logo
logo
logo

‫‫‫‫‫‫شیوا و شاکتی: چگونه ۵۴ شاکتی استالا متولد شدند

‫‫‫‫‫‫سادگورو داستان اینکه چطور ساتی پس از آنکه پدرش به شیوا توهین کرد خودش را در آتش مراسم سوزاند را روایت می‌کند...

‫‫‫‫‫‫سادگورو: وقتی می‌گوییم شیوا نابودگر است، منظور نابودی جهان نیست، بلکه نابودی دنیای شماست. دنیای شما اساساً انباشتی از تجربیات و برداشت‌های گذشته است. دنیای شما از گذشته ساخته شده است. گذشته چیزی است که مرده است. این فقط به‌عنوان یک توهم وجود دارد که به دلیل روند فکری شما به حال نفوذ می‌کند و از طریق خواسته‌هایتان خود را در آینده فرافکنی می‌کند.

‫‫‫‫‫‫اگر فکر نبود، گذشته در زمان حال وجود نداشت. فکر یک توهم است و خواستن یک توهم مضاعف است زیرا خواستن دائماً گذشته را در آینده فرافکنی می‌کند. هر آنچه در گذشته می‌دانستید، آرزوی چیزی را دارید که فکر می‌کنید بهتر از آن است. اگر می‌خواهید شکوه خلقت را بشناسید، این فقط از طریق لحظه حال که همین جا، همین حالاست، امکان پذیر است. این تنها دروازه است. اگر گذشته را وارد کنید، دچار توهم می‌شوید. اگر با استفاده از چیزی که وجود ندارد، توهم دیگری از آینده ایجاد کنید، اکنون توهم آنقدر کامل است که واقعیت، در تجربه زندگی شما کاملاً محو می‌شود.

‫‫‫‫‫‫در سکون مطلق، گذشته‌ای وجود ندارد. در حرکت مطلق نیز گذشته‌ای وجود ندارد. این‌ها دو گذرگاه اساسی هستند که شیوا برای دسترسی به آنچه خلقت و منبع خلقت است، یافته است. به همین دلیل است که او دائماً به‌عنوان یک رقصنده‌ی وحشی یا یک زاهد کاملاً ساکن به تصویر کشیده می‌شود.

‫‫‫‫‫‫توطئه برای ازدواج شیوا با ساتی

‫‫‫‫‫‫در روایات یوگی‌ها آمده است که شیوا از سکون به رقص و از رقص به سکون حرکت می‌کرد. همه افراد دیگر، گاندهارواها، یاکشاها، دِواهای هر سه جهان، با حیرت و کنجکاوی او را تماشا می‌کردند. آنها از این حرکت مطلق و سکون محض لذت می‌بردند، اما از ماهیت تجربه او هیچ ایده‌ای نداشتند. آنها می‌خواستند طعم این تجربه را بچشند.

‫‫‫‫‫‫از کنجکاوی به علاقه منتقل شدند. از سرعلاقه سعی کردند کمی به او نزدیک‌تر شوند، اما نتوانستند شدت رقص یا شدت سکون او را تحمل کنند.

‫‫‫‫‫‫آنها شروع به برنامه‌ریزی و توطئه‌چینی کردند که چگونه می‌توانند این تجربه‌ای را که او از سر می‌گذراند، به دست بگیرند. آنها جلسه‌ای تشکیل دادند که به‌تدریج به یک توطئه تبدیل شد. تصمیم گرفتند به‌نحوی او را وادار به ازدواج کنند. «باید کسی از طرف خودمان داشته باشیم که بتواند به ما بگوید اساس چنین تجربه‌ی وجدآمیزی، چنین شادابی و در عین حال چنین سکون مرگ آوری چیست. به نظر می‌رسد او از هر دو لذت می‌برد. ما به یک نفوذی نیاز داریم.»

‫‫‫‫‫‫اتفاقات زیادی افتاد- وارد جزئیات توطئه نمی‌شوم، زیرا توطئه خیلی بزرگی است. اگر می‌خواهید دیدگاهی درونی از شیوا داشته باشید، به یک توطئه عظیم نیاز است که آن‌ها برنامه ریزی، طراحی و اجرا کردند. بنابراین آن‌ها شیوا را به ازدواج با ساتی درآوردند. او(شیوا) تسلیم شد و کاملاً درگیر شد و نسبت به او(ساتی) کاملاًً مشتاق شد.

‫‫‫‫‫‫پدر ساتی به شیوا توهین می‌کند

‫‫‫‫‫‫او اجازه داد ساتی بخشی از زندگی‌اش شود. اما پدر ساتی، داکشا، از شیوا، دامادش متنفر بود. زیرا شیوا پادشاه نیست، لباس‌های خوبی نمی‌پوشد، خاکستر به خود می‌مالد، درجمجمه انسان غذا می‌خورد، همه دوستانش انواع شیاطین و اجنه و موجودات دیوانه هستند. او همیشه یا در حال مدیتیشن است یا مست است. یا چشمانش بسته است یا در یک رقص دیوانه‌وار است. این دامادی نیست که به او افتخار کرد یا با او دیده شد.

‫‫‫‫‫‫مدتی بعد، داکشا می‌خواست یک مراسم بزرگ برگزار کند که برای آن هر پادشاه، هر خدا و هر یاکشا را دعوت کرد. اما شیوا را دعوت نکرد. شیوا و ساتی در جنگل نشسته بودند و ساتی از روی عشقش سعی می‌کرد با میوه‌های جنگل به او غذا بدهد، زیرا تنها چیزی که می‌خوردند همین بود. آنها نه خانه‌ای داشتند و نه وسایل مناسبی برای پخت‌و‌پز، بنابراین فقط میوه و هر‌چیز دیگری که به‌عنوان پیشکش می‌آمد، می‌خوردند.

‫‫‫‫‫‫سپس او(ساتی) رفت‌و‌آمد زیادی دید، بهترین ارابه‌ها، همه پادشاهان، خدایان و الهه‌ها که کاملاً آراسته به جایی می‌رفتند. سپس از شیوا پرسید:« این چیست؟ همه کجا می روند؟» شیوا گفت: «مهم نیست. ما نیازی نداریم به جایی که آن‌ها می‌روند برویم.» اما شاکتی بسیار هیجان‌زده شد. «همه کجا می‌روند؟ ببین چطور لباس پوشیده‌اند. چه اتفاقی دارد می‌افتد؟» شیوا گفت: «اهمیت نده، ما اینجا خوب هستیم. آیا ناراحت هستی؟ نه، خوشحالی. نگران آنها نباش.» چون شیوا می‌داند چه اتفاقی دارد می‌افتد.

‫‫‫‫‫‫اما کنجکاوی و هیجان زنانه‌اش به او اجازه نمی‌داد تنها در آنجا بنشیند و از میوه‌های درخت لذت ببرد. او راه افتاد و یکی از ارآبه ها را متوقف کرد و از آن‌ها پرسید: «شما همگی کجا می‌روید؟» گفتند: «مگر نمی‌دانی؟ پدرت در حال برگزاری یک قربانی بزرگ است - یک قربانی - و همه ما را دعوت کرده است. آیا تو نمی‌آیی؟» وقتی فهمید که او و همسرش دعوت نشده‌اند، کاملاًً احساس سردرگمی کرد. احساس شرمساری کرد.  فکر کرد که این برای شیوا منصفانه نیست.  به شیوا گفت: «من دارم پیش پدرم می‌روم. چرا این کار را کرد؟» شیوا گفت: «برای من مهم نیست. چرا خودت را ناراحت می‌کنی؟ ما اینجا خوبیم. چرا باید به قربانی او برویم؟»

‫‫‫‫‫‫اما ساتی از این توهین دعوت نشدن بسیار آزرده‌خاطر شده بود. او گفت: «نه، من باید بروم. حتماً اشتباهی شده است. شاید دعوت‌نامه گم شده باشد. نمی‌تواند این‌طور باشد. چطور می‌توانند من و شما را دعوت نکنند؟ من دختر او هستم. حتماً اشتباهی شده است. من مطمئن هستم که او این کار را نمی‌کند. پدر من این‌طور نیست.» شیوا گفت: «نرو.» اما او گوش نکرد و رفت.

‫‫‫‫‫‫ساتی خود را در آتش مراسم می‌سوزاند

‫‫‫‫‫‫وقتی او به مراسم رفت، دید همه دخترخاله‌هایش و هرکسی که کسی بود، آنجا بودند، کاملاً آراسته. اما او با همان لباس‌های ساده‌ای که در کوه‌ها می‌پوشید، آمده بود. بنابراین، مردم او را مسخره کردند و به او خندیدند. آن‌ها پرسیدند: «مرد خاکسترآلود تو کجاست؟ آن مردی که معلوم نیست چند وقت است موهایش را شانه نکرده کجاست؟»

‫‫‫‫‫‫او همه این‌ها را نادیده گرفت و برای دیدن پدرش داخل رفت. هنوز هم باور داشت که حتماً اشتباهی رخ داده است. وقتی پدرش را پیدا کرد، داکشا خشمگین بود. اما او پرسید: « چطور می‌توانی شیوا را دعوت نکنی؟» سپس داکشا به هر طریق ممکن به شیوا ناسزا گفت و گفت: «هرگز اجازه نمی‌دهم او پا به خانه من بگذارد.» 

ساتی بسیار دل‌شکسته شد. آتش قربانی روشن بود. او فقط به داخل آن رفت و خود را سوزاند. ناندی و چند نفر دیگر که او را دنبال کرده بودند، وقتی این اتفاق را دیدند، آانقدر وحشت‌زده شدند که با عجله پیش شیوا برگشتند و به او گفتند که ساتی به دلیل توهین داکشا، خود را در آتش قربانی سوزاند.

‫‫‫‫‫‫شیوا ویرابادرا را خلق می‌کند

‫‫‫‫‫‫شیوا برای مدتی در سکوت نشست. سپس تبدیل به آتش شد. خشم در او بسیار شدت گرفت. شیوا تار مویی از موهای گره‌خورده‌اش کند و آن را به صخره‌ای که در کنارش بود زد و موجودی بسیار قدرتمند به وجود آورد که نامش ویرابادرا بود. او به ویرابادرا گفت: «برو مراسم قربانی را نابود کن. هیچ‌کس نباید از آن چیزی بگیرد، از جمله داکشا. هرکسی در این قربانی شرکت دارد، برو و نابودشان کن.» ویرابادرا با خشم تمام رفت و قربانی را نابود کرد، هرکسی را که سر راهش بود کشت و مهمتر از همه، داکشا را به سیخ کشید.

‫‫‫‫‫‫تولد شاکتی استالاها

‫‫‫‫‫‫سپس شیوا آمد، بدن نیمه سوخته ساتی را برداشت و اندوهش فراتر از کلمات بود. او بدن او را روی شانه اش گذاشت و راه افتاد. او با خشم و اندوه فراوان راه رفت. او نه بدن را زمین می‌گذاشت و نه اجازه می‌داد شعله‌ها بدن او را بسوزانند یا او را دفن کنند. او فقط به راه رفتن ادامه داد. همان‌طور که راه می‌رفت، بدن ساتی شروع به فاسد شدن کرد و با فاسد شدن، به تکه‌های زیادی تبدیل شد و در ۵۴ مکان مختلف افتاد. این ۵۴ مکان به‌عنوان شاکتی استالاها در هند به وجود آمدند. با افتادن هر قسمت از بدن او، یکی از ویژگیهای شاکتی در آنجا تثبیت شد. این‌ها معابد اصلی دِوی در هند هستند.

‫‫‫‫‫‫سه تای آن‌ها قرار است مخفی باشند و هیچ‌کس جز تعداد کمی نمی‌دانند کجا هستند، اما ۵۱ تای آن‌ها برای مردم شناخته شده هستند.

    Share

Related Tags

شیوا و پارواتیشیوا و خانواده‌اش

Get latest blogs on Shiva

Related Content

‫‫‫‫‫‫ناندی - گاوی با حضوری مراقبه‌گون