آیا اشراق در همین زندگی ممکن است؟
اشراق را به زندگی بعدی عقب نیندازید! سادگورو ابزاری به ما میدهد تا هر بار که میخوابیم، امکانی برای رشد باشد.

پرسشگر: سادگورو، گاهی فکر میکنم، اگر بدون رسیدن به هدف نهایی بمیرم، آیا تمام تلاش انجامشده برای تمرینها هدر میرود؟ یا این به نوعی به من کمک میکند که در زندگی بعدیام این مسیر را دوباره کشف کنم اگر در این زندگی موفق نشوم؟
سادگورو: تصمیم گرفتی کاندیدای شکستخورده باشی؟ یعنی نهتنها داری زندگی خودت را هدر میدهی، بلکه برنامهریزی کردهای زندگی مرا هم هدر بدهی. من این را راحت نمیپذیرم. چرا فکر میکنی به آن نمیرسی؟
اشراق دستاورد نیست
مسئله فقط مسئلهی اشراق است. اشراق نه دستاورد است، نه رسیدن به چیزی، نه بهدست آوردن چیزی. اشراق یعنی ناگهان چیزی را میبینی که همیشه همینجا بوده. ناگهان میفهمی تمام عمرت احمق بودهای. اشراق به توانایی تو وابسته نیست. اگر جهتگیریات را حفظ کنی، به اشراق میرسی. اما اگر هر چند دقیقه یکبار جهتت عوض شود، معلوم است که اشراق فقط در یک زندگی دیگر اتفاق میافتد. اما چه چیزی باعث شده فکر کنی دفعهی بعد هم بهصورت انسان به دنیا میآیی؟ فرض کن بهصورت یک سوسک به دنیا بیایی، فکر میکنی معلمهای آینده با سوسکها حرف میزنند؟ نمیزنند. من آنها را برای این کار تربیت نکردهام!
این را نگذار برای بعد. تو نمیدانی زندگیات کی تمام میشود. هرچه که «طالعوحشت»ات میگوید، آن وحشت همیشه واقعیت پیدا نمیکند. این موضوع حتی برای فردا هم قابل عقب انداختن نیست، چه برسد به یک زندگی دیگر، چون قرار نیست چیزی را بهدست بیاوری. لازم نیست توانایی خاصی داشته باشی. فقط باید جهت خود را حفظ کنی. اگر جهت را حفظ کنی، بیتردید، اتفاق میافتد. اما بیشتر آدمها مدام جهت را عوض میکنند — یک قدم جلو، یک قدم عقب.
نارادا و دهقان
بیشتر یوگیها فقط در یکجا مینشستند. جز حفظ جهت، کار دیگری نمیکردند. هرچه که پیش بیاید، فقط همین کار را باید بکنی. یک عارف بود که کمی هم شیطنت داشت. اسمش نارادا بود. نارادا خودش را بزرگترین مرید ویشنو میدانست. همیشه در حال راهرفتن و تکرار نام خدا بود — «نارایانا، نارایانا». یک روز، در مجلس دربار خدا، وقتی کسی از ویشنو پرسید: «بزرگترین مریدت کیست؟» ویشنو گفت: «یک دهقان، جایی در جنوب هند.»
نارادا مات و مبهوت شد. فکر میکرد خودش بزرگترین مرید است، چون تمام روز میگفت: «نارایانا، نارایانا.» نارادا خواست ببیند این رقیب کیست. به جنوب هند رفت و نگاه کرد دهقان چه میکند. صبح، مرد از خواب بیدار شد و یکبار گفت: «نارایانا». بعد رفت وضوی صبحگاهیاش را انجام داد. قبل از غذا خوردن گفت: «نارایانا.» بعد رفت گاوآهن را آماده کرد. قبل از شروع شخمزدن، یکبار گفت: «نارایانا.» بعد از آن، فقط به گاوها میگفت: «هی، هو!» وقتی هم به رختخواب رفت، گفت: «نارایانا» و خوابش برد.
نارادا با خودش گفت: «چه مزخرفی! در تمام روز، ۴ بار میگوید «نارایانا» و میشود بزرگترین مرید! من روزی ۱۷٬۶۳۷ بار میگویم!» پس برگشت پیش ویشنو و پرسید: «چطور ممکن است این دهقان بیسواد که روزی ۴ بار «نارایانا» میگوید و بقیهی وقتش مشغول شخمزدن زمین و رسیدگی به زن و بچه و گاوهایش است، بزرگترین مرید باشد؟ من در طول روز جز نام تو چیزی نمیگویم.»
ویشنو ظرفی را برداشت، تا لبه پر از آب کرد و به او داد. گفت: «فقط یک دور دور دنیا بزن و این را حمل کن. نباید حتی یک قطرهاش بریزد.» نارادا ظرف را در دست گرفت، دور دنیا را گشت و برگشت. ویشنو پرسید: «چند بار گفتی نارایانا؟» «چی؟ تو گفتی حتی یک قطره نباید بریزد — چطور میتوانستم «نارایانا» بگویم؟» ویشنو گفت: «همین است. زندگی این دهقان ساده همینطور است. اگر یک کار را اشتباه انجام دهد، زندگیاش میریزد. اما با اینحال، ۴ بار نام مرا میگوید. تو هیچ کاری نداری، پس اینکه تمام روز نام مرا میگویی، هیچ معنایی ندارد.»
موضوع این نیست که چه کار میکنی. فقط باید جهت را حفظ کنی. بقیهاش اتفاق میافتد، چون چیزی نیست که من یا تو انجامش بدهیم — طبیعتِ زندگی این است که خودش را محقق کند. فقط باید حواسپرتی را کنار بزنی و تمرکزت را در جهت درست نگه داری.
چطور جهت را حفظ کنیم
پرسشگر: چطور جهت را حفظ کنم؟ مدتی است با این موضوع درگیرم.
سادگورو: نگهداشتن جهت یعنی قبل از هر چیز، همهی برداشتهای غلطی را که داری کنار بزنی. یعنی هرچه را که باور داری، بگذاری کنار. مگر چیزهایی که برای کارکردن در جامعه به آنها نیاز داری. در میان مردم، برای بعضی تعاملها، مجبور هستی چیزهایی را باور کنی. اما در غیر این صورت، همه را کنار بگذار. ممکن است آنوقت احساس کنی احمقی و خوب است بدانی احمقی. تفاوت بین روشنبین بودن و احمق بودن این است که — یک انسان روشنبین میداند احمق است؛ یک احمقِ نادان نمیداند احمقِ نادان است. این تفاوت، دنیایی است. مشکل آدمها این است که نمیدانند در چه تلهای گیر کردهاند. اگر میدانستند، آنجا نمیماندند.
کاری که میتوانی بکنی
امشب قبل از خواب، روی تخت خود بنشین و ذهنی، هرچیزی را که خودت نیستی، کنار بگذار. از ملیت خود شروع کن، نژادت، دینت، بدنت، ذهنت، افکارت، احساساتت، ایدههایت، فلسفههایت، خدایانت، شیطانهایت — همه را بگذار کنار. فقط کنار بگذار و بخواب. هر روز این کار را بکن. در خواب، رها میشوی. نمیتوانم راهی آسانتر از این به تو بدهم! فقط بهعنوان یک تکه زندگی وارد خواب شو — نه بهعنوان مرد، زن یا هرچیز دیگر. کمی کار میبرد، اما فقط انجامش بده.
از امشب شروع کن، چون چه کسی میداند بیدار میشوی یا نه. بیش از ۱۵۰٬۰۰۰ نفر، هر روز زندگیشان تمام میشود. چه تضمینی هست که امشب نوبت من و تو نباشد؟ نمیخواهیم چنین چیزی برای خودمان رخ دهد، اما محتمل است. فکر نکن مرگ فقط برای دیگران اتفاق میافتد. من و تو خواهیم مرد. هر روز، به خوابت مثل مرگ نزدیک شو. در خواب، تو از بین میروی. دنیا در تجربهی تو مرده است. فردا صبح، زندگی بعدی توست.
پس به خواب مثل مرگ نزدیک شو، بدون اینکه یک وحشت احمقانه درست کنی. فقط همهچیز را کنار بگذار — بدنت هیچ معنایی ندارد؛ ذهنت هیچ معنایی ندارد؛ افکارت هیچ معنایی ندارد؛ احساساتت هیچ معنایی ندارد. همهی هویتهای مختلفی که به خودت گرفتهای، هیچ معنایی ندارند. همهشان را کنار بگذار و برو به رختخواب، ساده، مثل هیچچیز. افکاری خواهند آمد — فقط نادیدهشان بگیر. بههرحال مال تو نیستند.
لازم نیست جهتگیریات را بهسمت بهشت تنظیم کنی. اگر به بالا نگاه کنی، داری به جهت اشتباه نگاه میکنی. همهی چیزی که باید اتفاق بیفتد این است که توجهت را از آنچه انباشتهای، به آنچه واقعاً خودت هستی، منتقل کنی. تمام جهتگیری لازم همین است.


