داستان ناراکا چاتورداشی- از بین بردنِ تمام کجرویها
سادگورو به افسانه ی ناراکا چاتورداشی میپردازد، داستان روزی که کریشنا، دیوِ ناراکا را کشت و توضیح میدهد که افسانهی دیوالی چگونه همچنان برای زندگی امروز ما اهمیت دارد.

ناراکا از پیشینهای نیک آمده بود. افسانه میگوید او پسر ویشنو بود. اما این اتفاق زمانی افتاد که ویشنو به شکل یک گراز وحشی درآمده بود، بنابراین ناراکا تمایلات خاصی داشت. بیش از این، ناراکا با مورا دوست شد که بعدها فرمانده او شد. آن دو با یکدیگر در نبردهای بسیاری جنگیدند و هزاران نفر را کشتند. کریشنا ابتدا مورا را کشت، زیرا تا وقتی هر دوی آنها با هم بودند، امکان رویارویی با ناراکا وجود نداشت. دلیل اینکه کریشنا با نام موراری شناخته میشود، این است که مورا را از پای درآورد. در افسانه گفته شده که مورا در جنگ قدرتهای جادویی داشت که باعث میشد هیچکس نتواند در برابرش بایستد. پس از اینکه مورا از میان برداشته شد، کارِ ناراکا دیگر بیشتر جنبهی تشریفاتی داشت.
چرا کریشنا ناراکاسورا را کُشت
ناراکا را کشتند، چون کریشنا دید اگر بگذارند زنده بماند، به همان شیوه ادامه خواهد داد. اما اگر او را به مرگ نزدیک کنند، توانایی درک کردن را دارد. ناگهان فهمید که بیدلیل چیزهای بد زیادی در خودش جمع کرده است. پس گفت: «تو من را نمیکشی، تو تمام چیزهای بد من را از من میگیری. این کار، کار نیکی است که در حق من انجام میدهی. همه باید این را بدانند. پس همه باید مرگِ تمامِ منفیگراییهایی که من در وجود خود انباشتهام را جشن بگیرند، زیرا این نوری تازه برای من به ارمغان آورده است و باید برای همه نیز نور به همراه داشته باشد.» به این ترتیب، این روز به جشن نورها تبدیل شد. در این روز، تمام کشور غرق نور میشود؛ پس قرار است همه چیزهای اضافیتان را بسوزانید. بهتر است همین حالا این کار را انجام دهید. برای ناراکا، کریشنا به او گفت: «من تو را خواهم کشت.» اما شاید کسی این را به شما نگوید، ممکن است همینطوری اتفاق بیفتد.
این ماجرا در ایالت تنسی رخ داد. زنی وارد یک فروشگاه اسلحه شد. در تنسی خیلی رایج است که مردم هر از گاهی بروند و اسلحه جدید بخرند. پس او به فروشگاه اسلحه رفت و گفت: «یک هفتتیر و چند گلوله برای شوهرم میخواهم.» فروشنده پرسید: «چه برندی دوست دارد؟» زن گفت: «هنوز به او نگفتهام که میخواهم به او شلیک کنم.»
چرا مرگ ناراکاسورا بهعنوان دیوالی جشن گرفته میشود
وقتی زندگی سراغتان میآید، شاید از قبل به شما خبر ندهد. به همین دلیل، دیوالی یادآوری میکند که بهجای منتظر ماندن برای اینکه کسی به شما شلیک کند، میتوانید مرگی آگاهانه داشته باشید و تولدی آگاهانه را بپذیرید. نمیدانیم آیا یک مرد، یک زن، یک باکتری، یک ویروس یا سلولهای خودتان شما را از پا درمیآورند یا خیر. بالاخره سراغ ما خواهد آمد. بهتر است از خواسته ناراکا استفاده کنید تا به همه یادآوری شود: «میتوانستم از خودم چیزی بسازم، اما چیزهای بد جمع کردم و اینطور شدم.»
همهی ما از یک ماده و یک سرشت آفریده شدهایم، اما ببینید هر یک از ما تا چه اندازه به شکلی متفاوت درآمدهایم. تنها سؤال این است که هر روز چه چیزهایی را جمع میکنید؟ آیا درون خودتان سم جمع و تولید میکنید، یا عطر امر الهی را درون خودتان میآفرینید؟ انتخاب با شماست. این افسانه که ناراکا از تبار خوبی بود اما به بیراهه رفت، اهمیت زیادی دارد. ناراکا در لحظه مرگ فهمید که تنها تفاوت میان او و کریشنا این است که هرکدام از خودشان چه ساختهاند. کریشنا خودش را شبیه خدا ساخت، درحالیکه ناراکا خودش را به یک دیو تبدیل کرد. هرکدام از ما هم این انتخاب را داریم. اگر هیچ انتخابی نداشتیم، پس وجود کسانی که خودشان را به الگوهای درخشانی تبدیل کردهاند چه فایدهای داشت؟ اینطور نیست که کسی فقط خوششانس باشد یا همانطور به دنیا آمده باشد. برای اینکه آدم خودش را به شکلی خاص بسازد، باید بارها ورز داده و شکسته شود.
یا منتظر میمانید تا زندگی به شما تازیانه بزند یا خودتان با تازیانه به خودتان شکل میدهید، انتخاب با شماست. ناراکا انتخاب کرد که کریشنا بیاید و به او تازیانه بزند. کریشنا انتخاب کرد که خودش به خودش شکل بدهد. این تفاوت بزرگی است. یکی مثل خدا پرستیده میشود و دیگری بهعنوان یک دیو تحقیر میشود، تمام ماجرا همین است. یا خودتان به خودتان شکل میدهید، یا زندگی یک روز شما را شکل میدهد، یا از شکل میاندازد، هر طور که باشد. دیوالی یادآور همین است. بیایید این نور را روشن کنیم.


