به آن‌‌که آفریده نشده

‫شتابان در گذر از پهنهٔ کالیفرنیا،

‫از میان تپه‌های نرم با نقش و نگارهایی مواج،

سرزمینی که آفریدگار برای آفرینش آن 

چنین نیازی آشکار داشت

که سنگِ گداخته را دست‌مایهٔ آفرینش 

‫این رویاهای بی‌پروا کرد.

‫اکنون تن‌پوش قهوه‌ای تابستان را بر تن دارد،

 لکه لکه با دکمه‌هایی از تاج‌های سبز

این طرح‌های غلتان چنان دل‌انگیزند

 که مرا وا‌می‌دارند پاهایم را رها کنم

چون بر این سرزمین چنین محبوب، گام برمی‌دارم

به شکاف‌هایی در این پوشش هموار قهوه‌ای برمی‌خورم

‫به آوازهای دردناک سنگ گداخته، 

که در هیئتی «آفریده نشده» منجمد شده

همچون جنین سقط‌‌‌‌ شده‌ی مادری بی‌همسر 

در پیچ‌وتاب رنج آفریده‌نشدن، آرمیده است

یادمانی از درد قلب آدمی

از هر دو گونه

چه آن که عشق دیده‌

و چه آن که از عشق بی‌بهره مانده

من همچون صخره‌ای خزه‌پوش ایستاده‌ام

فراتر از هرچیز، همچون بنیانی جاودان

می‌توانم مرهمی بر هر دلی باشم

یا سرودی که خواندی و به فراموشی سپردی

Love & Grace