ماهابهارات قسمت ۳۹: پاسخهای یودیشتیرا به پرسشهای یاکشا
در این گفتوگوی عمیق میان یودیشتیرا و یاکشا از ماهابهارات، یودیشتیرا درکِ ژرف خود از دارما و عدالت را آشکار میسازد و بار دیگر نشان میدهد چرا او را دارماراج – نگهبان و برپادارندهی دارما – میخوانند.

آنچه گذشت: دوران تبعید در جنگل رو به پایان است و بیما پس از گذراندن این سختی، خشمگین و تندخو شده بود. در این میان، اتفاق زیبایی رخ میدهد، که هانومان شخصاً میآید تا به بیما درس فروتنی بدهد.
سادگورو: روزی، هنگامی که پانداواها در جنگل به شکار رفته بودند، کمی تشنه و خسته شدند. در آن هنگام، برهمنی نزدشان دوید و گفت برای مراسم عبادتش، نوعی علف مقدس را آویخته بود تا خشک شود. یک گوزن نر از آنجا عبور کرد، علف به شاخهایش گیر کرد و گوزن با علفها به دل جنگل گریخت. او از پانداواها تمنا کرد: «خواهش میکنم به هر روشی که میتوانید این گیاهان مقدس را برایم بازآورید، زیرا زمان عبادتم فرارسیده است. نمیخواهم این عبادت را از دست بدهم. شما که کشاتریاهای دلیری هستید، باید به یاریام بشتابید.»یودیشتیرا از برادرانش میخواهد که هرکدام به سمتی بروند و به دنبال گوزن بگردند. اما آنها هیچ نشانی از گوزن نمیبینند. در جایی از راه، از خستگی و تشنگی از پا میاُفتند. یودیشتیرا از ناکولا میخواهد که برود و دنبال آب بگردد. جایی، ناکولا به یک برکه میرسد. وقتی میخواهد از آن آب بنوشد، صدایی میگوید: «قبل از پاسخ دادن به پرسشهای من، از این آب ننوش.» ناکولا به آن توجهی نمیکند، آب مینوشد و میمیرد.
وقتی ناکولا برنمیگردد، یودیشتیرا، ساهادوا را میفرستد تا دنبالش بگردد. وقتی ساهادوا به نزدیکی برکه میرسد، صدایی میگوید: «صبر کن! قبل از پاسخ دادن به پرسشهای من، از این آب ننوش.» ساهادوا میگوید: «بگذار اول تشنگیام را برطرف کنم. بعد به پرسشهایت پاسخ میدهم.» او از آن آب مینوشد و میمیرد. حالا یودیشتیرا حس میکند که دو برادرش در خطر هستند و از بیما و آرجونا میخواهد دنبالشان بگردند. آنها به برکه میرسند. همینکه میخواهند از آن آب بنوشند، صدایی میگوید: «صبر کنید! قبل از پاسخ دادن به پرسشهای من، از این آب ننوشید.» آرجونا میگوید: «تو کیستی؟ خودت را نشان بده.» بیما میگوید: «رهایش کن، آرجونا. بیا از این آب بنوشیم.» هر دو آب مینوشند و میمیرند.
وقتی حتی بیما و آرجونا هم برنمیگردند، یودیشتیرا به جستجوی آنها میرود. در نهایت به برکه میرسد و میبیند برادرانش آنجا افتاده و جان باختهاند. از برکه میپرسد: «آب! آیا تو مقصر هستی؟ آیا تو جان برادرانم را گرفتی؟ جان مرا هم بگیر!» صدایی میگوید: «صبر کن! قبل از پاسخ دادن به پرسشهای من، از آب ننوش.» یودیشتیرا میپرسد: «تو کیستی؟ کجا هستی؟ خودت را نشان بده.»
یک یاکشا ظاهر میشود و میگوید: «این برکه متعلق به من است. برادرانت چون پیش از پاسخ دادن به پرسشهایم از آب نوشیدند، مردند. آیا تو نیز میخواهی سرنوشت مشابهی داشته باشی؟» یودیشتیرا گفت: «من نمیخواهم چیزی را که به من تعلق ندارد، بردارم. پرسشهایت را بپرس و من تا حد توانم پاسخ خواهم داد.»
پرسش: چه چیزی از خودِ زمین هم مهمتر است؟
یودیشتیرا: مادر هر فرد.
پرسش: چه چیزی بالاتر از بهشت است؟
یودیشتیرا: پدر هر فرد.
پرسش: چه چیزی سریعتر از باد است؟
یودیشتیرا: ذهن.
پرسش: چه چیزی فراوانتر از ساقههای علف است؟
یودیشتیرا: افکارِ درون ذهن.
پرسش: والاترین پناهگاه دارما چیست؟
یودیشتیرا: سخاوت.
پرسش: والاترین پناهگاه شهرت چیست؟
یودیشتیرا: یک هدیه.
پرسش: والاترین پناهگاه بهشت چطور؟
یودیشتیرا: حقیقت.
پرسش: ستودنیترین چیز در جهان چیست؟
یودیشتیرا: مهارت.
پرسش: باارزشترین دارایی؟
یودیشتیرا: دانش.
پرسش: باارزشترین گنج؟
یودیشتیرا: سلامتی.
پرسش: بالاترین حدِ شادی؟
یودیشتیرا: قناعت.
پرسش: بالاترین دارما چیست؟
یودیشتیرا: آسیب نرساندن به هیچ موجود زندهای.
پرسش: چه چیزی باید کنترل شود؟
یودیشتیرا: ذهن.
پرسش: چه چیزی باید کنار گذاشته شود تا آدمی خوشاخلاق و دلپذیر گردد؟
یودیشتیرا: غرور.
پرسش: از چه چیزی باید چشمپوشی کرد تا آدمی ثروتمند گردد؟
یودیشتیرا: خواسته.
پرسش: و چه چیزی را میتوان بدون پشیمانی کنار گذاشت؟
یودیشتیرا: خشم.
پرسش: و چه چیزی را باید رها کرد تا به شادی رسید؟
یودیشتیرا: طمع.
پرسش: چه چیزی راه را میسازند؟
یودیشتیرا: نیکان راه را میسازند میکند و حقیقتاً خود آنان همان راه هستند.
پرسش: زاهد چه کسی است؟
یودیشتیرا: کسی که وفادار میماند.
پرسش: خویشتنداری واقعی چیست؟
یودیشتیرا: مهار ذهن.
پرسش: و بخشایش واقعی چیست؟
یودیشتیرا: کسی که دشمنی را تحمل میکند، واقعاً میبخشد.
پرسش: دانش واقعی چیست؟
یودیشتیرا: شناخت خداوند.
پرسش: آرامش چیست؟
یودیشتیرا: زمانی که دل آرام باشد.
پرسش: رحمت چیست؟
یودیشتیرا: زمانی که انسان خواهان شادی همهی مخلوقات باشد.
پرسش: سادگی چیست؟
یودیشتیرا: زمانی که دل آرام و آسوده باشد.
پرسش: دشمن شکستناپذیر چیست؟
یودیشتیرا: خشم.
پرسش: کدام بیماری درمان ندارد؟
یودیشتیرا: حرص و آز.
پرسش: انسان درستکار کیست؟
یودیشتیرا: کسی که خواهان شادی همه موجودات زنده است.
پرسش: و انسان نادرست؟
یودیشتیرا: کسی که شفقت ندارد.
پرسش: نادانی چیست؟
یودیشتیرا: ندانستن دارمای خود.
پرسش: غرور چیست؟
یودیشتیرا: آنگاه که انسان خویش را عامل و گردانندهی زندگی بپندارد.
پرسش: اندوه چیست؟
یودیشتیرا: فقط نادانی.
پرسش: چگونه آدمی شکیبا میشود؟
یودیشتیرا: با مهار کردن حواس خویش.
پرسش: تطهیر واقعی کدام است؟
یودیشتیرا: زمانی که دل پاک شود.
پرسش: کار خیر چیست؟
یودیشتیرا: محافظت از همهی مخلوقات.
پرسش: شرارت چیست؟
یودیشتیرا: بدگویی از دیگران.
پرسش: آدمی در چه حالت خوشایند است؟
یودیشتیرا: آنگاه که دلنشین سخن بگوید.
پرسش: چگونه به خواستهی خویش دست مییابد؟
یودیشتیرا: آنگاه که با خردمندی عمل کند.
پرسش: و چگونه در جهانِ دیگر به سعادت میرسی؟
یودیشتیرا: با نیکمنشی در همین جهان.
پرسش: چه چیز در این جهان واقعاً شگفتآور است؟
یودیشتیرا: شگفتآورترین چیز این است که، با وجود فانی بودنِ انسانها، همه طوری زندگی میکنند که انگار برای همیشه در این جهان خواهند ماند.
پرسش: خبر چیست؟ انسان واقعی کیست؟
یودیشتیرا: سخن از کردار نیک انسان به آسمان میرسد و از آنجا، سراسر زمین را در بر میگیرد. تا زمانی که آن سخن باقی است، او را انسان مینامند.
پرسش: چه کسی، ای یودیشتیرا، همه نوع ثروت را دارد؟
یودیشتیرا: تنها کسی که شادی و غم، موفقیت و ناکامی، گذشته و آینده، برایش یکسان است.
یاکشا: یودیشتیرا، تو خردمندترین انسان جهان هستی و همچنین درستکارترین. من به تو یک موهبت میدهم. جان یکی از برادرانت را از من طلب کن.
یودیشتیرا (پس از مدتی تأمل): ناکولا را به من بازگردان.
یاکشا: شگفتزده شدم. میدانم بیما از همه برادرانت برایت عزیزتر است. تو برای پیروزی در جنگ پیش رو، به آرجونا متکی هستی. با این حال، جان ناکولا را بر دیگران ترجیح دادی. چرا؟
یودیشتیرا: من دو مادر دارم ــ کونتی و مادری. من، پسر کونتی، زندهام. پس باید یکی از پسران مادری هم زنده بماند.
یاکشا: آهان! تو واقعاً روح بزرگی هستی. یودیشتیرا! من هرگز دیگر کسی مانند تو را در طول تاریخ نخواهم دید. نه فقط جان ناکولا، بلکه جان همه برادرانت را به تو بازمیگردانم.
یاکشا، همهی برادران را زنده کرد.
یاکشا همان دارما، پدر یودیشتیرا بود.
نکتهی مهمِ این رویارویی با یاکشا، این است: زمانی که یودیشتیرا در بازی تاس، وسوسه شد که برادرانش را گرو بگذارد، ابتدا ناکولا و ساهادوا را گرو گذاشت. آنها برادران ناتنیاش بودند ــ جایی درونش، آماده بود که آنها را از دست دهد. اما حالا، پس از زندگی در جنگل، آن خرد در او شکوفا شد که وقتی پای نجات جان یکی از برادرانش در میان بود، ناکولا را انتخاب کرد. «یکی از پسران کونتی ــ که منم ــ اینجا هستم. یکی از پسران مادری هم باید زنده بماند.» این اتفاق میخواهد نشان بدهد که پانداواها چگونه با زندگی در جنگل، دگرگون شدند. این دوازده سال زندگی در جنگل، نفرین نبود. آنها را به انسانهایی بسیار بهتر تبدیل کرد تا بعدها پادشاهانی شایستهتر شوند. اینها همه، نقشهی بازیِ کریشنا بود.
ادامه دارد…


