هند
جامهای بر تن دارد
با آنهمه رنگ
چشمی ناآشنا میپندارد که او
تجسم محض جنون است
فرزندانش،
همچون خوراکیاند
با طعمهای گوناگون
این آمیزه فرهنگها
معجونی است سرمست کننده
مگر انسان
برآمده از سرزمینی نیست
که نیاکانش به خاک و خون کشیدهاند
تاریخِ کهنش
خون و زیبایی به خود دیدهاست
مسافری از سرزمینی دور
در اینجا به چشم خود دید
که انسان، یا خدا،
چه میتواند بیافریند
اکنون زمان آن است که من و تو
زندگی و نفسی تازه در آن بدمیم
Love & Grace


