بازچرخشِ ابدی

همان‌طور که با گام‌هایم

برفِ شکننده را درهم می‌شکنم

تا تیرگیِ رازآلودِ خاک را آشکار سازم،

بی‌شمار انسانی که بر این خاکِ زندگی‌بخش گام نهادند،

تا در بازچرخشِ حیات،

به‌دستِ این خاکِ تیره فروبلعیده شوند،

گویی از پاهایم بالا می‌خزند

و هر آنچه را «من» می‌پنداشتم،

از آنِ خویش می‌دانند.

هر آنچه «من» هستم،

تنها جزئی است از تداومِ بازچرخشِ ابدی.

شادی ندانستن را از دست داده‌ام،

اما غرق در سنگینیِ مبارکِ دانستن،

سنگین‌قدم راه می‌سپرم،

درحالی‌که دردِ نیاکان و بهارِ سرزنده را

که در سکوت چشم‌به‌راه است، آشکار می‌سازم.

و من، همچنان تیرگیِ رازآلودِ خاک را

با هر گام آشکار می‌سازم؛

گامی که ادامهٔ بازچرخشِ ابدی است.

Love & Grace