ماهابهارات قسمت ۷۲: بهشت یا جهنم؟ انتخاب عجیب یودیشتیرا
بعد از اینکه پانداواها به مدت ۳۶ سال بر قلمرویشان حکومت کردند، از تخت کنارهگیری کردند و برای زیارت به کوه سومِرو رفتند. در راه، دروپادی، ناکولا، ساهادِوا، بیما و آرجونا همگی سقوط کردند و مردند و فقط یودیشتیرا بود که خودش را به دیوالوکا رساند؛ جایی که متوجه شد سگی از هَستیناپور تا آنجا همراهش آمده است! داستان ادامه دارد…

بدون سگ، نه
سادگورو: مأموران پذیرایی دیوالوکا گفتند: «سگها اجازهی ورود به دیوالوکا را ندارند.» یودیشتیرا به سگ نگاه کرد. سگ با امید به او نگاه کرد. بعد یودیشتیرا گفت: «من نمیتوانم این سگ را رها کنم. من صدایش نکردم، ولی تا اینجا همراه من آمده است. زنم و چهار برادرم که فکر میکردم آدمهای درستکاری هستند، چون شایسته نبودند تا اینجا بیایند، از کوه سقوط کردند. این سگ لابد کارمایی دارد که توانسته است تا اینجا بیاید. من حقِ این را ندارم که او را رد کنم. ما سگ را هم با خودمان میبریم.» گفتند: «هیچ سگی سوار مرکب ما نمیشود.»
گفت: «پس من هم نمیآیم. همینجا روی این کوه مینشینم و بدنم را همینجا ترک میکنم.» خیلی تعجب کردند: «چی؟ «اگر نتوانی سگت را با خود بیاوری، به بهشت نخواهی آمد؟» گفت: «این سگ من نیست. نمیدانم سگِ کیست. فقط میدانم این راه را تا اینجا آمده، پس شاید شایستهی رفتن به بهشت باشد. اینکه شایسته است یا نه، به شما ربطی ندارد.»
حس سختگیرانهی عدالت در یودیشتیرا
این دلبستگی به سگ نبود که باعث شد یودیشتیرا این کار را بکند. حس میکرد چون سگ این مسیر را تا اینجا آمده، بیانصافی است که از پاداش رفتن به بهشت محرومش کنند. این برداشت او از دارما بود. پس آنها به همراه آن سگ در دیوالوکا فرود آمدند. اولین چیزی که یودیشتیرا پرسید این بود: «برادرهایم کجایند؟ پانچالی کجاست؟» مأموران گفتند: «اول برویم به اجتماع ایندرا.» وارد اجتماع ایندرا شدند و یودیشتیرا دید که دوریودانا طبق معمول با همان تکبّر و شکوه همیشگیاش آنجا نشسته است.
یودیشتیرا جا خورد. «دوریودانا هم اینجاست؟!» بعد رویش را به طرف دیگر برگرداند. دوشاسانا آنجا نشسته بود، با غروری حتی بیشتر، و شاکونی هم آنجا بود. اما هیچ نشانی از برادرانش، کارنا یا پانچالی نبود. گفت: «این منصفانه نیست. چطور دوریودانا به اینجا رسیده است؟ او باعث اینهمه کشتار، اینهمه درد و رنج در زندگی ما و خیلیهای دیگر شده. چطور اجازهی ورود پیدا کرده؟ و برادرهای من کجایند؟ زنم کجاست؟» گفتند: «برادرهایت و همسرت در جای دیگری هستند.»
یودیشتیرا گفت: «پس من علاقهای به این اجتماع ندارم. اول میخواهم بروم آنجا و ببینم حالشان چطور است.» پرسیدند: «نمیخواهی کنار ایندرا بنشینی؟» گفت: «نه، برای من معنایی ندارد. خوشم نمیآید دوریودانا، دوشاسانا و شاکونی توی دیوالوکا در چنین جایگاههای مهمی نشسته باشند. میخواهم برادرهایم را ببینم.» پس او را از مسیری پیچدرپیچ پایین بردند.
سفر داوطلبانه به جهنم
هرچه پایینتر میرفتند، تاریکتر میشد و یودیشتیرا شروع کرد به استشمام بوهای بسیار زننده و احساس بوی شرارت و شنیدن نالههای رنج و فریادهای درد. از میدان نبرد کورواکشِترا هم بدتر بود. پرسید: «اینجا کجاست؟» بعد صدای جیغ یک زن را شنید. «این پانچالی است؟ چرا دارد جیغ میزند؟ دارید شکنجهاش میکنید؟» یکییکی صدای همهی برادرانش را شنید. گفت: «چرا زن و برادران من در جهنم هستند، در حالی که دوریودانا و خاندانش در بهشتند؟ این منصفانه نیست.»
خدایانی که او را پایین آورده بودند، گفتند: «تصمیمگیری در اینباره با ما نیست. دارما و کارما را چیتراگوپتا تعیین میکند که حسابها را نگه میدارد. اگر از اینجا خوشت نمیآید، برگردیم.» گفت: «چطور میتوانم زن و برادرهایم را اینجا رها کنم؟ باید آنها را با خودم ببرم.» خدایان گفتند: «این به ما مربوط نیست. نمیتوانیم چنین کاری بکنیم.» یودیشتیرا مدتی طولانی فکر کرد و گفت: «من نمیخواهم به دیوالوکا برگردم. همینجا توی جهنم کنار زن و برادرهایم میمانم.» پرسیدند: «مطمئنی؟» گفت: «بله. من همینجا میمانم.»
مداخلهی الهی
بعد خودِ ایندرا ظاهر شد و گفت: «حس عدالت تو چیزیست که ما واقعاً تحسینش میکنیم. هیچ مرد دیگری مثل تو در دنیا نیست، اما تو هنوز از نفرتت نسبت به دوریودانا و برادرانش دست نکشیدهای. به محض دیدن آنها در بهشت، جا خوردی. وقتی زنت و برادرهایت از کوه سقوط کردند، حتی یک بار هم برنگشتی پشت سرت را نگاه کنی. آنقدر بیتعلقی داشتی. اما همین که دوریودانا، دوشاسانا و شاکونی را نشسته در دیوالوکا دیدی، همهچیز دوباره در تو زنده شد. تا وقتی از این نفرت دست نکشی، تو و برادرانت به آنجا برنمیگردید.»
پیروزی!
یودیشتیرا چهارزانو نشست، به درون خودش نگاه کرد و دید که بذرهای نفرت در درونش سرکوب شدهاند، اما نسوختهاند؛ اگر شرایط تغذیهشان کند، هر لحظه میتوانند جوانه بزنند و جنگی دیگر، به شکلی دیگر، برپا شود. پس بذرهای نفرت را در درون خودش نابود کرد. وقتی توانست این کار را بکند، همهی خدایان نزد او آمدند و گفتند: «جایا!»
دو نوع پیروزی وجود دارد. یکی «ویجایا» است، یعنی غلبه بر چیزی بیرون از خودمان. موفقیت در دنیای مادی — چه از راه تحصیل، چه از راه مهارت، چه از راه فتح — «ویجایا» نامیده میشود. اما وقتی از همهی موانع درونی عبور کردهاید و به پیروزی درونی رسیدهاید، آن «جایا» است. یودیشتیرا از راه جنگ کورواکشِترا به «ویجایا» رسید، اما آن بهتنهایی او را به جایی نمیرساند. وقتی بر هر دانهی منفیگری غلبه کرد و از هر مانع کوچک درون خودش گذشت، آن «جایا» بود.
ادامه دارد…


