پرسشگر: ناماسکارام سادگورو. یک سؤال درباره فیض دارم. مطمئن نیستم دقیقاً چطور بیانش کنم.
سادگورو: درباره چی؟
پرسشگر: فیض.
سادگورو: فیض.
پرسشگر: بله. برای من این موضوع تا حدی تصادفی به نظر میرسد. به این معنا که واقعاً نمیدانم بر چه اساسی میآید و میرود. وقتی هم که حضور دارد، به نظر میرسد که خیلی راحت آن را از دست میدهم. میخواستم بدانم آیا میتوانید کمی دربارهٔ فیض و نحوهٔ کارکرد آن صحبت کنید یا مثلاً اینکه در اینجا، در آشرام، خیلی راحت میتوان به آن دسترسی داشت یا آن را احساس کرد، اما وقتی بیرون میروی، ارتباط با آن انرژی یا فیض بسیار دشوار است. اگر میتوانید چیزی درباره آن بگویید. متشکرم.
سادگورو: از من میخواهید دربارهٔ عطر این گل صحبت کنم — چطور این کار را انجام دهم؟ فقط اگر بینی حساسی داشته باشید — فوقالعاده است، وگرنه برای کسی که امروز بینیاش گرفته — هیچ معنایی ندارد. پس، فیض برای بسیاری از مردم هیچ معنایی ندارد. موضوع این نیست که لازم باشد دربارهاش فکر کنید یا دربارهاش صحبت کنید، مسئله فقط این است که اگر خیلی از خودتان پر باشید، ممکن است نسبت به فیض ناآگاه بمانید. به این معنا که حتی نیازی نیست به مدرسه بروید و دربارهٔ سیارات، منظومهٔ شمسی، کهکشانها و این چیزها بدانید؛ فقط بهعنوان یک انسان، اگر به آسمان نگاه کنید، نمیدانید از کجا شروع میشود و کجا پایان مییابد. در نقطهای نامعلوم، شما اینجا روی سیارهای نشستهاید که در حال چرخیدن است و میبینید که حالتان خوب است. قطعاً کار خودتان نیست، اینطور نیست؟ شما قطعاً نمیتوانید این کار را انجام دهید. همان چیزی که همهی اینها را نگه داشته، یک عنوان برای آن — فیض است. حالا سؤال این است که آیا شما در دسترس آن هستید یا خیر.
اگر در خیابانی راه بروید که بوی تعفّن و چیزی گندیده در آن پیچیده است، حالا اگر از شما بخواهم یک نفس عمیق بکشید، طبیعتاً میخواهید بینیتان را بگیرید و سریع از آنجا عبور کنید. چون اینطور نیست که چیزهای فاسد یا کثافت ذاتاً بوی بد داشته باشند، چنین چیزی نیست. برای بسیاری از موجودات دیگر، این اتفاقاً چیز خوبی است. به محض اینکه بوی چیز گندیدهای را حس کنند، همه به آن سمت حرکت میکنند. درست است یا خیر؟ چیزی به نام بوی بد وجود ندارد. آنچه برای ما ناخوشایند است برای ما بد است.
باید تجربهی اولم از کویمباتور را برایتان تعریف کنم. سال ۱۹۸۷ بود. من به کویمباتور آمدم و اتفاقاً با یک خانواده آشنا شدم، دکتر راجاگوپال، مرد فوقالعادهای بود. او بیش از ۷۰ سال سن داشت اما مرد بسیار سرزنده و خوبی بود. و همسرش، فرد بسیار متدینی بود. دخترش یک سفالگر بسیار ماهر بود که یک کارگاه سفالگری در میسور، نزدیک جایی که من مزرعه داشتم راهاندازی کرده بود. پس چون او را میشناختم و او مرا به والدینش معرفی کرد، برای اولین برنامه در شهر کویمباتور پیش آنها آمدم و ماندم.
این خانواده اهل کرالا هستند - زندگیشان با ماهی میگذرد. هیچ چیز عجیب و غریبی در آن نیست، چون ایالت ساحلی است، نواری از زمین در امتداد ساحل غربی هند، پس طبیعتاً ماهی بخش اصلی رژیم غذایی آنهاست. پس او داشت برایم داستانی درباره موقعیتی که در خانواده پیش آمده بود تعریف میکرد. دخترش، نه همان که من میشناختم، دختر بزرگترش، او جایی در انگلستان مشغول به تحصیل بود و برای تعطیلات به خانه برگشته بود. گاهی، وقتی به سمت سالم یا بنگلور رانندگی میکنید، ممکن است کامیونی جلوی شما حرکت کند که بوی آن شما را خفه کند چون ماهی خشک حمل میکند. ماهی خشک یک خوراکی خاص است. ماهی خشک میشود و به روش خاصی آماده میشود، یک خوراکی لذیذ است. پس این دختری که در انگلستان مشغول به تحصیل بود برای تعطیلات به خانه آمد و آن روز آشپز مشغول آماده کردن ماهی خشک بود.
وقتی ماهی خشک آماده میکنند، اگر بخواهید همسایههایتان تخلیه کنند، همین کافی است! پس بوی شدید ماهی خشک از آشپزخانه بلند میشود. این دختر که مدتی خارج از کشور بوده، به محض اینکه بوی آن را حس میکند عاشقش میشود و از اتاق خوابش به سمت آشپزخانه میدود، اما همسر دکتر راجاگوپال، خانمی متدین که سالها پیش گیاهخوار شده، نمیتواند این بو را تحمل کند! او از آشپزخانه فرار میکند. هر دوی آنها تصادف کردند و آن خانم بینیاش شکست. وقتی من او را دیدم، هنوز در وضعیت جراحت بود. وقتی پرسوجو کردم که این اتفاق چگونه افتاده، دکتر مهربان برایم توضیح داد. او داشت از ته دل میخندید. یکی از بوی ماهی فرار میکرد، دیگری به سمت بوی ماهی میدوید. پس در واقع چیزی به نام بوی بدِ واقعی وجود ندارد، منظورم این است. همهچیز بستگی دارد به اینکه به دنبال چه چیزی هستید، متوجهید؟
پس من در قالبِ بوی خوب و بد صحبت نمیکنم؛ اما چیزهای مختلف تأثیرات متفاوتی بر سیستم بدن شما میگذارند — در این هیچ تردیدی نیست. هر ارتعاش، بو، صدا، نور، همهچیز، هر شکل، نوعی ارتعاش خاص است. خودتان یک طنین هستید، پس نمیتوانید از تأثیرپذیری از این جلوگیری کنید. وقتی میگوییم فیض، به دنبال نوع خاصی ار آن نیستیم. به دنبال آن چیزی هستیم که اساس همه چیز است، چراکه نمیدانید این منظومهٔ شمسی چگونه در جای خود نگه داشته شده، نمیدانید کل این جهان چگونه پابرجاست، و حتی واقعاً نمیدانید خودِ شما چگونه بهوجود آمدهاید. چگونه این همه سلول در کنار هم میمانند و زندگی شما را شکل میدهند — واقعاً نمیدانید. توضیحات بسیاری دارید، اما واقعاً نمیدانید. اگر میدانستید، همین الان یکی خلق میکردید. اگر دقیقاً میدانستید چگونه، خودمان آن را میساختیم، اینطور نیست؟
پس وقتی چیزهای زیادی هست که نمیدانید و با این حال همهچیز همچنان بهخوبی پیش میرود، روشن است که این تصادفی نیست. پس هر چیزی که همهٔ اینها را بهوجود میآورد — آن انرژی، آن نیرو — ما آن را فیض مینامیم. اما حالا سؤال این است که چگونه خود را در دسترس قرار دهیم. اگر بینیتان گرفته باشد، گل برای شما هیچ معنایی ندارد. اگر نابینا باشید، نور برای شما هیچ معنایی ندارد. اگر بیحس باشید، هیچچیز برای شما معنایی ندارد. پس مسئله این است که حساس شوید. اکثر مردم نسبت به منیت حساساند، اما نسبت به حیات حساس نیستند. الان باید مراقب باشید که به خیلی از آدمها چه حرفی بزنید و چه حرفی نزنید، چون بهشدت نسبت به منیت خود حساساند؛ و برای هر چیز کوچکی در درونِ خودشان فرو میپاشند. اول از همه یک توهم خلق میکنید، سپس توهم دیگری از افتادن و دوباره برخاستنِ آن؛ این بازی بسیار بدی است. باید هرچه زودتر از توهم بیرون بیایید. اگر واقعاً از توهم بیرون آمده باشید، کاملاً، همیشه در دسترس فیض خواهید بود. اگر هیچ توهمی از خودتان نداشته باشید، دربارهی همهچیز شگفتزده خواهید شد. چگونه میتوانید دربارهی همهچیز، دربارهی خودِ هستیتان شگفتزده نشوید؟ وقتی ذهن از هرگونه نتیجهگیری خالی باشد، همینجا، سراسر در فیض غوطهور خواهید بود. حتی همین حالا هم در آن هستید، اما تا وقتی آگاه نباشید نمیتوانید از آن بهره ببرید، همین. برای شما کار نخواهد کرد، چون آگاه نیستید. برای شما کار میکند، اما هنوز نمیتوانید کاملاً از آن بهره ببرید.
ببینید، این یک واقعیت است، واقعیتی که از نظر پزشکی ثابت شده: اگر دو نفر غذای یکسانی بخورند، هر دو لزوماً تغذیهی یکسانی دریافت نخواهند کرد. حتی اگر دو نفر دقیقاً غذای مشابهی بخورند، سطح تغذیهای که دریافت میکنند یکسان نخواهد بود، چون این به توانایی شما در جذب مواد مغذی از آن بستگی دارد. همهی ما در فیض هستیم، اما مسئله این است که توانایی بهرهبرداری از آن را پرورش دهیم، تا این زندگی بهصورت تجلی آن فیض درآید. میدانید، اگر این گل را بو کرده باشید — این گل مخصوص جنوب هند است — عطر فوقالعادهای دارد — فکر میکنید بخش باغبانی ما عطر را پای ریشههایش میریزد؟ نه، آنها کود میریزند، باور کنید. بله. حتی اگر کود بریزید، ببینید چقدر فوقالعاده شده، چون این طبیعتِ آن است. چون این کاری است که انجام میدهد، ما درخت را میکاریم، مراقبت میکنیم، از آن نگهداری میکنیم، همه نگران هستند که چگونه رشد میکند. فرض کنید بویی میداد که برای شما خوشایند نبود، فرض کنید فقط کود را میگرفت و از طریق گل همان کود را بیرون میداد — ما آن را دور میانداختیم، اینطور نیست؟
پس، فیض مزایای زیادی به همراه دارد. وقتی فیض را ساطع میکنید، همه میخواهند آن را پرورش دهند، همه میخواهند آن را ترویج کنند، همه میخواهند بخشی از آن باشند، چون شما فیض را ساطع میکنید. حالا، سؤال اصلاً در مورد این نیست که آیا در فیض هستید یا نه. هستید، وگرنه نمیتوانستید وجود داشته باشید. سؤال فقط این است که آیا فیض را ساطع میکنید یا آن را به چیزی نفرتانگیز تبدیل میکنید و به دیگران منتقل میکنید؟ اگر یک غذای خوشایند به دو نفر سرو کنید؛ اجازه دهید یک داستان بسیار معروف در هند را برایتان تعریف کنم. این یک افسانه عامیانه است، احتمالاً تقریباً همه در این کشور باید این داستان را بدانند.
یک حکیم در جنگل زندگی میکرد، نابینا بود — هیچ بینایی نداشت و فقط در یک مکان مینشست. به ندرت کسی از این مسیر عبور میکرد. وقتی از این راه عبور میکردند چیزی به او میدهند و او با آن زندگی میکند — بدون بینایی. یک روز اتفاق افتاد که پادشاه و همراهانش، از سربازان و وزیران و هر که بود، همه به شکار رفتند. در حین شکار، هنگام تعقیب یک گوزنِ خالدار، راهشان را گم کردند و پادشاه از گروه جدا شد؛ چون، همانطور که میدانید، پادشاه سریعترین اسب را داشت. بهترین اسب را سوار میشود، پس جلوتر از آنها رفت و گم شد. همه در حال جستجو بودند و در حین جستجو کردن، همه گم شدند. و بعد یک سرباز آمد و از آن حکیم پرسید: «آیا پادشاه را دیدی؟» او گفت: «نه.» بعد فرمانده آمد و پرسید: «آیا دیدی؟» او گفت، «نه.» بعد وزیر آمد و پرسید: «آیا دیدی؟» «نه.»
بعد خودِ پادشاه به آنجا آمد، حکیم نابینا بلافاصله تشخیص داد که او پادشاه است و گفت: «آه، افرادت مدتی است که دنبال تو میگردند.» اول سربازتان آمد، بعد فرماندهتان آمد، بعد وزیرتان آمد.» پادشاه نگاه کرد و دید که آن شخص نابیناست، سپس پرسید: «ای موجود الهی، تو چگونه میدانی که اول یک سرباز بود، بعد فرمانده و بعد وزیر؟» حکیم گفت: «خب، اولین نفری که آمد گفت: «هی، نابینا! آیا دیدی پادشاه ما به اینجا بیاید؟ کسی از این مسیر عبور کرده است؟» پس فهمیدم باید سرباز شما باشد. دومی با اقتدار اما بدون احترام صحبت کرد، فهمیدم باید یکی از افسران شما باشد. نفر سوم که آمد، وزیر بود، با احترام زیادی صحبت کرد، پس فکر کردم باید وزیر شما باشد. حالا شما آمدید، پایم را لمس میکنید و مرا «موجود الهی» خطاب میکنید — پس شما باید پادشاه باشید.»
چه غذا بخورید، چه نفس بکشید یا آب بنوشید، هر چه باشد — همه فیض است؛ وگرنه چگونه ممکن است؟ دو بخش هیدروژن و یک بخش اکسیژن میشود آبی که زندگی میآفریند — این فیض است. خُب، میتوانید برایش توضیحی بیاورید، اما واقعاً نمیدانید چرا باید اینطور اتفاق بیفتد، اینطور نیست؟ همه چیزهایی که در حال وقوع است، فیض است. حالا که این را مینوشید یا میخورید یا نفس میکشید، آیا شما هم فیض ساطع خواهید کرد؟ چون فیض را دریافت کردهاید، باید فیض را در خود پرورش دهید و آن را ساطع کنید، اینطور نیست؟ اما متأسفانه مردم چیزهای فوقالعادهای را به درون خود میبرند، آن را به مزخرفات نفرتانگیز تبدیل میکنند و بیرون میریزند. اما به درخت نگاه کنید — کود به آن میدهید، عطر بیرون میدهد. وقت آن است؛ اگر شیوهی درخت را بیاموزید، اگر راه و رسم سنگ را بیاموزید، فیض را از خود ساطع خواهید کرد. پس سؤال این نیست که آیا در فیض هستید یا خیر — قطعاً هر مخلوقی در فیض است — آیا قادرید فیضی را که دریافت میکنید ساطع کنید؟ این همان سؤال اصلی است.


