چگونه ماجراجویانه زندگی کنیم
از خود میپرسید چگونه میتوان زندگی ماجراجویانهای داشت؟ سادگورو در این مقاله معنای واقعی ماجراجویی را توضیح میدهد و ابزاری ساده برای تبدیل کردن زندگی به یک ماجراجویی بزرگ ارائه میکند.

ماجراجویی واقعاً به چه معناست؟
سادگورو: در زندگیتان میتوانید انواع کارها را انجام دهید یا میتوانید ماجراجویی کنید. ماجراجویی یعنی ندانید گام بعدیتان را کجا خواهید گذاشت. به این معنی است که خطر وجود دارد. اگر هیچ خطری وجود نداشته باشد و همهچیز امن باشد، دیگر ماجراجوییای در کار نیست. ماجراجویی یعنی بخواهید قدم به چیزی بگذارید که آن را نمیشناسید. اگر به سوی چیزی بروید که قابل پیشبینی است، آن دیگر ماجراجویی نیست؛ فقط یک فعالیت است.بزرگترین ماجراجویی
ماجراجویی لزوماً به این معنا نیست که باید بیرون بروید و جهان را فتح کنید. در حقیقت، ماجراجویی یعنی از آن چه دوست دارید و دوست ندارید، از آن چه «مال من» و «مال من نیست» است، دست بکشید. ماجراجویی یعنی خود را تسلیمِ چیزهایی کنیم که فراتر از ما هستند. صعود به قلهی اورست شاید یک ماجراجویی بزرگ به نظر برسد، اما رسیدن به قلهی آگاهیِ خودتان، ماجراجویی بهمراتب بزرگتری است. شما میتوانید بزرگترین ماجراجویی را با چشمانی بسته داشته باشید. بعضی جاهطلبیهای عجیبوغریب که بخواهید خودتان را ثابت کنید، ماجراجویی نیست.
بزرگترین ماجراجویی در زندگی، بالا رفتن از یک کوه، موتورسواری یا پریدن از بالای کوه نیست. بزرگترین ماجراجویی این است که هر روز دستکم یکی از جعبههایی که در ذهنتان ساختهاید، را بشکنید. حتی اگر در حال موتورسواری، پرواز یا انجام هر کار دیگری باشید، ماجراجویی فقط در فراتر رفتن از محدودیتهای خودتان است. و هیچکس نمیتواند این امکان را از شما بگیرد. فرقی نمیکند از ساعت نه تا پنج در یک اداره کار میکنید یا مشغول کار دیگری هستید؛ هیچکس نمیتواند این را از شما سلب کند. اگر هر روز یک بند را از خود باز کنید، بسته به اینکه چه انبوهی از محدودیتها در وجودتان انباشته شده باشد، سرانجام روزی آزاد خواهید شد. این اتفاق، ناگزیر رخ خواهد داد.
چگونه ماجراجویانه زندگی کنیم؟
پرسش: ناماسکارام سادگورو، اسم من ابهیمانیو است و کلاس دوم ابتدایی هستم. ویدئوی موتورسواری شما را در آمریکا دیدم. شما واقعاً خیلی باحال هستید و خیلی سریع موتورسواری میکنید؛ من عاشقش شدم. واقعاً دوست دارم یک روز همراه شما موتورسواری کنم. سؤالم این است: آیا با این ایده که یک بچه ترک موتور شما بنشیند، موافق هستید؟
سادگورو: خب، ابهیمانیو، میدانی که همنامِ ابهیمانیوی بسیار مشهور، پسر آرجونا، هستی. او پسری جوان، درخشان، بسیار ماجراجو و بهغایت شجاع بود. متأسفانه، زندگیاش خیلی زود به پایان رسید، زیرا اندکی بیش از حد شتابزده بود. او یاد گرفته بود چگونه آرایشِ جنگیِ دشمن را بشکافد و وارد آن شود، اما آنقدر شکیبا نبود که بیاموزد چگونه از آن بیرون بیاید. به همین دلیل، در همان جوانی کشته شد، جوانی شجاع که هنوز هم از او تجلیل میشود، اما متأسفانه، آن ماجراجویی پایان خوشی نداشت.
میخواهم متوجه شوی چه چیزی تو را به هیجان میآورد. این که من موتورسواری میکنم، برای تو هیجانانگیز است، اما ماجراجویی فقط روی یک موتورسیکلت اتفاق نمیافتد. وقتی شروع میکنی خودت را گسترش بدهی تا محدودیتهای جسمی، ذهنی، عاطفی و ادراکیِ خودت را در هم بشکنی، آنوقت وارد حالتِ ماجراجویی شدهای. هیچ فعالیت مشخصی وجود ندارد که بتوان آن را ذاتاً «ماجراجویی» نامید. این شیوهای است که تو فعالیتی را انجام میدهی.
خیلی از مردم وقتی شغل جدیدی پیدا میکنند، بسیار هیجانزده میشوند. اما بعد از مدتی، همان شغل برایشان به رنج و زحمت تبدیل میشود. مردم وقتی به مکان جدیدی میروند، بسیار هیجانزدهاند، اما با گذشت زمان و کمی تکرار، آن مکان برایشان خستهکننده میشود. هرگز به دنبال فعالیتی هیجانانگیز نباش. راهی وجود دارد که هر فعالیتی را هیجانانگیز کنی؛ این همان چیزی است که باید به آن توجه کنی. تو میتوانی کوچکترین کارهای زندگیات را نیز بسیار هیجانانگیز کنی. تنها چیزی که لازم است این است که در هر فعالیت ساده، ببینی چگونه میتوانی از برخی محدودیتهایی که بدنت، ذهنت، احساساتت و حتی ادراکت برایت ایجاد میکند، فراتر بروی.
وقتی همسنوسال تو بودم، چیزی که ذهنم را به خود مشغول میکرد این بود که وقتی به یک درخت نگاه میکنم: «چرا نمیتوانم آنچه را پشت این درخت است ببینم؟» یا اگر به انگشتم نگاه میکردم، از خودم میپرسیدم: «چرا نمیتوانم آن طرفِ انگشتم را ببینم؟» آن زمان هیچیک از این نظریههای مربوط به نور را نمیدانستم؛ این که نور چگونه بازتاب میشود و به همین دلیل ما میتوانیم ببینیم. اما دلم میخواست به نحوی چشمهایم را خم کنم و آن طرف را هم ببینم. البته کرهی چشمم چنین کاری نمیکرد، اما بعد متوجه شدم که در فرایند دیدن، بیش از پنجاه درصد آن چه میبینید، در ذهن شما اتفاق میافتد. این ذهن شماست که میبیند، نه چشمانتان. چشمها فقط تصویر را به درون میآورند، اما فرایندِ دیدن در آنجا رخ میدهد. اگر آن فرایند را به کمال برسانی، دستکم نیمی از آنچه از دیدِ چشم پنهان است، برایت آشکار خواهد شد. من به این موضوع توجه کردم و این برای من به ماجراجویی بسیار بزرگی تبدیل شد. بهطوریکه صرفاً نشستن و خیره شدن به یک چیز، به یک ماجراجویی بزرگ بدل شد. ممکن بود کسی که از بیرون به من نگاه میکرد، تصور کند مشغول کاری بسیار کسلکننده هستم، اما برای من، این بزرگترین ماجراجویی بود، زیرا در حال بسط دادن خودم بودم.
بهنوعی، معنای یوگا همین است. مردم هر صبح در حال کش دادن بدنشان هستند. اگر بتوانید اندکی بیشتر خود را کش دهید، همین، یک ماجراجویی بزرگ است، زیرا در جریان این فرایند، اتفاقی هیجانانگیز و شگفتانگیز رخ میدهد.
همین حالا، با این فرایند ساده، ماجراجویی خود را آغاز کنید
میخواهم همین حالا این ماجراجویی را آغاز کنید. فقط امروز این کار را امتحان کنید. به هر کسی که در خیابان راه میرود، با همان مهر و محبتی نگاه کنید که به مادرتان نگاه میکنید. وقتی پیوسته در حالتی باشید که ببینید چگونه میتوانید از جایی که هستید فراتر بروید، از رودخانههایی عبور خواهید کرد که پلی برایشان نیست و از اقیانوسهایی خواهید گذشت که کشتیای برایشان وجود ندارد. و از همه مهمتر، دوستیهایی را تجربه خواهید کرد که فراتر از روابط هستند. متأسفانه، بیشتر انسانها تنها با کسانی میتوانند دوست شوند که بتوانند با آنها مرتبط باشند. آنها هرگز به این نگاه نمیکنند که چرا نمیتوانند با چیزی مرتبط شوند. چه چیزی است که باعث میشود با یک چیز ارتباط برقرار کنید، اما با چیز دیگری نتوانید؟ اگر پیوسته ببینید که چگونه میتوانید محدودیتهای جسمی، ذهنی، عاطفی و ادراکیِ خود را گسترش دهید، و از آنها فراتر بروید، زندگیتان به یک ماجراجویی بزرگ تبدیل میشود.
روحیهٔ ماجراجویانهٔ جین گودال
مدتی پیش با جین گودال دیدار کردم. وقتی دختر بچهای کوچک بود، روحیهی ماجراجویانهاش باعث شد برود و شب را در لانهی مرغها بخوابد، چون میخواست ببیند مرغها چگونه تخم میگذارند و تخمها چگونه از پوسته بیرون میآیند. شاید خوابیدن در یک مرغدانی از بیرون، کاری دیوانهوار و بیمعنا به نظر برسد، اما آمادگی و تمایل برای پشتسر گذاشتن هر آنچه لازم است تا ادراک خود را گسترش دهید و چیزی فراتر از محدودیتهای آنچه اکنون هستید را لمس کنید، اساسِ ماجراجویی است.
وقتی عشقی عمیق نسبت به چیزی در وجودتان شکل بگیرد، بهطور طبیعی خود را فراتر از همهی محدودیتها بسط خواهید داد. جین گودال بعدها به یکی از برجستهترین صاحبنظران در هر آنچه به نخستیسانان مربوط میشود، تبدیل شد. بخش عمدهای از شناخت امروز ما دربارهی نخستیسانان، اینکه چه هستند، چه تواناییهایی دارند، جنبههای گوناگون زندگیشان، چه میخورند، چگونه با یکدیگر ارتباط برقرار میکنند و چگونه به یکدیگر واکنش نشان میدهند، عمدتاً حاصل پژوهشها و کارهای اوست.
نظر سادگورو دربارهی ورزشهای ماجراجویانه، آیا ارزش خطر را دارند؟
در هر عرصهای از زندگی، جایی برای ماجراجویی وجود دارد. ماجراجویی یعنی به توانایی و شایستگیِ خود اعتماد کنید و یک گام فراتر از آن بردارید. البته که خطر وجود دارد. بدون خطر، ماجراجوییای در کار نیست. متأسفانه، گاهی جوانان جان خود را از دست میدهند. پیش از آنکه به سیوپنجسالگی برسم، دستکم دوازده یا سیزده نفر از دوستانم جان باختند؛ بعضی در تصادفهای موتورسیکلت، بعضی هنگام پرواز با هنگگلایدر، و بعضی نیز در فعالیتهای دیگری که با هم انجام میدادیم. خب، این ماجراجوییها مرا نکشتند، اما من نمیتوانستم بدون انجام دادن همه ی آن کارها زندگی کنم. حتی اگر یکی از آن موقعیتها به زندگی من پایان میداد، باز هم همان کار را انجام میدادم. موضوع صرفاً نوعی خودنماییِ خودخواهانه یا اثبات این که من میتوانم کاری را انجام دهم که دیگران نمیتوانند نیست، بلکه سخن از بسط دادن خود، فراتر از محدودیتهایتان است.
آیا صددرصد امن است؟ خیر. هیچ چیز صد درصد امن نیست، زیرا همهی ما فانی هستیم، اینطور نیست؟ اصلاً چیزی به نام ماجراجوییِ بدون خطر وجود ندارد، اما جوانی، بدون هیچ روحیهی ماجراجویانهای، دیگر جوانی نیست. همین حالا هم میتوانید آنها را مانند پیرمردها به خاک بسپارید. آنها باید کاری انجام دهند. البته این به آن معنا نیست که باید در خیابان دست به کارهای عجیب و دیوانهوار بزنند. ما میتوانیم موقعیتها و فضاهایی فراهم کنیم که آنها بتوانند این کارها را با میزان معقولی از ایمنی انجام دهند، اما ایمنیِ مطلق وجود ندارد. شاید بعضی از والدین با این حرف موافق نباشند، اما اگر چنین فضایی برایشان فراهم نکنید، آنها این کارها را جایی انجام میدهند که شما نمیتوانید ببینید.
این یکی از چیزهایی بود که در ایالات متحده توجه مرا جلب کرد. به یک فروشگاه موتورسیکلت رفتم و دیدم واقعاً برای بچههای سهساله هم موتورسیکلت میسازند. بچههای سهساله با موتورهای آفرود کوچک رانندگی میکنند؛ کلاه ایمنی، لباس محافظ و همهی تجهیزات را پوشیدهاند و والدینشان همانجا ایستادهاند و تماشا میکنند. این فوقالعاده است. وگرنه، وقتی شانزدهساله شوند، بدون هیچ آموزشی، بدون آمادگی و بدون تجهیزات ایمنی، دست به کارهای خطرناک خواهند زد. آنوقت دیگر معلوم نیست پایانش چه خواهد شد.
شعر سادگورو دربارهی ماجراجویی
بعضیها به من میگویند: «سادگورو، تو معتادِ ماجراجویی هستی!» من به هیچچیز اعتیاد ندارم. اعتیاد یعنی تکرار. هر جا تکرار باشد، دیگر ماجراجویی کجاست؟
این شعری است با عنوان «ماجراجویی»:
آنگاه که اشتیاقی سوزان
برای ابعادی فراتر از خویشتن
در جان برمیخیزد
ماجراجوییِ زندگی آغاز میشود. چه
وَزَغِ نالانی خواهی بود
اگر زندگی را صرفِ
چرخهٔ بدهبستانها و منفعتجوییها کنی. ماجراجویی
فتح کردن نیست بلکه، تسلیم کردنِ
خویشتن به چیزی است که
هیچ بهرهای از آن نصیبش نمیشود.
زندگی بازگشت سرمایه ندارد؛ چرا که اصلاً چه بازگشتی برای زندگی میخواهید؟ در میان همهی پدیدههایی که در این جهان در حال وقوعاند، زندگی پیچیدهترین، ظریفترین و شگفتانگیزترین پدیده است. وقتی این بهعنوان یک هدیه نصیبتان شده است، چه بازگشت سرمایهای از آن میخواهید؟


