‫هفته‌ی گذشته، درباره‌ی آکا ماهادوی خواندیم، یکی از بسیار زنان پرشوری که کاملاً سرسپرده‌ی «شیوا» شده بود. این هفته، در بخش چهارم از مجموعه‌ی «زنان و معنویت»، سادگورو درباره «میرابای» برای ما صحبت می‌کند، زنی که «کریشنا» را به عنوان معشوق الهی خود برگزید.

‫سادگورو: انسان‌ها معمولاً بدن، ذهن و در حد زیادی احساسات هستند. اکثر انسان‌ها نمی‌توانند به چیزی متعهد شوند، مگر آن‌که جسم، ذهن و احساس خود را متعهد کنند. ازدواج دقیقاً همین معنا را داشت، یعنی همه‌چیز را متعهد می‌کنید - جسم، ذهن و احساساتتان را به آن شخص. پس از همین رو، حتی امروز در بسیاری از گروه‌ها، راهبه‌ها پیش از آن که رسما وارد فرلیند رهبانیت شوند، با مسیح ازدواج می‌کنند. این موضوع به سطحی کاملاً متفاوت، فراتر از ذهن، احساسات و جسم برده شد و برای برخی افراد به واقعیتی مطلق تبدیل گردید. یکی از آن‌ها میرابای بود که کریشنا را به عنوان شوهرش می‌نگریست. 

‫او آن‌قدر شیفته کریشنا شد که وقتی که فقط ۸ سال داشت، درذهن خود با او ازدواج کرد.

‫او آن‌قدر شیفته کریشنا شد که وقتی که فقط ۸ سال داشت، درذهن خود با او ازدواج کرد. تمرکز و شدت احساسات و اندیشه‌ی او چنان شدید شد که کریشنا برای او به یک واقعیت تبدیل شد. دیگر صرفاً یک توهم نبود، بلکه به واقعیتی تبدیل شد که او با او راه می‌رفت، با او می‌نشست. شوهر میرا یک پادشاه بود و مشکلات واقعی داشت، چرا که میرا پیوسته با معشوق الهی‌اش بود و با او تمام فرایند را طی می‌کرد؛ حتی کنش جنسی را با معشوق الهی‌اش تجربه می‌کرد. شوهرش هر کاری ممکن بود انجام داد تا این موضوع را درک کند، چرا که واقعاً میرا را دوست داشت، اما هرگز نمی‌توانست بفهمد که او در چه حالی است. چون آن‌چه او انجام می‌داد و تجربه می‌کرد بسیار واقعی به نظر می‌رسید، اما در چشمان او وجود نداشت. او آن‌قدر ناامید شد که روزی خود را با رنگ آبی رنگ کرد، شبیه کریشنا لباس پوشید و آمد، اما متأسفانه از نوع نامناسبی از رنگ استفاده کرد و دچار آلرژی شدیدی شد؛ تمام بدنش کهیر زد.

‫اطرافیان او طبیعتاً گیج و سردرگم بودند و نمی‌دانستند چه کنند، تا اینکه در مرحله‌ای از زندگی‌اش به چنان اوجی رسید که مردم می‌توانستند ببینند که او زنی استثنایی است. سپس مردم او را شناختند و جمعیت‌های بزرگی گرد او جمع شدند، چرا که می‌دیدند کارهایی انجام می‌دهد که هیچ‌کس دیگری نمی‌تواند. پس از مرگ شوهرش، میرا به زِنا متهم شد. در آن زمان، مجازات زِنا مرگ بود. پس در دربار سلطنتی به او زهر نوشاندند. او گفت «کریشنا»، و آن را نوشید و سپس رفت. انتظار داشتند که بمیرد، اما او شکوفا و بالنده شد. موقعیت‌هایی این چنینی زیاد رخ داده‌اند، چرا که سرسپردگی چیزی است که از «تو» تهی است.

‫سرسپردگی یک رابطه‌ی عاشقانه نیست. عشق خود چیز دیوانه‌واری است، اما رگه‌هایی از عاقل بودن در آن وجود دارد. هنوز هم می‌توانید بازگردید. در سرسپردگی، هیچ رگه‌ای از عاقل بودن وجود ندارد.

‫سرسپردگی یک رابطه‌ی عاشقانه نیست. عشق، خودش چیز دیوانه‌واری است، اما رگه‌هایی از عاقل بودن در آن وجود دارد. هنوز می‌توانید بازگردید. در سرسپردگی، هیچ رگه‌ای از عاقل بودن وجود ندارد. سرسپردگی اجازه بازگشت نمی‌دهد. وقتی از سرسپردگی صحبت می‌کنم، از نظام‌های اعتقادی سخن نمی‌گویم. باور، درست مثل اخلاق است. کسانی که به مزخرفی باور دارند فکر می‌کنند از دیگران برترند. لحظه‌ای که به چیزی باور پیدا می‌کنید، بهتر نمی‌شوید. فقط این است که حماقت شما اعتمادبه‌نفس پیدا می‌کند. پس من از باور صحبت نمی‌کنم، از رفتن به سوی اعتماد صحبت می‌کنم.

‫پس این پرسش پیش می‌آید که: «چگونه می‌توانم اعتماد کنم؟» این واقعیت که شما راحت روی این کره‌ی زمین نشسته‌اید، خود اعتماد است. چون می‌دانید، حوادثی رخ داده که زمین شکافته و مردم را بلعیده است. حوادثی رخ داده که تکه‌هایی از آسمان بر سر مردم افتاده و آن‌ها را له کرده است. این سیاره‌ی گرد در حال چرخش است و با سرعت هولناکی در حرکت است و کل منظومه‌ی شمسی و کهکشان با سرعتی که نمی‌دانیم چقدر است در حال حرکتند. فرض کنید «مادر زمین» تصمیم بگیرد ناگهان در جهت مخالف بچرخد، شاید از همان جایی که اکنون نشسته‌اید به پرواز درآیید، نمی‌دانید.

‫پس برای این که بنشینید، لبخند بزنید، گوش دهید و با کسی صحبت کنید، به اعتماد نیاز دارید، اعتماد بسیار زیاد، این‌طور نیست؟ اما شما این کار را نا‌آگاهانه و بدون عشق انجام می‌دهید. فقط یاد بگیرید این اعتماد را آگاهانه و با عشق انجام دهید. این همان سرسپردگی است. وقتی یاد می‌گیرید که این‌جا بنشینید، آگاهانه و با عشق، به هستی، همان‌گونه که هست اعتماد کنید، این سرسپردگی است. سرسپردگی یک نظام اعتقادی نیست. سرسپردگی شیرین‌ترین شیوه‌ی بودن در هستی است.