سامیاما
جنونِ مانترا
این وجدِ جنونآسا
یارای آن دارد تا ژرفترین بندهای
درون و بیرون را از هم بگسلد؛
آنگاه که جسم را دیگر تابِ دربرگرفتنِ من نیست.
خنکایِ آگاهیِ نَفَس
آه، این نَفَس؛
اسارتِ من و موکتیِ (رهایی) من.
چه ژرف در من نفوذ میکند!
و بندِ ظریفِ میانِ من و این جسم را
قلقلک میدهد؛
این نَفَسِ مبارک، این مایهٔ حیات،
دروازهایست رو به زندگیِ فراتر.
این نَفَس را بچش؛
این زهرِ جانافزا را؛
همین نَفَسی را که روزگاران است چشیدهام.
اگر این زهرِ جانستان
ما را چنین تا بلندایِ افلاک برمیکشد،
آیا هر ذره، دری رو به فردوس نیست؟
آیا خنیاگری هست
تا برای این رقصِ بیکران بنوازد؟
با عشق و فیض


