
نایانمارهای نامدار، شصتوسه عارف و حکیم بودند که با زیستن پیوسته در حالتی از سرمستی و رهایی، الهامبخش بسیاری شدند. نایانمارها با زیستن همچون پیشکشی به زندگی پیرامون خود، تِوارام را به یادگار گذاشتند—گنجینهای جاودان که طعمی از انحلال مطلق و بینشی ژرف نسبت به زندگی به ما میبخشد.
در اینجا منتخبی از داستانهای زندگی نایانمارها آورده شده است که نشان میدهد چگونه فراتر از مرزهای تن و ذهن زیستهاند.
سوندارار از خانوادهای سلطنتی بود و مراسم ازدواجش بهزودی برگزار میشد. گفته میشود هنگامی که سوندارار قرار بود ازدواج کند، شیوا در هیئت پیرمردی وارد شد، مراسم را بر هم زد و ادعا کرد که سوندارار متعهد به خدمت به اوست. شک و تردید فراگیر بود و سوندارار او را دیوانه یا «پیتّان» خواند و ادعایش را رد کرد. زاهد ادعای خود را با ارائهی یک دستنوشته ثابت کرد و سوندارار را از مراسم عروسیاش با خود برد. آن مرد در حقیقت خودِ شیوا بود. پس از آنکه سوندارار شکل واقعی شیوا را شناخت، این تِوارام را سرود و با اندوه مداوم خطاب به او گفت: «چگونه میتوانم از آنِ تو نباشم؟»
تیرونیلاکاندا و همسرش، با آنکه در پیوند زناشویی بودند، پس از سوگند به پاکدامنی، از برکت جوانی جاودان برخوردار شدند.
ایارپاهای نایانار با خود عهد کرده بود که هیچ درخواست کمکی را رد نکند. از همین رو، با خوشرویی، حتی همسرش را به درخواست یکی از سرسپردگان بخشید.
ایلایانکودی چنان نسبت به سرسپردگانِ شیوا وفادار بود که حتی در هنگام گرسنگی خودش، هرگز حاضر نمیشد غذایی را از یک سرسپردهی گرسنه دریغ کند. در این داستان، او تا نهایت توان تلاش میکند تا یک سرسپرده را سیر کند.
مایپورول بهخاطر آن مشهور است که حتی نشانهای ساده از شیوا را بر زندگی خود ترجیح میداد. در این داستان، او حتی در بستر مرگ، به مهاجمی که در لباس سرسپردهی شیوا به او حمله کرده بود، آسیبی نمیرساند.
ویرالمیندا سرسپردهی شیوا بود که احترام به سرسپردگان را بالاتر از هرچیز دیگری قرار داده بود. در اینجا، او سوندارار را بهدلیل بیاحترامی به دیگر سرسپردگانِ شیوا نفرین میکند.
آمارانیدی، با وجود آنکه تاجری ثروتمند بود، به شیوا وفادار بود. در این داستان، او تا جایی پیش میرود که وقتی تمامِ داراییاش برای کمک به یک سرسپردهی شیوا کافی نیست، خودش را نیز عرضه میکند.
اریپاتا سرسپردهای پرشور بود که از سرسپردگانِ شیوا در برابر هر آسیبی پاسداری میکرد. همواره تبر به دست، در این داستان با شجاعت از سرسپردهای در برابر فیل دفاع میکند و در نهایت خشم پادشاه را نیز به جان میخرد؛ در حالی که آماده است در صورت لزوم جان خود را فدا کند.
یناتیناتار بهعنوان شمشیرزنی ماهر و زیرک شهرت داشت. هنگامی که با دشمنی مواجه میشود که خود را سرسپردهی شیوا جا زده است—هرچند تنها تظاهر به آن دارد—حاضر است جان خود را فدای احترام به او کند.
اسم کاناپا در تاریخ سرسپردگانِ شیوا در جنوب هند جاودانه شده است. در این داستان، با عشقی کودکانه، حاضر میشود هر دو چشم خود را تقدیم کند و نابینا شود تا لینگای شیوا را که خونریزی میکرد، یاری رساند.
کونگیلیا کالایا بهخاطر ابراز سرسپردگیاش به شیوا از راه پیشکش همیشگی عود، یا «کونگیلیا»، شناخته شده است. در این داستان، او همهی دارایی خود را فدا میکند تا حتی یک روز نیز در پیشکش کردن عود به شیوا وقفهای ایجاد نشود؛ حتی اگر این کار پیامدهایی برای زندگی نزدیکترین و عزیزترین افرادش داشته باشد.
در این داستان، ماناکانچارا به درخواست دمدمی و ناگهانیِ یکی از سرسپردگانِ شیوا، و بیهیچ درنگی، حتی در روز عروسیِ دخترش، حاضر میشود موی او را کوتاه کند!
این سرسپردهی شیوا آماده بود با داس یا «آریوال» به زندگی خود پایان دهد، زیرا در روزی خاص نتوانسته بود پیشکش روزانهی غذا را به او تقدیم کند؛ از همینرو نام «آریواتایا» به او داده شد.
آنایا، که شَبانی ساده بود، با نواختن مانترای پانچاکشارا با فلوت خود زیر درخت کونرای، قادر بود پرندگان، حیوانات، نسیم و حتی دریاها را آرام کند.
مورتی از مادورای، سرسپردگی خود را با مالیدن روزانهی صندل مقدس بر لینگای شیوا ابراز میکرد. یک روز که نتوانست صندل پیدا کند، آرنج خود را آنقدر مالید تا خون جاری شد و از گوشت و خون خود خمیر تهیه کرد.
سادانای روزانهی او این بود که هر صبح در حالی که نام شیوا را تکرار میکرد، گل بچیند و آنها را به او تقدیم کند. همین عمل سادهی سرسپردگی، جایگاهی برجسته برای او در تاریخ سرسپردگان شیوا بهوجود آورده است.
گفته میشود رودرا پاشوپاتی، همانطور که در این تصویر دیده میشود، هر صبح تا گردن در آب فرو میرفت و در همان حال، سرود رودرام چاماکام، یا سرودی در ستایش شیوا، را تلاوت میکرد.
ناندانار در نظام سختگیرانهی طبقاتیِ آن زمان «نجس» بهشمار میرفت. یعنی اجازهی ورود به معابد هند را که زیر نظر نگهبانان سنتگرا اداره میشدند، نداشت. با اینهمه، روزی که در آرزوی دارشانِ (دیدار) معبود در یک معبد شیوا بود، اشتیاق او چنان نیرومند بود که پیکرهی ناندی، گاو نر مقدس، از جای خود حرکت کرد و ناندانار توانست زیارتی را که با تمام وجود در طلبش بود، بهدست آورد.
این نایانار بهخاطر خدمت بیچشمداشت به دیگر سرسپردگان شهرت داشت و حاضر بود هر کاری انجام دهد تا خواستههای آنان برآورده شود. در یکی از داستانها، وقتی نتوانست لباس یکی از سرسپردگان را بشوید، چنان اندوهگین شد که تا آستانهی جانسپردن پیش رفت.
چاندشوارا به چنان مرحلهای از دلدادگی به شیوا رسیده بود که کاملاً از محیط اطراف خود غافل میشد. روزی آنقدر در پیشکش روزانهی شیر به شیوالینگا غرق شده بود که حتی وقتی پدرش آمد تا صدایش کند، آن را مزاحمتی در مسیر عبادتش تلقی کرد. گفته میشود هنگامی که پدرش کوشید عبادت او را متوقف کند، چاندشوارا پای پدرش را قطع کرد.
آپار یکی از مشهورترین نایانمارها بود و از او بهعنوان یکی از «مووار»ها یاد میشود. سرودههای او نیز به «تِوارام»های مشهور تعلق دارند. این تصویر روایتی از زندگی اوست؛ زمانی که برای دارشان، یعنی دیدار حضوری و معنویِ شیوا، پیاده راهیِ کایلاش شد. او حتی هنگامی که دیگر توان راه رفتن نداشت، سینهخیز پیش میرفت و آماده بود جان خود را فدا کند تا به این دارشان دست یابد.
کولاچیرای در آن زمان نخستوزیر پادشاه مادورای بود. او نقشی کلیدی در پایان دادن به نفوذ آیین جِین، که در آن دوره حضور پررنگی داشت، ایفا کرد و زمینه را برای رشد آیین شیویسم فراهم ساخت. در این داستان، در پاسخ به چالشی از سوی پیروان جِین، او در فرایند «پونال واتام» به گنانا سامباندار کمک میکند؛ جایی که نسخههایی از اشعار خود در ستایش شیوا را بر روی برگها مینهد و آنها بهطرزی معجزهآسا، بیآنکه غرق شوند، به ساحل مقابل میرسند.
کورومبا نایانار از پیروان وفادار سوندارار بود و زندگیای ساده و آمیخته با سرسپردگی داشت.
کارایکال آمّایار، بهمعنای «مادرِ محترمِ کارایکال»، یکی از سه زنِ نایانمار بود. او بهخاطر سرسپردگی عمیقش به شیوا و نیز خدمت به دیگر سرسپردگان و همسرش شناخته میشد. در یکی از داستانهای جالب زندگی او ــ که در این تصویر نیز به آن اشاره شده است ــ گفته میشود زمانی که در حال تعارف انبهای به همسرش بود و او درخواست انبهی بیشتری کرد، در حالی که انبهای باقی نمانده بود، نیایش او به شیوا باعث شد بهگونهای معجزهآسا انبهای دیگر پدید آید تا همسرش بتواند از آن لذت ببرد.
آپوتی آدیگال، آپار را بهعنوان گوروی خود میپرستید. سرسپردگی او چنان عمیق بود که نام پسرانش، گاوهای خانهاش، حوضهایی که برای دیگر سرسپردگان شیوا میساخت و حتی استراحتگاههایی که برپا میکرد، همگی را به نام «تیروناووکّاراسار» ــ گورویش ــ نامگذاری میکرد. روزی او، آپار را برای صرف غذا به خانهاش دعوت کرد. در همان هنگام که مشغول غذا خوردن بودند، پسرش بر اثر نیش کبرا جان سپرد؛ با اینحال، آپوتی آدیگال تا آنجا پیش رفت که اجازه نداد این حادثه خللی در آرامش و صرف غذای آپار ایجاد کند.
تیرو نیلاناکا نایانار از نایانارهای برجسته و سرسپردگان شیوا بود. توجه کامل او به شیوا چنان بود که وقتی همسرش برای دور کردن عنکبوتی از روی لینگای شیوا بر آن فوت کرد، او این کار را بیحرمتی به مقدسات دانست و همسرش را تمام شب در معبد تنها گذاشت. گفته میشود که شیوا در خواب به او ظاهر شد و به او اطمینان داد که همسرش کار درست را انجام داده است؛ و بدینگونه آن دو بار دیگر با یکدیگر زندگی کردند.
نامی ناندی آدیگال با نشان دادن معجزاتی ساده که حاصل اخلاص و سرسپردگیاش به شیوا بود، بسیاری را به سوی شیویسم کشاند. در یکی از داستانهای مشهور، آمده است که او چراغهای پیشکششده به شیوا را تنها با آب روشن کرد، نه با روغن.
سامباندار، بالایوگیِ خردسال، نوری درخشان در میان نایانمارهایی بود که در جنوب هند گام نهادند. گفته میشود که او در سنین بسیار کم، بر دوش پدرش به روستاهای مهم سفر میکرد و در مسیر، سرودهایی در ستایش شیوا میخواند. در یکی از روایتهای برجسته از زندگی او آمده است که در هنگام مراسم ازدواجش، امکان آن را فراهم ساخت تا ۳۰۰۰ نفر از کالبد خود رها شوند و به غایتِ نهایی دست یابند.
کالیکّاما یکی از نایانمارها بود و در زمان خود فرماندهٔ کلِ امپراتوریِ حاکمِ چولا بهشمار میرفت؛ او همعصرِ سوندارار، عارف برجستهٔ آن دوران، نیز بود. او آوازهٔ تواناییهای سوندارار را شنیده بود، اما به آنها مشکوک بود و سرسپردگی او را نیز زیر سؤال میبرد. در یکی از ماجراها، هنگامی که حق انتخاب درمان بیماریاش را داشت، مرگ را برگزید؛ اما بهشکلی معجزهآسا، بهدستِ سوندارار و بهواسطهٔ فیضِ شیوا، دوباره به زندگی بازگشت.
تیرومولار عارف و شاعر شیویسم تامیل و یکی از ۱۸ سیدار بود. در واقعهای خاص گفته میشود که او پیکر یک گاوبان را اختیار کرد و بهدلیل شرایط نامساعد، ناچار شد آن را نگه دارد. این اتفاق در واقع نعمتی بود و به او امکان داد تا جوهرهی شیویسم (گوهر آیین شیوا) را به مردم سادهی روستاها و شهرهای اطراف منتقل کند.
دادی آدیگال نایانار پیروی نابینای شیوا بود. در شهری که بیشتر تحت نفوذ آیین جِین بود، او توانست بازسازی استخر مقدسِ معبد را آغاز کند. پروژهای که او به تنهایی آغاز کرده بود، خیلی زود توسط پادشاه وقت تکمیل شد.
مورکا به معنای «شرور»، «خشن» و «خشونتطلب»، یکی از ۶۳ نایانار معروف به رفتارهای غیرمعمول بود. گفته میشود او با قمار با ثروتمندان ثروت بهدست میآورد و آن را صرف غذا دادن به همکیشان خود، پیروان شیوا، میکرد. گاهی اوقات قماربازانی که بدهی خود را به موقع پرداخت نمیکردند، با تهدید چاقو و حتی بهکارگیری خشونت فیزیکی مجبور به پرداخت میشدند.
سُوماسی مارا یک برهمن و روحانی معبد بود. به دلیل انجام مراسم قربانی «سوما-یاگنا»، به او «سُوماسی» میگفتند. او هیچگاه نگران قوانین نظام طبقاتی نبود؛ نهتنها با غیر برهمنها معاشرت میکرد که در آن دوران عملی ممنوعه به شمار میرفت، بلکه به آنها خدمت میکرد و از آنها مراقبت مینمود.
ساکّیا بوداییای بود که به شیویسم گروید. ارادت او به شیوا چنان بود که احساس میکرد هر چیزی را میتواند به او پیشکش کند. از این رو، هر روز سنگهایی به لینگا پرتاب میکرد و آن را پیشکش خود میدانست؛ تعهدش چنان بود که بدون انجام این پیشکش روزانه، چیزی نمیخورد.
سیراپولی برهمنی بود که بهسبب بخشندگیاش بهعنوان یک قدیس شناخته میشد. او از پیروان شیوا در خانهی خود استقبال میکرد، از آنان پذیرایی مینمود و همواره میکوشید هیچکدام دست خالی بازنگردند.
سیروتوندا فرماندهی پیشینِ ارتش چولا بود. به فرمان پادشاه، او خشونت را کنار گذاشت و به مسیر معنویت روی آورد. در واقعهای خاص گفته میشود که سیروتوندا و همسرش برای سیر کردن یک پیرو گرسنهی شیوا، از جانِ تنها فرزند خود گذشتند. در روایتی جانسوز آمده است که کودک با رضایتِ خود جان سپرد و والدین نیز جانِ فرزندشان را پیشکش کردند، تنها برای آنکه گرسنگی آن پیرو برطرف شود.
چِرامان پرونمال پادشاهی از کرالا بود. روزی پس از انجام پیشکشهای روزانهاش به شیوا، به معبد رفت و در راه بازگشت به قصر، رختشویی را دید که بدنش به شن سفید و گِل آغشته بود. چِرامان چنان غرق در ارادت و شیفتگی بود که گمان کرد او پیروی شیواست و بدنش با ویبوتی، یا خاکستر مقدس، پوشیده شده است. بیدرنگ از فیل خود پایین آمد و به آن رختشوی ساده ادای احترام کرد.
گاناناتا برهمنی ساده و پارسا از سیرکَژیِ تامیل نادو و از بهاکتاهای بزرگِ شیوا بود. مردم به فضیلت و ارادت او احترام میگذاشتند و برای راهنمایی نزدش میآمدند. او همواره، متناسب با توان هر فرد، کاری ساده در معبد به آنان میسپرد؛ از پاکسازی معبد و ساخت گردنبند گُل گرفته تا کار در باغها و روشن کردن چراغها. از همین رو، او بهعنوان واسطهای برای دگرگونیِ درونیِ دیگران شناخته میشد.
این قدیس، فرماندهای قدرتمند بود و بهشدت به شیوا ارادت داشت. کوترووا سرزمینهای بسیاری را در پادشاهیهای چولا و پاندیان تصرف کرد، اما بسیاری از مردم سلطنت او را نپذیرفتند. ارادت خالصانهی او به شیوا چنان بود که گفته میشود شیوا شخصاً با نهادن پای خود بر سرِ کوترووا، او را تاجگذاری کرد.
پوگال چولا پادشاهی شیواپرست و محبوب مردمان سرزمینش بود. روزی چنین اتفاق افتاد که سربازان او یکی از سرسپردگان شیوا را بهاشتباه کشتند. هنگامی که او این رخداد را دید و دریافت که با کشتن یک بهاکتا گناهی بزرگ روی داده است، برای کفارهی این گناه، خود را به درون آتش افکند و جان خویش را فدا کرد.
ناراسینگا مونییارایار رئیس یکی از نواحی تامیل نادو و از سرسپردگان بزرگِ شیوا بود. او هر سرسپردهای را که به خانهاش میآمد با آغوش باز میپذیرفت و اطمینان مییافت که هیچکس دستِ خالی بازنگردد. روزی قدیسی برهنه به پوجا یا آیینی که او به افتخار شیوا برگزار کرده بود آمد. ناراسینگا با نهایت احترام از این همکیش استقبال کرد و اطمینان یافت که او نیز بهعنوان صدقه، مقداری طلا دریافت کند.
آدیپاتار ماهیگیری ساده از ناگاپاتینام بود. او نذر کرده بود که هر روز یکی از ماهیهایی را که صید میکند، بهعنوان پیشکش به شیوا رها کند. یک بار چنین پیش آمد که برای چندین روز پیاپی، تنها یک ماهی صید میکرد. او همان یک ماهی را نیز به نام شیوا رها میساخت و خود گرسنه میماند. روزی دیگر، باز هم تنها یک ماهی صید کرد، اما اینبار ماهیای زرین بود؛ با این همه، تعهد او به نذرش چنان بود که آن را نیز رها کرد.
روزی، خدمتکار پیشین او در قالب یک باکتا (سرسپرده) به خانهاش آمد. کالیکامبا، مانند همیشه، او را پذیرفت و طبق آیین هندو پاهایش را شست. اما همسرش که خدمتکار سابق را میشناخت، بهخاطر غرور در این آیین شرکت نکرد. کالیکامبا که عدم اخلاص او را احساس کرد، دستش را قطع کرد، زیرا در این مراسم مقدس شرکت نکرده بود. گفته میشود که او با تمرین این نوع سادانا به رهایی نهایی دست یافت.
کالیا، فروشندهی روغن از منطقهای در حوالی چِنای در تامیل نادو بود که بهخاطر معبد تایگاراجا شهرت دارد. گفته میشود هرگاه روغن چراغها به پایان میرسید، او حاضر بود گلوی خود را ببُرد تا چراغها را با خون خود پر کند.
ساتّی نایانار پیروی سرسخت و پرشورِ شیوا بود. گفته میشود زبان هر کسی را که دربارهی شیوا یا پیروانش بد میگفت، میبرید. او زبان آنها را با انبر بیرون میکشید و با چاقویی تیز به نام «ساتّی» قطع میکرد؛ و از همینرو به نام «ساتّی نایانار» شناخته شد.
آیادیگال کاداوارکُن پادشاهی بود که از ثروت و پادشاهی خود دست کشید تا در مسیر معنوی گام بردارد. او پسرش را تاجگذاری کرد و خود راهیِ زیارتِ معابد شیوا شد. هر جا که میرفت، سرودهایی به زبان تامیل در ستایش شیوا میسرود. پس از پرستشِ معابدِ بسیارِ شیوا، به معبد ناتاراجا در تیِلای، چیدامبارام رسید و بخشِ عمدهی عمر خود را در آنجا سپری کرد.
کانامپولا علفچینی بود که علفِ ویژهی «کانامپول» را ـ که برای فتیلههای چراغ در معابدِ شیوا استفاده میشد ـ میفروخت. گفته میشود روزی که روغنِ کافی برای روشنکردنِ چراغهای شیوا نداشت، مویِ سرِ خود را آتش زد تا نذرِ روزانهاش را بهجا آورد.
کاری، شاعر و قدیس، نهتنها پیروِ شیوا بود، بلکه دانشمندی برجسته نیز بهشمار میرفت. او مجموعههای بسیاری در ستایشِ شیوا نوشت. در قدردانی از آثار ادبیاش، کاری پاداشهای فراوانی دریافت کرد که آنها را صرفِ ساختِ معابد و خدمت به دیگر پیروانِ شیوا کرد.
نیندراسیر در آن زمان پادشاهِ مادورای و همسرِ یکی دیگر از نایانارها به نام مانگایارکاراسییار بود. او که از جینیسم به شیوائیسم گرویده بود، روزی به بیماریای لاعلاج دچار شد و گوژپشت گردید؛ و هر دو بهطورِ معجزهآسا بهدستِ سامباندار درمان شدند. پس از آن، زندگیِ خود را وقفِ شیوا کرد.
گفته میشود واییلار بهدلیل بیاعتقادی به پرستشِ بتها، با تمرکزِ ذهنی و نیرویِ تخیل، معبدی را در درونِ خود بنا کرد. روایت است که او معبدی باشکوه با پنج دیوار از فلزاتِ گوناگون ساخت؛ با برجهای طلاییِ متعدد و تالارهای وسیع با دیوارهای نقرهای، ستونهای طلاییِ مزین به جواهراتِ گرانبهایی چون الماس و یاقوت. الماسهایی بهاندازهی انبه که چون خورشید میدرخشیدند، جای چراغهای معمولی را گرفتند تا معبد را غرق در نور کنند.
نامِ او بهطورِ لفظی بهمعنای «آنکه در جنگ میجنگد» است. مونایادوار بهعنوانِ سربازی مزدور توصیف میشود که بهصورتِ حرفهای میجنگید و دستمزدِ خود را صرفِ اطعامِ پیروانِ شیوا و نیازمندان میکرد. او به مردم در پیروزیِ نبردهایشان یاری میرساند و با طلا و هدایا بازمیگشت؛ و سپس همهی آنها را برای پذیرایی و سیرکردنِ پیروانِ شیوا بهکار میگرفت.
کالارسینگا نایانار، پادشاهی از سلسلهی پالَوا، پیروِ پرشورِ شیوا بود. ارادتِ او به شیوا چنان شدید بود که گفته میشود روزی در یکی از معابد، هنگامی که همسرش خواست گُلی را که بهعنوانِ پیشکش به خدای آن معبد تقدیم شده بود بو کند، دستِ او را قطع کرد.
ایدانگازی، پادشاهی ثروتمند از جنوبِ هند بود. گفته میشود از نسلِ یاداواهایِ دوارکا بوده است. روایت است روزی یکی از پیروانِ شیوا که میخواست به دیگر پیروانِ شیوا غذا بدهد، هنگامِ برداشتن آذوقه از انبارِ غلّهی پادشاه دستگیر شد. پادشاهِ مهربان او را آزاد کرد و با درکِ این حقیقت که در اصل هیچچیز واقعاً به او تعلق ندارد، پس از آن به پیروان اجازه داد آزادانه هرچه میخواهند از انبارهای غلّه و حتی از کاخِ او بردارند.
سِروتونای قدیسی بود که داوطلبانه خدماتِ گوناگونی را در معبدِ تیگاراجا انجام میداد. روزی پادشاهِ وقت، کالارسینگا، همراه با ملکهاش برای ادای احترام به شیوا به معبد آمدند. ملکه وارد تالارِ معبد شد؛ جایی که گلهای مختلف برای پیشکش به شیوا گردآوری شده بودند. او بیخبر از این سنتِ هندو که بوییدنِ هر گلی که بهعنوان پیشکش به خدای معبد تقدیم شده ممنوع است، گلی را برداشت و بویید. سِروتونای، با نادیده گرفتنِ جایگاهِ سلطنتیِ او، بینیِ ملکه را گرفت و برای تنبیه، آن را برید.
پوگاز تونای نایانار یکی از نایانارهای برجسته و از پیروانِ شیوا بود. او به این شناخته میشود که علیرغمِ همهی دشواریها، هر روز بهعنوانِ پیشکش به لینگایِ شیوا آب تقدیم میکرد. گفته میشود حتی زمانی که قحطی شهرِ او را فرا گرفت و دیگر نمیتوانست آب به لینگا پیشکش کند، شیوا بهطورِ معجزهآسا هر روز سکهای طلا به او میبخشید تا بتواند معاشِ خود را تأمین کند و همچنان آب را به لینگا تقدیم کند.
کُتپولی نایانار فرماندهی کلِ ارتش یکی از پادشاهانِ چولا بود. او به سخاوت و به شیوهای که به همهی مردمِ شهرش خدمت میکرد و از آنان مراقبت مینمود شناخته میشد و میکوشید هیچکس گرسنه نماند. با این حال، روایت است هنگامی که دریافت در پیِ قحطیای در شهرش، اعضای خانوادهی او ــ نزدیکان و خویشاوندان ــ همهی ذخایرِ غذایی را بیآنکه با کسی تقسیم کنند مصرف کردهاند، همان غلّههایی که او برای خدمت به فقرا و نیازمندان در انبار نگه داشته بود، همگی را به قتل رساند و حتی نوزادِ تازهمتولدشده را نیز مستثنا نکرد.
پوسالار یکی از پیروانِ بزرگ شیوا بود. او آرزوی شدیدی داشت تا معبدی برای شیوا بسازد، اما توان مالی انجام آن را نداشت. بنابراین، معبدی باشکوه برای شیوا در ذهنِ خود بنا کرد. در همان زمان، معبد دیگری نیز توسط پادشاهِ کانچیپورام در حال ساخت بود. گفته میشود شیوا تصمیم گرفت در مراسم تقدیس معبدِ پوسالار حضور یابد، نه معبدی که توسط پادشاه ساخته شده بود.
مانگایارکاراسییار بهعنوانِ شاهزادهای از سلسلهی چولا متولد شد و یکی از نایانارها بهشمار میرود. او پیروِ شیوا بود، در میان مردمش احترام زیادی داشت و همسرِ نیندراسییر نِدومارا نایانار، پادشاهِ مادورای در آن زمان، بود.
گفته میشود نِسا نایانار بافندهای بود که همواره غرق در مراقبه بود و لباسهایی را که میبافت به پیروانِ شیوا هدیه میداد.
کوچِنگات چولا نایانار معبد جامبوکشوارار را در تیرووانایکاوال ساخت؛ معبد آبی که یکی از معابد مشهور شیوا در تیروچیراپالی (تریچی) بهشمار میرود. گفته میشود او این معبد را زیر درخت جامون بنا کرده است.
تیرو نیلاکانتا یازپانار به جامعهٔ پانارهای تامیل، گروهی از نوازندگان دورهگرد، تعلق داشت و بهخاطر نواختن هارپ باستانی هندی به نام یاز شناخته میشد. از آنجا که او از طبقهای پایینتر بود، اجازهی ورود به معابد را نداشت. روزی یازپانار به تیرووارور رفت و بیرون از معبد تییاگاراجا یاز نواخت. تییاگاراجا، شکلی از شیوا که در معبد تیرووارور پرستش میشود، او را از ورودی شمالی به داخل دعوت کرد، دری که خداوند برایش گشود. نایانار وارد شد و برای شیوا یاز نواخت.
سادایا نایانار پدر یکی از مهمترین نایانارها، سوندارار، بود. پادشاهی به نام ناراسینگا مونایار که در آن دوران میزیست، تمایل داشت کودک را به فرزندی بپذیرد. پادشاه نزد والدین آمد و آنها بدون هیچ تردیدی، کودک را به او سپردند.
ایسایگنانیار مادرِ سوندارار بود. او بهخاطر مادریِ نایانار بزرگ، سوندارار، به شهرت رسید. اهمیت او از این روست که توانست چنین شخصیت برجستهای را پرورش دهد و تربیت کند.
سوندارار از خانوادهای سلطنتی بود و مراسم ازدواجش بهزودی برگزار میشد. گفته میشود هنگامی که سوندارار قرار بود ازدواج کند، شیوا در هیئت پیرمردی وارد شد، مراسم را بر هم زد و ادعا کرد که سوندارار متعهد به خدمت به اوست. شک و تردید فراگیر بود و سوندارار او را دیوانه یا «پیتّان» خواند و ادعایش را رد کرد. زاهد ادعای خود را با ارائهی یک دستنوشته ثابت کرد و سوندارار را از مراسم عروسیاش با خود برد. آن مرد در حقیقت خودِ شیوا بود. پس از آنکه سوندارار شکل واقعی شیوا را شناخت، این تِوارام را سرود و با اندوه مداوم خطاب به او گفت: «چگونه میتوانم از آنِ تو نباشم؟»
تیرونیلاکاندا و همسرش، با آنکه در پیوند زناشویی بودند، پس از سوگند به پاکدامنی، از برکت جوانی جاودان برخوردار شدند.
ایارپاهای نایانار با خود عهد کرده بود که هیچ درخواست کمکی را رد نکند. از همین رو، با خوشرویی، حتی همسرش را به درخواست یکی از سرسپردگان بخشید.
ایلایانکودی چنان نسبت به سرسپردگانِ شیوا وفادار بود که حتی در هنگام گرسنگی خودش، هرگز حاضر نمیشد غذایی را از یک سرسپردهی گرسنه دریغ کند. در این داستان، او تا نهایت توان تلاش میکند تا یک سرسپرده را سیر کند.
مایپورول بهخاطر آن مشهور است که حتی نشانهای ساده از شیوا را بر زندگی خود ترجیح میداد. در این داستان، او حتی در بستر مرگ، به مهاجمی که در لباس سرسپردهی شیوا به او حمله کرده بود، آسیبی نمیرساند.
ویرالمیندا سرسپردهی شیوا بود که احترام به سرسپردگان را بالاتر از هرچیز دیگری قرار داده بود. در اینجا، او سوندارار را بهدلیل بیاحترامی به دیگر سرسپردگانِ شیوا نفرین میکند.
آمارانیدی، با وجود آنکه تاجری ثروتمند بود، به شیوا وفادار بود. در این داستان، او تا جایی پیش میرود که وقتی تمامِ داراییاش برای کمک به یک سرسپردهی شیوا کافی نیست، خودش را نیز عرضه میکند.
اریپاتا سرسپردهای پرشور بود که از سرسپردگانِ شیوا در برابر هر آسیبی پاسداری میکرد. همواره تبر به دست، در این داستان با شجاعت از سرسپردهای در برابر فیل دفاع میکند و در نهایت خشم پادشاه را نیز به جان میخرد؛ در حالی که آماده است در صورت لزوم جان خود را فدا کند.
یناتیناتار بهعنوان شمشیرزنی ماهر و زیرک شهرت داشت. هنگامی که با دشمنی مواجه میشود که خود را سرسپردهی شیوا جا زده است—هرچند تنها تظاهر به آن دارد—حاضر است جان خود را فدای احترام به او کند.
اسم کاناپا در تاریخ سرسپردگانِ شیوا در جنوب هند جاودانه شده است. در این داستان، با عشقی کودکانه، حاضر میشود هر دو چشم خود را تقدیم کند و نابینا شود تا لینگای شیوا را که خونریزی میکرد، یاری رساند.
کونگیلیا کالایا بهخاطر ابراز سرسپردگیاش به شیوا از راه پیشکش همیشگی عود، یا «کونگیلیا»، شناخته شده است. در این داستان، او همهی دارایی خود را فدا میکند تا حتی یک روز نیز در پیشکش کردن عود به شیوا وقفهای ایجاد نشود؛ حتی اگر این کار پیامدهایی برای زندگی نزدیکترین و عزیزترین افرادش داشته باشد.
در این داستان، ماناکانچارا به درخواست دمدمی و ناگهانیِ یکی از سرسپردگانِ شیوا، و بیهیچ درنگی، حتی در روز عروسیِ دخترش، حاضر میشود موی او را کوتاه کند!
این سرسپردهی شیوا آماده بود با داس یا «آریوال» به زندگی خود پایان دهد، زیرا در روزی خاص نتوانسته بود پیشکش روزانهی غذا را به او تقدیم کند؛ از همینرو نام «آریواتایا» به او داده شد.
آنایا، که شَبانی ساده بود، با نواختن مانترای پانچاکشارا با فلوت خود زیر درخت کونرای، قادر بود پرندگان، حیوانات، نسیم و حتی دریاها را آرام کند.
مورتی از مادورای، سرسپردگی خود را با مالیدن روزانهی صندل مقدس بر لینگای شیوا ابراز میکرد. یک روز که نتوانست صندل پیدا کند، آرنج خود را آنقدر مالید تا خون جاری شد و از گوشت و خون خود خمیر تهیه کرد.
سادانای روزانهی او این بود که هر صبح در حالی که نام شیوا را تکرار میکرد، گل بچیند و آنها را به او تقدیم کند. همین عمل سادهی سرسپردگی، جایگاهی برجسته برای او در تاریخ سرسپردگان شیوا بهوجود آورده است.
گفته میشود رودرا پاشوپاتی، همانطور که در این تصویر دیده میشود، هر صبح تا گردن در آب فرو میرفت و در همان حال، سرود رودرام چاماکام، یا سرودی در ستایش شیوا، را تلاوت میکرد.
ناندانار در نظام سختگیرانهی طبقاتیِ آن زمان «نجس» بهشمار میرفت. یعنی اجازهی ورود به معابد هند را که زیر نظر نگهبانان سنتگرا اداره میشدند، نداشت. با اینهمه، روزی که در آرزوی دارشانِ (دیدار) معبود در یک معبد شیوا بود، اشتیاق او چنان نیرومند بود که پیکرهی ناندی، گاو نر مقدس، از جای خود حرکت کرد و ناندانار توانست زیارتی را که با تمام وجود در طلبش بود، بهدست آورد.
این نایانار بهخاطر خدمت بیچشمداشت به دیگر سرسپردگان شهرت داشت و حاضر بود هر کاری انجام دهد تا خواستههای آنان برآورده شود. در یکی از داستانها، وقتی نتوانست لباس یکی از سرسپردگان را بشوید، چنان اندوهگین شد که تا آستانهی جانسپردن پیش رفت.
چاندشوارا به چنان مرحلهای از دلدادگی به شیوا رسیده بود که کاملاً از محیط اطراف خود غافل میشد. روزی آنقدر در پیشکش روزانهی شیر به شیوالینگا غرق شده بود که حتی وقتی پدرش آمد تا صدایش کند، آن را مزاحمتی در مسیر عبادتش تلقی کرد. گفته میشود هنگامی که پدرش کوشید عبادت او را متوقف کند، چاندشوارا پای پدرش را قطع کرد.
آپار یکی از مشهورترین نایانمارها بود و از او بهعنوان یکی از «مووار»ها یاد میشود. سرودههای او نیز به «تِوارام»های مشهور تعلق دارند. این تصویر روایتی از زندگی اوست؛ زمانی که برای دارشان، یعنی دیدار حضوری و معنویِ شیوا، پیاده راهیِ کایلاش شد. او حتی هنگامی که دیگر توان راه رفتن نداشت، سینهخیز پیش میرفت و آماده بود جان خود را فدا کند تا به این دارشان دست یابد.
کولاچیرای در آن زمان نخستوزیر پادشاه مادورای بود. او نقشی کلیدی در پایان دادن به نفوذ آیین جِین، که در آن دوره حضور پررنگی داشت، ایفا کرد و زمینه را برای رشد آیین شیویسم فراهم ساخت. در این داستان، در پاسخ به چالشی از سوی پیروان جِین، او در فرایند «پونال واتام» به گنانا سامباندار کمک میکند؛ جایی که نسخههایی از اشعار خود در ستایش شیوا را بر روی برگها مینهد و آنها بهطرزی معجزهآسا، بیآنکه غرق شوند، به ساحل مقابل میرسند.
کورومبا نایانار از پیروان وفادار سوندارار بود و زندگیای ساده و آمیخته با سرسپردگی داشت.
کارایکال آمّایار، بهمعنای «مادرِ محترمِ کارایکال»، یکی از سه زنِ نایانمار بود. او بهخاطر سرسپردگی عمیقش به شیوا و نیز خدمت به دیگر سرسپردگان و همسرش شناخته میشد. در یکی از داستانهای جالب زندگی او ــ که در این تصویر نیز به آن اشاره شده است ــ گفته میشود زمانی که در حال تعارف انبهای به همسرش بود و او درخواست انبهی بیشتری کرد، در حالی که انبهای باقی نمانده بود، نیایش او به شیوا باعث شد بهگونهای معجزهآسا انبهای دیگر پدید آید تا همسرش بتواند از آن لذت ببرد.
آپوتی آدیگال، آپار را بهعنوان گوروی خود میپرستید. سرسپردگی او چنان عمیق بود که نام پسرانش، گاوهای خانهاش، حوضهایی که برای دیگر سرسپردگان شیوا میساخت و حتی استراحتگاههایی که برپا میکرد، همگی را به نام «تیروناووکّاراسار» ــ گورویش ــ نامگذاری میکرد. روزی او، آپار را برای صرف غذا به خانهاش دعوت کرد. در همان هنگام که مشغول غذا خوردن بودند، پسرش بر اثر نیش کبرا جان سپرد؛ با اینحال، آپوتی آدیگال تا آنجا پیش رفت که اجازه نداد این حادثه خللی در آرامش و صرف غذای آپار ایجاد کند.
تیرو نیلاناکا نایانار از نایانارهای برجسته و سرسپردگان شیوا بود. توجه کامل او به شیوا چنان بود که وقتی همسرش برای دور کردن عنکبوتی از روی لینگای شیوا بر آن فوت کرد، او این کار را بیحرمتی به مقدسات دانست و همسرش را تمام شب در معبد تنها گذاشت. گفته میشود که شیوا در خواب به او ظاهر شد و به او اطمینان داد که همسرش کار درست را انجام داده است؛ و بدینگونه آن دو بار دیگر با یکدیگر زندگی کردند.
نامی ناندی آدیگال با نشان دادن معجزاتی ساده که حاصل اخلاص و سرسپردگیاش به شیوا بود، بسیاری را به سوی شیویسم کشاند. در یکی از داستانهای مشهور، آمده است که او چراغهای پیشکششده به شیوا را تنها با آب روشن کرد، نه با روغن.
سامباندار، بالایوگیِ خردسال، نوری درخشان در میان نایانمارهایی بود که در جنوب هند گام نهادند. گفته میشود که او در سنین بسیار کم، بر دوش پدرش به روستاهای مهم سفر میکرد و در مسیر، سرودهایی در ستایش شیوا میخواند. در یکی از روایتهای برجسته از زندگی او آمده است که در هنگام مراسم ازدواجش، امکان آن را فراهم ساخت تا ۳۰۰۰ نفر از کالبد خود رها شوند و به غایتِ نهایی دست یابند.
کالیکّاما یکی از نایانمارها بود و در زمان خود فرماندهٔ کلِ امپراتوریِ حاکمِ چولا بهشمار میرفت؛ او همعصرِ سوندارار، عارف برجستهٔ آن دوران، نیز بود. او آوازهٔ تواناییهای سوندارار را شنیده بود، اما به آنها مشکوک بود و سرسپردگی او را نیز زیر سؤال میبرد. در یکی از ماجراها، هنگامی که حق انتخاب درمان بیماریاش را داشت، مرگ را برگزید؛ اما بهشکلی معجزهآسا، بهدستِ سوندارار و بهواسطهٔ فیضِ شیوا، دوباره به زندگی بازگشت.
تیرومولار عارف و شاعر شیویسم تامیل و یکی از ۱۸ سیدار بود. در واقعهای خاص گفته میشود که او پیکر یک گاوبان را اختیار کرد و بهدلیل شرایط نامساعد، ناچار شد آن را نگه دارد. این اتفاق در واقع نعمتی بود و به او امکان داد تا جوهرهی شیویسم (گوهر آیین شیوا) را به مردم سادهی روستاها و شهرهای اطراف منتقل کند.
دادی آدیگال نایانار پیروی نابینای شیوا بود. در شهری که بیشتر تحت نفوذ آیین جِین بود، او توانست بازسازی استخر مقدسِ معبد را آغاز کند. پروژهای که او به تنهایی آغاز کرده بود، خیلی زود توسط پادشاه وقت تکمیل شد.
مورکا به معنای «شرور»، «خشن» و «خشونتطلب»، یکی از ۶۳ نایانار معروف به رفتارهای غیرمعمول بود. گفته میشود او با قمار با ثروتمندان ثروت بهدست میآورد و آن را صرف غذا دادن به همکیشان خود، پیروان شیوا، میکرد. گاهی اوقات قماربازانی که بدهی خود را به موقع پرداخت نمیکردند، با تهدید چاقو و حتی بهکارگیری خشونت فیزیکی مجبور به پرداخت میشدند.
سُوماسی مارا یک برهمن و روحانی معبد بود. به دلیل انجام مراسم قربانی «سوما-یاگنا»، به او «سُوماسی» میگفتند. او هیچگاه نگران قوانین نظام طبقاتی نبود؛ نهتنها با غیر برهمنها معاشرت میکرد که در آن دوران عملی ممنوعه به شمار میرفت، بلکه به آنها خدمت میکرد و از آنها مراقبت مینمود.
ساکّیا بوداییای بود که به شیویسم گروید. ارادت او به شیوا چنان بود که احساس میکرد هر چیزی را میتواند به او پیشکش کند. از این رو، هر روز سنگهایی به لینگا پرتاب میکرد و آن را پیشکش خود میدانست؛ تعهدش چنان بود که بدون انجام این پیشکش روزانه، چیزی نمیخورد.
سیراپولی برهمنی بود که بهسبب بخشندگیاش بهعنوان یک قدیس شناخته میشد. او از پیروان شیوا در خانهی خود استقبال میکرد، از آنان پذیرایی مینمود و همواره میکوشید هیچکدام دست خالی بازنگردند.
سیروتوندا فرماندهی پیشینِ ارتش چولا بود. به فرمان پادشاه، او خشونت را کنار گذاشت و به مسیر معنویت روی آورد. در واقعهای خاص گفته میشود که سیروتوندا و همسرش برای سیر کردن یک پیرو گرسنهی شیوا، از جانِ تنها فرزند خود گذشتند. در روایتی جانسوز آمده است که کودک با رضایتِ خود جان سپرد و والدین نیز جانِ فرزندشان را پیشکش کردند، تنها برای آنکه گرسنگی آن پیرو برطرف شود.
چِرامان پرونمال پادشاهی از کرالا بود. روزی پس از انجام پیشکشهای روزانهاش به شیوا، به معبد رفت و در راه بازگشت به قصر، رختشویی را دید که بدنش به شن سفید و گِل آغشته بود. چِرامان چنان غرق در ارادت و شیفتگی بود که گمان کرد او پیروی شیواست و بدنش با ویبوتی، یا خاکستر مقدس، پوشیده شده است. بیدرنگ از فیل خود پایین آمد و به آن رختشوی ساده ادای احترام کرد.
گاناناتا برهمنی ساده و پارسا از سیرکَژیِ تامیل نادو و از بهاکتاهای بزرگِ شیوا بود. مردم به فضیلت و ارادت او احترام میگذاشتند و برای راهنمایی نزدش میآمدند. او همواره، متناسب با توان هر فرد، کاری ساده در معبد به آنان میسپرد؛ از پاکسازی معبد و ساخت گردنبند گُل گرفته تا کار در باغها و روشن کردن چراغها. از همین رو، او بهعنوان واسطهای برای دگرگونیِ درونیِ دیگران شناخته میشد.
این قدیس، فرماندهای قدرتمند بود و بهشدت به شیوا ارادت داشت. کوترووا سرزمینهای بسیاری را در پادشاهیهای چولا و پاندیان تصرف کرد، اما بسیاری از مردم سلطنت او را نپذیرفتند. ارادت خالصانهی او به شیوا چنان بود که گفته میشود شیوا شخصاً با نهادن پای خود بر سرِ کوترووا، او را تاجگذاری کرد.
پوگال چولا پادشاهی شیواپرست و محبوب مردمان سرزمینش بود. روزی چنین اتفاق افتاد که سربازان او یکی از سرسپردگان شیوا را بهاشتباه کشتند. هنگامی که او این رخداد را دید و دریافت که با کشتن یک بهاکتا گناهی بزرگ روی داده است، برای کفارهی این گناه، خود را به درون آتش افکند و جان خویش را فدا کرد.
ناراسینگا مونییارایار رئیس یکی از نواحی تامیل نادو و از سرسپردگان بزرگِ شیوا بود. او هر سرسپردهای را که به خانهاش میآمد با آغوش باز میپذیرفت و اطمینان مییافت که هیچکس دستِ خالی بازنگردد. روزی قدیسی برهنه به پوجا یا آیینی که او به افتخار شیوا برگزار کرده بود آمد. ناراسینگا با نهایت احترام از این همکیش استقبال کرد و اطمینان یافت که او نیز بهعنوان صدقه، مقداری طلا دریافت کند.
آدیپاتار ماهیگیری ساده از ناگاپاتینام بود. او نذر کرده بود که هر روز یکی از ماهیهایی را که صید میکند، بهعنوان پیشکش به شیوا رها کند. یک بار چنین پیش آمد که برای چندین روز پیاپی، تنها یک ماهی صید میکرد. او همان یک ماهی را نیز به نام شیوا رها میساخت و خود گرسنه میماند. روزی دیگر، باز هم تنها یک ماهی صید کرد، اما اینبار ماهیای زرین بود؛ با این همه، تعهد او به نذرش چنان بود که آن را نیز رها کرد.
روزی، خدمتکار پیشین او در قالب یک باکتا (سرسپرده) به خانهاش آمد. کالیکامبا، مانند همیشه، او را پذیرفت و طبق آیین هندو پاهایش را شست. اما همسرش که خدمتکار سابق را میشناخت، بهخاطر غرور در این آیین شرکت نکرد. کالیکامبا که عدم اخلاص او را احساس کرد، دستش را قطع کرد، زیرا در این مراسم مقدس شرکت نکرده بود. گفته میشود که او با تمرین این نوع سادانا به رهایی نهایی دست یافت.
کالیا، فروشندهی روغن از منطقهای در حوالی چِنای در تامیل نادو بود که بهخاطر معبد تایگاراجا شهرت دارد. گفته میشود هرگاه روغن چراغها به پایان میرسید، او حاضر بود گلوی خود را ببُرد تا چراغها را با خون خود پر کند.
ساتّی نایانار پیروی سرسخت و پرشورِ شیوا بود. گفته میشود زبان هر کسی را که دربارهی شیوا یا پیروانش بد میگفت، میبرید. او زبان آنها را با انبر بیرون میکشید و با چاقویی تیز به نام «ساتّی» قطع میکرد؛ و از همینرو به نام «ساتّی نایانار» شناخته شد.
آیادیگال کاداوارکُن پادشاهی بود که از ثروت و پادشاهی خود دست کشید تا در مسیر معنوی گام بردارد. او پسرش را تاجگذاری کرد و خود راهیِ زیارتِ معابد شیوا شد. هر جا که میرفت، سرودهایی به زبان تامیل در ستایش شیوا میسرود. پس از پرستشِ معابدِ بسیارِ شیوا، به معبد ناتاراجا در تیِلای، چیدامبارام رسید و بخشِ عمدهی عمر خود را در آنجا سپری کرد.
کانامپولا علفچینی بود که علفِ ویژهی «کانامپول» را ـ که برای فتیلههای چراغ در معابدِ شیوا استفاده میشد ـ میفروخت. گفته میشود روزی که روغنِ کافی برای روشنکردنِ چراغهای شیوا نداشت، مویِ سرِ خود را آتش زد تا نذرِ روزانهاش را بهجا آورد.
کاری، شاعر و قدیس، نهتنها پیروِ شیوا بود، بلکه دانشمندی برجسته نیز بهشمار میرفت. او مجموعههای بسیاری در ستایشِ شیوا نوشت. در قدردانی از آثار ادبیاش، کاری پاداشهای فراوانی دریافت کرد که آنها را صرفِ ساختِ معابد و خدمت به دیگر پیروانِ شیوا کرد.
نیندراسیر در آن زمان پادشاهِ مادورای و همسرِ یکی دیگر از نایانارها به نام مانگایارکاراسییار بود. او که از جینیسم به شیوائیسم گرویده بود، روزی به بیماریای لاعلاج دچار شد و گوژپشت گردید؛ و هر دو بهطورِ معجزهآسا بهدستِ سامباندار درمان شدند. پس از آن، زندگیِ خود را وقفِ شیوا کرد.
گفته میشود واییلار بهدلیل بیاعتقادی به پرستشِ بتها، با تمرکزِ ذهنی و نیرویِ تخیل، معبدی را در درونِ خود بنا کرد. روایت است که او معبدی باشکوه با پنج دیوار از فلزاتِ گوناگون ساخت؛ با برجهای طلاییِ متعدد و تالارهای وسیع با دیوارهای نقرهای، ستونهای طلاییِ مزین به جواهراتِ گرانبهایی چون الماس و یاقوت. الماسهایی بهاندازهی انبه که چون خورشید میدرخشیدند، جای چراغهای معمولی را گرفتند تا معبد را غرق در نور کنند.
نامِ او بهطورِ لفظی بهمعنای «آنکه در جنگ میجنگد» است. مونایادوار بهعنوانِ سربازی مزدور توصیف میشود که بهصورتِ حرفهای میجنگید و دستمزدِ خود را صرفِ اطعامِ پیروانِ شیوا و نیازمندان میکرد. او به مردم در پیروزیِ نبردهایشان یاری میرساند و با طلا و هدایا بازمیگشت؛ و سپس همهی آنها را برای پذیرایی و سیرکردنِ پیروانِ شیوا بهکار میگرفت.
کالارسینگا نایانار، پادشاهی از سلسلهی پالَوا، پیروِ پرشورِ شیوا بود. ارادتِ او به شیوا چنان شدید بود که گفته میشود روزی در یکی از معابد، هنگامی که همسرش خواست گُلی را که بهعنوانِ پیشکش به خدای آن معبد تقدیم شده بود بو کند، دستِ او را قطع کرد.
ایدانگازی، پادشاهی ثروتمند از جنوبِ هند بود. گفته میشود از نسلِ یاداواهایِ دوارکا بوده است. روایت است روزی یکی از پیروانِ شیوا که میخواست به دیگر پیروانِ شیوا غذا بدهد، هنگامِ برداشتن آذوقه از انبارِ غلّهی پادشاه دستگیر شد. پادشاهِ مهربان او را آزاد کرد و با درکِ این حقیقت که در اصل هیچچیز واقعاً به او تعلق ندارد، پس از آن به پیروان اجازه داد آزادانه هرچه میخواهند از انبارهای غلّه و حتی از کاخِ او بردارند.
سِروتونای قدیسی بود که داوطلبانه خدماتِ گوناگونی را در معبدِ تیگاراجا انجام میداد. روزی پادشاهِ وقت، کالارسینگا، همراه با ملکهاش برای ادای احترام به شیوا به معبد آمدند. ملکه وارد تالارِ معبد شد؛ جایی که گلهای مختلف برای پیشکش به شیوا گردآوری شده بودند. او بیخبر از این سنتِ هندو که بوییدنِ هر گلی که بهعنوان پیشکش به خدای معبد تقدیم شده ممنوع است، گلی را برداشت و بویید. سِروتونای، با نادیده گرفتنِ جایگاهِ سلطنتیِ او، بینیِ ملکه را گرفت و برای تنبیه، آن را برید.
پوگاز تونای نایانار یکی از نایانارهای برجسته و از پیروانِ شیوا بود. او به این شناخته میشود که علیرغمِ همهی دشواریها، هر روز بهعنوانِ پیشکش به لینگایِ شیوا آب تقدیم میکرد. گفته میشود حتی زمانی که قحطی شهرِ او را فرا گرفت و دیگر نمیتوانست آب به لینگا پیشکش کند، شیوا بهطورِ معجزهآسا هر روز سکهای طلا به او میبخشید تا بتواند معاشِ خود را تأمین کند و همچنان آب را به لینگا تقدیم کند.
کُتپولی نایانار فرماندهی کلِ ارتش یکی از پادشاهانِ چولا بود. او به سخاوت و به شیوهای که به همهی مردمِ شهرش خدمت میکرد و از آنان مراقبت مینمود شناخته میشد و میکوشید هیچکس گرسنه نماند. با این حال، روایت است هنگامی که دریافت در پیِ قحطیای در شهرش، اعضای خانوادهی او ــ نزدیکان و خویشاوندان ــ همهی ذخایرِ غذایی را بیآنکه با کسی تقسیم کنند مصرف کردهاند، همان غلّههایی که او برای خدمت به فقرا و نیازمندان در انبار نگه داشته بود، همگی را به قتل رساند و حتی نوزادِ تازهمتولدشده را نیز مستثنا نکرد.
پوسالار یکی از پیروانِ بزرگ شیوا بود. او آرزوی شدیدی داشت تا معبدی برای شیوا بسازد، اما توان مالی انجام آن را نداشت. بنابراین، معبدی باشکوه برای شیوا در ذهنِ خود بنا کرد. در همان زمان، معبد دیگری نیز توسط پادشاهِ کانچیپورام در حال ساخت بود. گفته میشود شیوا تصمیم گرفت در مراسم تقدیس معبدِ پوسالار حضور یابد، نه معبدی که توسط پادشاه ساخته شده بود.
مانگایارکاراسییار بهعنوانِ شاهزادهای از سلسلهی چولا متولد شد و یکی از نایانارها بهشمار میرود. او پیروِ شیوا بود، در میان مردمش احترام زیادی داشت و همسرِ نیندراسییر نِدومارا نایانار، پادشاهِ مادورای در آن زمان، بود.
گفته میشود نِسا نایانار بافندهای بود که همواره غرق در مراقبه بود و لباسهایی را که میبافت به پیروانِ شیوا هدیه میداد.
کوچِنگات چولا نایانار معبد جامبوکشوارار را در تیرووانایکاوال ساخت؛ معبد آبی که یکی از معابد مشهور شیوا در تیروچیراپالی (تریچی) بهشمار میرود. گفته میشود او این معبد را زیر درخت جامون بنا کرده است.
تیرو نیلاکانتا یازپانار به جامعهٔ پانارهای تامیل، گروهی از نوازندگان دورهگرد، تعلق داشت و بهخاطر نواختن هارپ باستانی هندی به نام یاز شناخته میشد. از آنجا که او از طبقهای پایینتر بود، اجازهی ورود به معابد را نداشت. روزی یازپانار به تیرووارور رفت و بیرون از معبد تییاگاراجا یاز نواخت. تییاگاراجا، شکلی از شیوا که در معبد تیرووارور پرستش میشود، او را از ورودی شمالی به داخل دعوت کرد، دری که خداوند برایش گشود. نایانار وارد شد و برای شیوا یاز نواخت.
سادایا نایانار پدر یکی از مهمترین نایانارها، سوندارار، بود. پادشاهی به نام ناراسینگا مونایار که در آن دوران میزیست، تمایل داشت کودک را به فرزندی بپذیرد. پادشاه نزد والدین آمد و آنها بدون هیچ تردیدی، کودک را به او سپردند.
ایسایگنانیار مادرِ سوندارار بود. او بهخاطر مادریِ نایانار بزرگ، سوندارار، به شهرت رسید. اهمیت او از این روست که توانست چنین شخصیت برجستهای را پرورش دهد و تربیت کند.
سوندارار از خانوادهای سلطنتی بود و مراسم ازدواجش بهزودی برگزار میشد. گفته میشود هنگامی که سوندارار قرار بود ازدواج کند، شیوا در هیئت پیرمردی وارد شد، مراسم را بر هم زد و ادعا کرد که سوندارار متعهد به خدمت به اوست. شک و تردید فراگیر بود و سوندارار او را دیوانه یا «پیتّان» خواند و ادعایش را رد کرد. زاهد ادعای خود را با ارائهی یک دستنوشته ثابت کرد و سوندارار را از مراسم عروسیاش با خود برد. آن مرد در حقیقت خودِ شیوا بود. پس از آنکه سوندارار شکل واقعی شیوا را شناخت، این تِوارام را سرود و با اندوه مداوم خطاب به او گفت: «چگونه میتوانم از آنِ تو نباشم؟»
