‫تا اینجا چه گذشت: آشواتاما، یک برهماسترا رها می‌کند و کل نسل کورو را نفرین می‌کند. کریشنا برای نجات کودک تازه متولد شده‌ی اوتارا وارد عمل می‌شود. پس از جنگ، پانداواها به هستیناپور بازمی‌گردند. اما خبری از جشن پیروزی نیست. زندگی‌های زیادی از دست رفته، مرگ و ویرانی زیادی رخ داده است. در کاخ، دریتراشترا و گانداری آخرین تلاش‌های خود را برای کشتن یودیشتیرا و بیما می‌کنند، اما شکست می‌خورند. اکنون مسیر رشد و شکوفایی پادشاهی پانداواها هموار است.

هیچ برنده‌ای نیست، تنها بیوه‌ها مانده‌اند

‫سادگورو: پس از پایان جنگ، همه به‌سمت هستیناپور حرکت می‌کنند. وقتی پادشاهان بعد از چنین جنگی بازمی‌گردند - حالا اسمش را بگذاری باشکوه یا خونین - معمولاً جشن برپا می‌شود. اما اینجا، وقتی بازگشتند، تنها چیزی که شنیده می‌شد شیون بیوه‌ها و گریه کودکان یتیم بود؛ فقط اندوه، درد و ماتم بود. قلب یودیشتیرا لرزید، چون جز صدای سنگینِ فلاکت و اندوه چیزی به گوشش نمی‌رسید، هیچ مردی زنده نمانده بود؛ تمام مردان هستیناپور که چهار اندامِ سالم داشتند، مرده‌اند، چون همه به میدان نبرد رفته و همه کشته شده بودند. وقتی پانداواها وارد هستیناپور شدند، شیون‌ها شدت گرفت - بعضی از سر اندوه، بعضی از خشم، بعضی از نفرت محض نسبت به پانداواها. پانداواها هرگز چنین چیزی ندیده بودند - مردم همیشه آن‌ها را دوست داشتند. برای اولین بار، خنجر را در نگاه مردم دیدند، چون آن‌ها، پانداواها، مسبب تمام این ماجرا بودند. یودیشتیرا با خود گفت: «همه‌ی این‌ها برای چیست؟ من هرگز نمی‌خواستم پادشاه شوم. چرا باعث این ماجرا شدم؟»

‫یودیشتیرا با خود گفت: «همه‌ی این‌ها برای چیست؟ من هرگز نمی‌خواستم پادشاه شوم. چرا باعث این ماجرا شدم؟»

‫وقتی پاندواها به کاخ بازگشتند، اولین کاری که کردند این بود که نزد دریتراشترا رفتند. وقتی با او روبه‌رو شدند، او از صلح‌ سخن گفت. گفت: «شما، پسران پاندو، از بسیاری جهات راستگو و درستکار بوده‌اید. اما پسر من، به‌خاطر غرورش، این بلا را بر سر خود و همه ما آورد. پس این پادشاهی اکنون حق شماست - شما آن را اداره کنید.» سپس گفت: «می‌خواهم شخصاً بیما را ببینم.» وقتی بیما خواست جلو برود، کریشنا جلوی او را گرفت. کریشنا گفت به جای بیما مجسمه فلزی یک کشتی‌گیر را جلوی دریتراشترا بگذارند. پس بیما مجسمه را جلوی دریتراشترا گذاشت. 

درهم‌شکستنِ پلیدی

‫دریتراشترا مجسمه را در آغوش گرفت، با این تصور که بیماست و آن را خرد کرد. دریتراشترا به قدرت عجیبش معروف بود. او می‌خواست بیما را بکشد، چون نمی‌توانست با نحوه کشته شدن دوریودانا و دوشاسانا کنار بیاید، اینکه چطور بیما قلب او را خورد و خونش را نوشید. او می‌خواست بیما را نابود کند، اما کریشنا این را پیش‌بینی کرد و یک مجسمه فلزی به جایش گذاشت که دریتراشترا آن را خرد کرد. دریتراشترا از صلح و آشتی سخن گفته بود، اما با این کار، آنچه در قلبش شعله‌ور بود، آشکار شد. اگر زمانی که قوی هستی و توان انجام کاری داری از صلح حرف بزنی، معنا دارد. اگر زمانی که ناتوانی از صلح حرف بزنی، مثل گدایی است که از وارستگی و ترک دنیا حرف بزند. اگر چیزی نداری و از آن دست می‌کشی، هیچ معنایی ندارد.

‫دورداسا برخاست، شمشیرش را کشید و گفت: «هیچ‌کس حق ندارد مردی بی‌سلاح را که برای صلح آمده اسیر کند» و از یودیشتیرا محافظت کرد.

‫یودیشتیرا به‌عنوان پادشاه تاج‌گذاری کرد. و وقتی برای دریافت دعای خیر نزد دریتراشترا و گانداری رفت، گانداری با چهره‌ای محبت‌آمیز گفت: «می‌خواهم یودیشتیرا، پادشاه جدید را یک بار ببینم. چشم‌بندم را باز خواهم‌کرد و به او نگاه می‌کنم.» کریشنا فوراً متوجه نیت او شد.

خشم گانداری

‫یک برادر از میان کوراواها از جنگ جان سالم به در برده بود. دلیلش این بود که وقتی یودیشتیرا برای صلح آمد، او بی‌سلاح بود. وقتی او بی‌سلاح آمد، دوریودانا و کارنا می‌خواستند او را اسیر کنند؛ آن‌ها می‌خواستند همان‌جا او را زندانی کنند. پس، این برادر کوراوا، به نام دورداسا - پسر دریتراشترا از خدمتکار گانداری - برخاست، شمشیرش را کشید و گفت: «هیچ‌کس حق ندارد مردی بی‌سلاح را که برای صلح آمده اسیر کند» و از یودیشتیرا محافظت کرد. یودیشتیرا به او نگاه کرد و گفت: «من اطمینان می‌دهم که تو پیش از من نمی‌میری.» چون دورداسا از یودیشتیرا محافظت کرد، بیما هم نزد او آمد و گفت: «من هم اطمینان می‌دهم که تو پیش از من نمی‌میری.» پس دورداسا در جنگ کشته نشد.

‫گانداری می‌خواست یودیشتیرا، پادشاه جدید را ببیند. کریشنا به یودیشتیرا نگاه کرد و از او خواست کنار بایستد. به جای یودیشتیرا، دورداسا را جلوی گانداری آورد. وقتی او چشم‌هایش را باز کرد و به او نگاه کرد، دورداسا آتش گرفت و سوخت. قصدش این بود که یودیشتیرا را بسوزاند، اما در واقع پسر دریتراشترا از خدمتکارش را سوزاند.

‫ادامه دارد…