگی بهتر برای شما کمک کند یا هرچیز دیگر.

‫حتی امروز، وقتی در سراسر جهان سفر می‌کنم و با انواع مختلفِ مردم روبه‌رو می‌شوم، با آن‌ها شبکه‌سازی نمی‌کنم، شماره تلفن‌هایشان را نگه نمی‌دارم و تلاشی برای حفظ ارتباط انجام نمی‌دهم؛ اما در همان چند لحظه‌ی کنار هم بودن، چیزی بسیار عمیق را با آن‌ها شریک می‌شوم و بسیاری از آن‌ها نیز همین را با من شریک می‌شوند. اما درکِ من از این اشتراک، فرایندی دائمی است، در حالی‌که برای بیشترِ مردم، این فرایندی گذراست.

‫شاید تصورِ من از دوستی بیش از حد قدیمی باشد، یا شاید اصلاً هیچ‌گاه مُد نبوده است. شاید کمی احمقانه باشد، شاید از نظر اجتماعی هوشمندانه نباشد، اما از منظرِ زندگی، گمان می‌کنم تواناییِ من در ایجاد پیوندی عمیق با هر‌چیز و هر‌کس ــ خواه یک درخت باشد، مکانی که روی آن نشسته‌ام، قطعه‌ای زمین، یک سنگ یا انسان ــ در بسیاری جهات کلیدی بوده که ابعادِ زندگی و طبیعت را به روی من گشوده است.

‫پس برای من، دوستی یک معامله‌ی سودمند یا بده‌بستان نیست؛ برای من دوستی، نوعی هم‌پوشانیِ زندگی‌ است.

Image Courtesy: Kids in Israel by Tal King Photographer