
سادگورو: در روایات یوگیها داستان زیبایی وجود دارد. روزی روزگاری، مردی در حال عبور از هیمالیا بود. سفر بسیار سختی بود و هرکسی میخواست کمک بگیرد. او گفت: «آه شیوا، من نمیتوانم این را انجام دهم، فقط بیا به من کمک کن. حداقل دستم را بگیر، مرا همراهی کن.»
شیوا ظاهر شد و گفت: «تو راه برو. من با تو خواهم آمد.»
سرسپرده پرسید: «از کجا بفهمم که با من راه میآیی؟»
شیوا گفت: «به رد پاها نگاه کن. تو فقط دو پا داری. اگر چهار رد پا باشد، یعنی من همراه تو راه میروم.»
بنابراین هر چند دقیقه یکبار چک میکرد و مطمئن میشد که یک جفت رد پای دیگر همراهش میآید.
بعد از چند روز به عقب نگاه کرد و فقط یک جفت رد پا بود. گفت: «آه تو دوباره مرا ترک کردی.»
شیوا گفت: «ببین، خیلی خیس و لغزنده است. اما به پاهای خودت نگاه کن، آنها خشک هستند. به همین دلیل است که تنها یک جفت رد پا وجود دارد.» احمق روی شانههای شیوا سوار بود.
در درون خود، اگر «آنچه من است، آنچه مال من است» را کاهش دهید، زندگی شما تا آنجا که میتواند شگفتانگیز خواهد شد. این ابزاری ساده برای شکستن مرزهای آن شخصیست که هستید، بهطوری که چیزی بسیار بزرگتر از شما بخشی از شما و زندگی شما شود.
