‫‫پرسش: هرچه بیشتر مسیر معنوی را جست‌وجو می‌کنم، بیشتر گیج می‌شوم. اما درعین‌حال به نظر می‌رسد نوعی وضوح وجود دارد - وضوحی آمیخته با سردرگمی. آیا زمانی فرا خواهد رسید که وضوح بدون سردرگمی وجود داشته باشد و اگر چنین است، چگونه آن را ایجاد کنم؟

سادگورو: هرچه بیشتر مسیر معنوی را جست‌وجو می‌کنید، بیشتر گیج می‌شوید. این نشانه‌ خوبی است، زیرا سردرگمی همواره بهتر از زندگی در نتیجه‌گیری‌های احمقانه است. با نتیجه‌گیری‌های احمقانه‌ای که در زندگی‌تان کرده بودید، راحتی، آرامش و رفاه وجود داشت. این‌ها یک احساس امنیتِ دروغین به همراه داشتند.

‫اما وقتی پا به مسیر معنوی می‌گذارید، همه‌چیز به هم می‌ریزد. همه چیزهایی که با آن‌ها احساس راحتی می‌کردید، حالا احمقانه به نظر می‌رسند. چیزهایی که زمانی برایتان باارزش و عزیز بودند، ناگهان بی‌اهمیت و بی‌ارزش به نظر می‌رسند. انگار همه‌چیز وارونه شده است. یک ضرب‌المثل بسیار زیبای ذِن هست که می‌گوید: «وقتی نادان هستید، کوه‌ها کوه‌اند، رودخانه‌ها رودخانه‌اند، ابرها ابرند، درخت‌ها درخت‌اند. وقتی وارد مسیر معنوی می‌شوید، کوه‌ها دیگر فقط کوه نیستند، رودخانه‌ها دیگر فقط رودخانه نیستند، ابرها فقط ابر نیستند، درختان فقط درخت نیستند. اما وقتی می‌رسید، وقتی روشن‌ضمیر می‌شوید، دوباره کوه‌ها کوه‌اند، رودخانه‌ها رودخانه‌اند، ابرها ابرند، درخت‌ها درخت‌اند.» از نادانی تا روشن‌ضمیری، یک مسیر دایره‌ای کامل به همان نقطه اول است، اما با تفاوتی عظیم، دنیایی از تفاوت، تفاوتی که وصف‌ناپذیر است.

آگاه شدن نسبت به رنج خود

‫وقتی وارد مسیر معنوی می‌شوید، همه‌چیز در آشفتگی است، همه‌چیز زیر سؤال است. نمی‌دانید کجا ایستاده‌اید - هیچ‌چیز نمی‌دانید. قبل از اینکه چیزی درباره معنویت بدانید، حداقل راحت بودید، از خودتان راضی بودید. صبحانه می‌خوردید، قهوه می‌نوشیدید و فکر می‌کردید که این دیگر نهایتش است. حالا، هیچ‌چیز اهمیتی ندارد. دلتان نمی‌خواهد غذا بخورید، بخوابید، کاری انجام دهید، چون دیگر هیچ‌چیز واقعاً ارزشی ندارد. هیچ‌وقت هم ارزشی نداشته است. فقط خودتان را فریب داده بودید که باور کنید ارزش دارد. اگر واقعاً ارزش داشت، چگونه می‌توانست از بین برود؟ اگر واقعاً از مسائل سر در می‌آوردید، چگونه می‌توانستید گیج شوید؟ همین واقعیت که گیج هستید یعنی نمی‌دانستید. فقط برای راحتی و امنیت، نتیجه‌گیری‌های اشتباهی کرده بودید.

‫اگر تنها چیزی که به دنبالش هستید راحتی است، باید خودتان را قانع کنید که کامل هستید و همه‌چیز در زندگی‌تان خوب است. «خانه‌ام خوب است، شوهرم فوق‌العاده است، زندگی‌ام عالی است، بچه‌هایم خارق‌العاده‌اند، حتی سگم فوق‌العاده است. همین است. زندگی همین است.» باید هر روز این را به خودتان بگویید و به همین شکل ادامه دهید. کاملاً هم روش خوبی خواهد بود، هیچ ایرادی هم ندارد. فقط اینکه محدود است و انسان، هرگز به چیز محدود راضی نمی‌شود. مهم نیست که به چند طریق سعی کنید خودتان را فریب دهید، جایی در درونتان طلبی وجود دارد. با دقت به تمام شادی‌هایی که در زندگی‌تان تجربه کرده‌اید، نگاه کنید. در سطح، شادی وجود دارد، اما جایی در اعماق، رنج خاصی در همه‌چیز نهفته است. این رنج فقط به این دلیل است که انسانِ سرکوب‌شده پیوسته در طلب است. حتی آگاه شدن نسبت به این رنج، سال‌ها طول می‌کشد.

‫ورود به مسیر معنوی یعنی نسبت به رنج خود آگاه شده‌اید. ناآگاهانه رنج می‌کشیدید؛ حالا نسبت به آن آگاه شده‌اید. رنج آگاهانه همیشه عمیق‌تر از رنج ناآگاهانه است، اما خوب است، حداقل نسبت به آن آگاه هستید. تا زمانی که آگاه نشوید، رنج همیشه باقی خواهد ماند. وقتی آگاه شدید، نیازی نیست برای همیشه باقی بماند. امکانی وجود دارد، مگر نه؟

‫ورود به مسیر معنوی یعنی نسبت به رنج خود آگاه شده‌اید.

‫‫ورود به مسیر معنوی یک امکان است، بودن با یک گورو یک امکان است. اگر قرار است امکان به واقعیت تبدیل شود، اولین چیز این است که مایل باشید همه‌چیز را همان‌طور که هست ببینید. حداقل مایل باشید محدودیت‌های خود را بشناسید. اگر می‌خواهید محدودیت‌های خود را پنهان کنید، دیگر رهایی چه معنایی دارد؟ آن امکان را کاملاً نابود کرده‌اید. اگر الان در زنجیر هستید و اگر قرار است روزی به رهایی دست‌ یابید، اولین و مهم‌ترین چیز این است که ببینید در زنجیر هستید. اگر از دیدن این‌که زنجیر شده‌اید امتناع کنید، مسئله‌ی رهایی هرگز مطرح نخواهد شد.

‫وقتی متوجه می‌شوید که زنجیر شده‌اید، درد و رنج خواهد بود، مبارزه و سردرگمی خواهد بود. خاطرات قدیمی خواهند گفت: «قبلاً شرایطم بهتر بود.» این شیوه‌ی کار ذهن توست. وقتی دبیرستان بودید، ذهن‌تان به شما می‌گفت: «اوه، دبستان چقدر فوق‌العاده بود.» یادتان هست که چطور به مهدکودک می‌رفتید! وقتی به دانشگاه رفتید، گفتید:«اوه، دوران دبیرستانم خیلی فوق‌العاده بود.» ولی ما که می‌دانیم دوران دبیرستان خود را چطور سپری کردید. وقتی تحصیلاتتان تمام شد، گفتید: «روزهای دانشگاهم شادترین روزها بودند!» ما می‌دانیم که چقدر برای نوشتن تکالیفتان چالش داشتید، یا برای پیدا کردن کتاب مورد نظرتان در کتابخانه، و چقدر از کلاس‌ها و استادان رنج بردید؛ اما حالا که همه‌چیز تمام شده، ادعا می‌کنید که همه‌چیز فوق‌العاده بوده است. به‌عنوان بخشی از سازوکار بقا، حافظه راهی دارد تا برخی اتفاقات ناخوشایند را پاک کند و گذشته را همیشه خوشایندتر از وضعیت کنونی جلوه دهد. این یک ترفند برای بقاست. وگرنه از نظر روانی فرو می‌پاشید. همیشه خاطره‌ای دارید که به آن برگردید و بگویید: «آه، چه دوران فوق‌العاده‌ای بود.»

وضوحِ آمیخته با سردرگمی

‫اما حالا یک جور وضوحِ همراه با سردرگمی وجود دارد. آیا این خوب نیست؟ شما دچار سردرگمی هستید، درعین‌حال وضوح هم دارید. روزی، یک کشاورز با کامیونی پر از حیوانات در راه بازار بود تا آن‌ها را در حراج بفروشد. او به یک مسافر سر راهش برمی‌خورد و او را سوار می‌کند. در مسیر رفتن به شهر، کشاورز شروع می‌کند به نوشیدن کمی مشروب دست‌ساز، از مسیر منحرف می‌شود و در یک گودال بزرگ می‌افتد. مسافر از کامیون به بیرون پرت می‌شود و داخل گودال می‌افتد. دنده‌هایش خرد می‌شود، پایش می‌شکند و دستش آسیب جدی می‌بیند – او به شدت مجروح شده بود. حیوانات مزرعه نیز به‌‌شدت آسیب دیده‌ بودند. کشاورز تنها کسی بود که فقط چند خراش و کبودی داشت. او از کامیون پیاده می‌شود و حیواناتش را بررسی می‌کند. مرغ‌ها پاها و بال‌هایشان شکسته بود و به‌سختی می‌توانستند حرکت کنند. کشاورز فریاد زد: «این مرغ‌ها دیگر به‌درد نمی‌خورند. هیچ کس آن‌ها را نمی‌خرد!» او تفنگ ساچمه‌ای‌اش را از کامیون برمی‌دارد و مرغ‌ها را می‌کشد. سپس می‌بیند که همه‌ی خوک‌ها زخمی و خون‌آلود شده‌اند. «این خوک‌ها نیز به‌درد نمی‌خورند!» پس تفنگ را دوباره پر می‌کند و آن‌ها را هم می‌کشد. سپس به گوسفندها نگاه می‌کند که در همان وضعیت مرغ‌ها و خوک‌ها هستند و فریاد می‌زند: «گوسفندهای بی‌ارزش!» او تفنگش را دوباره پر می‌کند و گوسفند را می‌کشد. مسافر زخمی همه‌ی این صحنه‌ها را با وحشت فراوانی نگاه می‌کرد. سپس کشاورز به‌سمت گودال می‌رود، داخل آن را نگاه می‌کند و فریاد می‌زند: «حالت خوب است؟» مسافر که خود را بالا می‌کشید، فوراً گفت: «کاملاً! توی کل عمرم هیچ‌وقت این‌قدر حال خوبی نداشتم!»

‫تا وقتی آگاه نشوید، رنج همیشه باقی می‌ماند.
 

‫‫یعنی حتی اگر شما را در جهنم هم بیندازیم اهمیتی ندارد، شما روشن و شفاف خواهید بود. من علاقه‌ای به فرستادن مردم به بهشت ندارم. من می‌خواهم انسان‌ها را طوری بسازم که حتی اگر به جهنم هم بروند، هیچ‌کس نتواند باعث رنجشان شود. این آزادی است. «می‌خواهم به بهشت بروم،» این یک نوع اسارت شدید است. فرض کنید در جای اشتباهی فرود بیایید؟ فرض کنید کسی در راه به بهشت، هواپیمای شما را ربوده است. هواپیما سقوط نکرد، فقط در جای اشتباهی فرود آمد - کار شما تمام است. شما همیشه با چیزی زندگی می‌کنید که می‌تواند توسط کسی یا چیز دیگری از شما گرفته شود. رهایی واقعی زمانی است که هیچ‌کس نتواند چیزی از شما بگیرد، و آنچه نمی‌تواند از شما گرفته شود، سرمستی شما است، ناتوانی شما در رنج کشیدن. «می‌خواهم به بهشت بروم» یعنی هنوز قادر به رنج کشیدن هستید. به همین دلیل می‌خواهید به جای خوبی بروید.

‫گوتاما بارها گفت: «نمی‌خواهم به بهشت بروم. می‌خواهم به جهنم بروم.» مردم فکر می‌کردند او دیوانه است، اما یک انسان آزاد این‌گونه خواهد بود. «مشکل من با جهنم چیست؟ به‌هرحال نمی‌توانند مرا زجر دهند، پس به جهنم خواهم رفت.» این یک مرد آزاد است. پس اگر سردرگم هستید و وضوح هم دارید، این خوب است. «کی تمام سردرگمی‌هایم از بین می‌رود؟ کی وضوح مطلق می‌آید؟» نمی‌خواهم تاریخ تعیین کنم، اما شما را موهبت می‌دهم، باشد که آن روز امروز باشد. چرا فردا؟ امروز هنوز زمان زیادی باقی مانده است. بگذار امروز باشد.