
سادگورو: پوسالار یک عارف بود، سرسپردهای بزرگ اما بسیار فقیر بود و برای تأمین غذای خود گدایی میکرد. این فقر، انتخاب خودش بود. پادشاه آن سرزمین، امپراتوری بزرگ، با تلاش بسیار و به کار گرفتن هزاران نفر و حجم عظیمی از مصالح، معبد بزرگی برای شیوا ساخت و مراسم تقدیس و افتتاح معبد را برای روز معینی تعیین کرد.
شب قبل از مراسم، زمانی که پادشاه خوابید، شیوا در خواب او ظاهر شد و گفت: «متأسفم، نمیتوانم در مراسم افتتاح معبدت شرکت کنم چون باید به معبد پوسالار بروم.»
پادشاه با وحشت از خواب پرید و باورش نمیشد که شیوا بیاید و به او بگوید که نمیتواند به معبدش بیاید، آن هم وقتی که او بزرگترین معبد ممکن را ساخته است و حالا قرار است به معبد پوسالار برود، معبدی که از معبد او بهتر است. پس تصمیم گرفت خودش برود و ببیند. بنابراین بهدنبال پوسالار رفت. در بیرون شهر، در کلبهای کوچک، پوسالار با چشمان بسته نشسته بود.
پادشاه وارد شد و پوسالار را بیرون آورد و گفت: «معبدت کجاست؟ خود شیوا ظاهر شد و گفت معبد تو از معبد من بزرگتر است و او به معبد تو میرود، نه معبد من. اگر او به آنجا میرود، حتی من هم دوست دارم به آنجا بروم؛ معبدت کجاست؟» پوسالار خجالتزده شد. گفت: «آه، معبد من؟ نه، از سنگ و آجر نیست. من فقط این معبد را در قلبم ساختهام.»
«بله، درست است که شیوا به من قول داده فردا وارد معبد من شود، اما تو از کجا فهمیدی؟» حال، این ماجرا در حقیقت دربارهی این است که اگر ساختاری را در قلب و ذهن خود خلق کنید و با انرژیتان – یا بهتر از آن، با همان آگاهی بنیادینی که شما را زنده نگه میدارد – به آن قدرت بخشید، آنگاه آن ساختار واقعیتر از هر معبد سنگی خواهد بود.
آنچه با سنگ و آجر میسازیم، آن واقعیتهای فیزیکی که پیرامون خود بنا میکنیم، این ساختار درونی بسیار واقعیتر از همهی آنهاست.
