گریزی از نفرین نیست

سادگورو: پانداواها و نسل آن‌ها از میان رفته بودند. پاریکشیت به‌عنوان پادشاه تاج‌گذاری کرده بود. «پاریکشیت» به‌معنای «آزموده» است، یا کسی که پیش از به‌دنیا آمدن، پاریکشا** را پشت سر گذاشته است. او نوزادی مُرده به‌دنیا‌ آمده بود. کریشنا عملاً جان خودش را به او بخشید و او بزرگ شد و به‌عنوان پادشاه حکومت کرد.

‫یک روز، برای شکار بیرون رفته بود و خیلی تشنه شد. به یک فضای باز کوچک رسید. کلبه‌ای آنجا بود و یک یوگی داخلش نشسته بود و مراقبه می‌کرد. پاریکشیت به یوگی گفت: «تشنه‌ام — به من آب بده.» یوگی پاسخی نداد. او در عالم دیگری بود. پادشاه عصبانی شد. وقتی درخواستی سلطنتی مطرح می‌شود، باید پاسخ بدهید. اطراف را نگاه کرد و یک مار مرده دید. با نوک تیر آن را بلند کرد و دور گردن یوگی انداخت.

‫یکی از شاگردان یوگی از راه رسید و وقتی این بی‌حرمتی را دید، آن‌قدر خشمگین شد که پادشاه را نفرین کرد: «به‌خاطر کاری که امروز با گوروی من کردی، ظرف هفت روز از نیش مار می‌میری.» پاریکشیت وحشت‌زده شد. به هَستیناپور برگشت و روی یک ستون، جایی کوچک ساخت تا در آن زندگی کند، جایی که مارها نتوانند از آن بالا بروند.

‫در شهر هَستیناپور، مردم شروع کردند به غیبت کردن راجع‌به اینکه: «چه بلایی سر پادشاه ما آمده؟ پدرش آبیمانیو بود، یک جنگجوی بزرگ. پدربزرگش آرجونا بود، بزرگ‌ترین کشتریایی که تا‌به‌حال زیسته است. چرا پادشاه ما از ترس، بالای یک ستون نشسته است؟ این دیگر چه‌جور مردی است؟» اما او از کشته‌شدن توسط یک مار وحشت داشت، برای همین هفت روز بالای آن ستون نشست. در روز هفتم، محافظان مورد اعتمادش برایش میوه آوردند. او میوه را گاز زد و از داخلش ماری کوچک بیرون آمد که بزرگ شد و گردنش را نیش زد. قبل از این‌که محافظان بتوانند او را نجات بدهند، از نیش مار مرد.

چرخه‌ی معیوب انتقام

‫وقتی پسر پاریکشیت، جانامِجایا، دید پدرش به‌دست این ناگا** کشته شده است، آن‌قدر خشمگین شد که همه‌ی کاهن‌هایش را صدا زد و گفت: «بیایید یک یاگنای سارپا ساترا** برگزار کنیم. در این یاگنا، مانتراها خوانده می‌شوند و همه‌ی مارهای اطراف می‌آیند و در آتش قربانی‌ شدن می‌افتند و می‌میرند.» او می‌خواست برای انتقام مرگ پدرش، مراسم قربانی مارها را برگزار کند. کاهن‌ها هم خوشحال بودند، چون خودشان هم از ناگاها دل‌خوری داشتند. پس یاگنا را شروع کردند و مارها کم‌کم نزدیک‌ می‌شدند و در آتش می‌افتادند. صدها مار خودشان را کشتند.

‫سپس یکی از ناگاها به نام آستیکا آمد و به جانامِجایا گفت: «این یاگنای ظالمانه را متوقف کن. پدرت به‌خاطر تکبر و بی‌احتیاطی‌اش مجازات شد. او این کار را با یک یوگی کرد، و بنابراین شاگردِ آن یوگی او را نفرین کرد. جدِ بزرگت آرجونا، کانداوا وانا** را سوزاند تا شهر خود را بنا کند. او همه‌ی ناگاها را در آن مکان سوزاند و آن‌هایی را که سعی کردند فرار کنند با تیرهایش سرنگون کرد. تنها ماری که فرار کرد، تاکشاکا بود. تاکشاکا تمام این سال‌ها منتظر بود تا از خاندان کورو انتقام بگیرد و او این چرخه را تکمیل کرد.

‫«اگر این ناگاها را بسوزانی، ناگاهای بسیار دیگری یتیم خواهند شد و آنها دوباره سوگند انتقام خواهند خورد. این کار چرخه‌ای بی‌پایان از انتقام و انتقام‌گیری ایجاد خواهد کرد. بیا به این پایان دهیم. این را به تو می‌گویم چون پدرم ماناوا** است و مادرم ناگا. پس، من بخشی از تو و بخشی از ناگاها هستم. لطفاً حرفم را باور کن، من از دارما صحبت می‌کنم.

‫جانامِجایا پرسید: «این داستانی که درباره جدِ بزرگم می‌گفتی چیست؟ تو از کجا می‌دانی؟» آستیکا گفت: «بیا وایشامپایانا را فرا بخوانیم. او بهترین کسی است که می‌تواند این داستان را برایت تعریف کند.» آن‌ها ریشی وایشامپایانا را که شاگرد ویاسا بود و اولین کسی بود که داستان ماهابهارات را از ویاسا** شنیده بود، فرا خواندند. وایشامپایانا داستان ماهابهارات را برای جانامِجایا تعریف کرد و گفته می‌شود این همان داستانی است که امروزه ما می‌شنویم. می‌گویند نسخه‌ی نوشته‌شده‌ی اصلی ماهابهارات ناپدید شده بود چون آنقدر شگفت‌انگیز بود که خدایان عاشقش شدند و آن را دزدیدند.

درس نهایی

‫یاگنا متوقف شد و آستیکا احساس غرور زیادی کرد. «من یاگنا را متوقف کردم و ناگاها را از نابودی نجات دادم.» سپس سگی به نام ساراما آمد و گفت: «این آستیکا نیست که یاگنا را متوقف کرد. وقتی یاگنا شروع شد، جانامِجایا و پسرانش به بچه‌های من سنگ پرتاب کردند و بی‌دلیل آنها را متهم کردند که پیشکش‌های مراسم قربانی را آلوده کرده‌اند. به‌خاطر آن، من جانامِجایا را نفرین کردم که این یاگنای قربانی ناگا نباید به نتیجه برسد. به این دلیل است که متوقف شد.»

‫این درس نهایی برای شماست: خودتان را دست بالا نگیرید. ما نقش کوچک خود را در این جهان ایفا می‌کنیم، و آن فقط یک نقش کوچک است. جنبه‌های بسیار زیاد دیگری از زندگی وجود دارند که بر اینکه هم‌اکنون چه کسی و چه چیزی هستیم تأثیر می‌گذارند.

‫**پاریکشا: به زبان سانسکریت به معنای آزمایش است.

‫**ناگا: مار یا کبرا.

‫**یاگنای سارپا ساترا: نوعی آیین خاص.

‫**کانداوا وانا: جنگلی که ناگاها در آن ساکن بودند.

‫**ماناوا: انسان.

‫**ویاسا: حکیم ویاسا اولین کسی بود که داستان ماهابهارات را نوشت.

‫ادامه دارد…