
پرسش: میتوانید توضیح دهید که این مراسم تقدیس آدییوگی چه تفاوتی با دیگر تقدیسهایی که در گذشته انجام دادهاید دارد؟
سادگورو: این آدییوگی (در مؤسسهٔ علوم درونیِ ایشا) ترکیبی از چیزهای بسیار است. ما یک مردِ زیبا ساختیم. آن آدییوگی (در آدییوگی آلایام) صرفاً یک تارک دنیاست؛ او با هیچچیز جز یوگا کاری ندارد. این یکی که اینجا هست نیز یوگاست، اما با تزئینات فراوان. این آدییوگی که اینجا است، همانگونه است که او در مراسم عروسیاش بود. پس، جنبههای مختلفی از زندگی درگیر هستند. بهدلیل نبود واژهای بهتر، میگویم این آدییوگی، نسخهای پایینتر از دیانالینگا است. جنبههای مشابهی با آن دارد، اما نه به همان شدت — مشابه از این منظر که او حامل تمامی جنبههاست، در حالی که معمولاً وقتی یک لینگا ساخته میشود، هیچ وجه زنانهای در آن وجود ندارد. اما او به شیوهای خاص، وجه زنانه را نیز در خود جای داده است. او هم مذکر است و هم مؤنث. تصاویری از شیوا وجود دارد که نیمی از بدنش مذکر و نیمهٔ دیگر مؤنث است. او در درون خود، نیمی مرد و نیمی زن است.
اساساً سه روشِ متفاوت برای انتقالِ یوگا وجود دارد. اجازه دهید داستانی برایتان بگویم. آدییوگی آغاز کرد به انتقالِ یوگا، در تمام عمق و ابعادش، به ساپتاریشیها ــ آن هفت عالِم. این فرایند دههها به طول انجامید، اما در تجربهٔ آنها، تلاش برای درک این ابعادِ گوناگون چنان بود که گویی چندین هزار سال زمان برده است. از همینرو، در روایتها نیز چنین آمده است که آنها هزاران سال مشغولِ یادگیری بودند. این الزاماً به معنای کمّیتِ زمانی نیست، بلکه کمّیتی تجربی است. فرض کنید من شما را وادار کنم چهار ساعت چهارزانو بنشینید، بدون آنکه اجازهٔ هیچ حرکتی داشته باشید ــ احساس خواهید کرد که ۴۰۰۰ سال گذشته است..
پس، در بازهای بسیار طولانی، او تمامِ سازوکارهای وجودِ انسان را تشریح کرد و سپس به سازوکارِ هستی پرداخت، چراکه ساختارِ انسانی صرفاً نسخهای بسیار کوچک از جهانِ بزرگتر است. امروزه در علومِ مدرن نظریههایی شکل گرفته است که میگویند طراحیِ بنیادینِ یک اتم و کیهان اساساً یکسان است. ساختارِ پایهایِ یک باکتری و ساختارِ وجودیِ شما یکی است؛ تنها تفاوت در میزانِ پیچیدگی و ظرافتی است که بهشدت افزایش مییابد.
آدییوگی کلِ طیفِ هستی را برای آن هفت ریشی شرح داد. پارواتی، همسرش، عظمتِ آنچه را که رخ میداد دید و گفت: «من هم میخواهم از اینها آگاه شوم.» آدییوگی به او لبخند زد و گفت: «فقط بیا و روی زانویم بنشین.» او گفت: «نه، منظورم این نیست. من هم میخواهم آنچه را که این هفت نفر میآموزند، فرابگیرم.» آدییوگی گفت: «بیا، اینجا بنشین.» پارواتی با تردید آمد و نشست. او پارواتی را نزدیک و نزدیکتر کشید. پس از مدتی، پارواتی به نیمی از وجود او بدل شد. اگر بخواهید وجودتان را با کسی شریک شوید، باید بخشی از خودتان را کنار بگذارید. از همین روست که اصطلاح «سقوط کردن در عشق» (اصطلاحی انگلیسی به معنای عاشق شدن) معنادار است — چیزی در درونِ شما باید فرو بریزد. پس، او بخشی از خود را محو کرد و پارواتی را نیمی از خویش ساخت. گاناها (پیروان شیوا) که این صحنه را دیدند، گفتند: «ما فکر میکردیم فقط آن هفت نفر باهوشاند و چیزی را دریافت میکنند که ما از آن بینصیبیم. حالا حتی پارواتی هم دارد آن را دریافت میکند. پس ما چه؟» او گفت: «ها! فقط با من بنوشید. بیایید بنوشیم!»
پس، سه شیوهی بنیادین برای انتقال یوگا پدید آمد. یکی، انتقال آن بهعنوان یک علم خالص، چنانکه آن را به ساپتاریشیها ارائه داد. دیگری، از طریق دربرگیریِ محض است، که تنها در سطح خاصی از صمیمیت اتفاق میافتد. دوباره باید گفت: واژهی «صمیمیت» در این بخش از جهان، بسیار بد معنا شده است. شما صمیمیت را به معنای همبستر شدن با شخصی میدانید. بدن، بیرونیترین لایهی وجود شماست. وقتی دو بدن، بهخاطر مسمومیت شیمیایی به یکدیگر نزدیک میشوند - این صمیمیت نیست. باید چیزی فراتر از این رخ دهد. اگر انرژیهای بنیادینِ حیاتیِ دو نفر درهم ذوب شوند، این صمیمیت است. و به گاناها گفت: «فقط با من بنوشید.» پس او، به شخصی، یوگا را بهعنوان یک علم ناب منتقل کرد. به شخصی دیگر، از طریق صمیمیت مطلق، که دو وجود را یکی میکند، منتقل کرد. و به دیگران گفت: «خودتان را اذیت نکنید. فقط این اطراف باشید - همین.» من هم، به شما همین را میگویم.
اگر شما صرفاً به روشنبینی تمایل ندارید، بلکه میخواهید بدانید، میخواهید بفهمید، آنگاه راهی طولانی پیشرو دارید، چرا که یادگیری همیشه تدریجی است - هرگز آنی اتفاق نمیافتد. اما روشنبینی، تنها در یک لحظه اتفاق میافتد. روشنبینی، یک پیروزی، دستاورد یا یک موفقیت نیست. روشنبینی یعنی، روزی چیزی را ببینید که همیشه آنجا بوده است. آن چیز همیشه همینجا بوده، اما شما آن را نمیدیدید. متوجه میشوید که چقدر احمق بودهاید که همهجا را جستجو کردید، جز همینجا.
نمیتوانم اکنون کل داستان را تعریف کنم، اما آرجونا از کریشنا پرسید: «ماهیت حقیقت چیست؟ کجاست؟» او یک جنگجو بود - میخواست بداند کجاست تا آن را نشانهگیری کند. کریشنا به او خندید و گفت: «بالاترین حقیقتِ زندگی، روی نوک بینی توست.» و به همین دلیل، مکاتب زیادی از یوگا هستند که تمرکز بر نوک بینی را تمرین میکنند. با این کار، به روشنبینی نمیرسید. اما بیشک، سردرد میگیرید. آنچه کریشنا میگفت، این بود که حقیقت، واضحترین چیز است. چیزی نیست که بخواهید در کوهها یا رو به آسمان، به دنبال آن بگردید.
اگر بخواهید متوجهِ چیزی دربارهٔ طبیعتِ خودتان شوید، باید به درون بنگرید. آیا این واضحترین چیز در جهان نیست؟ شما میخواهید چیزی درباره خود بدانید، اما تلسکوپ اختراع میکنید و به اجرامِ آسمانی مینگرید، بیآنکه متوجه باشید اگر روی سیارهای دیگر بودید — مثلاً مریخ — زمینی که اکنون بر آن ایستادهاید، برای شما جرمی آسمانی و بهشتمانند به نظر میرسید. شما فکر میکنید جایی که اکنون در آن هستید جای بدی است، و بهشتی در جایی دیگر وجود دارد. این همان خطای بنیادینی است که آدییوگی آن را درهم شکست. او اندیشه بهشت را پیش از آنکه اصلاً ساخته شود نابود کرد و گفت: «تو خودِ مسئلهای — و تو خودِ امکان هستی.» به بیانِ دیگر: «تو جهنمی — و تو بهشتی.» میتوانی انتخاب کنی که کجا میخواهی باشی. هیچ دروازهای میانِ بهشت و جهنم وجود ندارد. همین لحظه میتوانی در بهشت باشی — و لحظه بعد، در جهنم.
اینجا (در مؤسسهی علوم درونیِ ایشا)، لینگا بهگونهای ساخته شده است که هر دو بُعد را دربرمیگیرد. بُعدی علمی دارد، اما نه به گستردگیِ دیانالینگا. دیانالینگا گنجینهای کامل از یوگاست؛ نه معطوف به یک تمرین یا حوزهی خاص، بلکه همچون یک کتابخانهی عظیم. یا میتوان گفت دیانالینگا مانندِ کتابی بسیار حجیم است—به همین دلیل است که به شما میگوییم فقط آن را از جایی در میانه بگشایید، زیرا قرار نیست آن را از ابتدا تا انتها بخوانید. شما یکی از ساپتاریشیها (هفت حکیم) نیستید؛ و حتی آنها نیز چنین نکردند. از میان ۱۱۲ راهی که یک انسان میتواند از طریق آنها به غایت نهایی دست یابد، آدییوگی ۱۶ راه را به هر یک از هفت حکیم عرضه کرد.
از همین رو، چیزهای زیادی در اینجا ۱۶تاییاند. هنگامی که گوروپوجا برگزار میکنیم، ۱۶ پیشکش در آن گنجانده میشود، زیرا از میان ۱۱۲ راه، ۱۶ بخش به شکل خاصی سازمان یافتند. در جغرافیای این بدن، این ۱۶ بخش عموماً به یک سمت جهتگیری دارند. به همین دلیل، ایده هفت چاکرا در ذهن مردم شکل گرفت. نه اینکه وجود نداشته باشند، اما نه به همان شکلی که امروزه مردم تصور میکنند. یک بخش، ۱۶ قسمت دارد. یانترایی (شکل هندسی مقدس) که اینجا داریم نیز ۱۶ بخش دارد، و بسیاری چیزهای دیگرِ اینجا نیز ۱۶تاییاند، زیرا در جغرافیای انسانی، عدد ۱۶ اهمیت دارد و وقتی در ۷ ضرب شود، عدد ۱۱۲ را میسازد.
When Adiyogi taught the 112 ways to the Sapta Rishis, he gave each 16 dimensions of it, because 112 would be too much for anyone’s intellect to learn and understand. When their study with him was over and they became fully realized beings, he told them to go out and spread it in the world. One eventually moved to what is North Africa today and created a revolution in that area. Another moved to what is South America today. Another moved to Central Asia. Another stayed with him. One went down to what is today referred to as the Indian Himalayas. And another one, who is very precious to us, Agastya Muni, came down south and touched every human habitation in the area. Another went to Southeast Asia.
When they were just about to leave, Adiyogi said, “Where is the guru dakshina? Where are the fees?” They were flabbergasted, “Fees? You are our life. What do we have to give?” They had been with him forever, and all they had was the loincloth that they wore. It was most uncharacteristic of him to ask for a fee – they could not believe it. Then Agastya Muni, who, being a Tamil man, was the most diminutive in terms of physical stature, got the point. If you offer something to your Guru, you must offer that which is most precious to you. So he said, “This body means nothing to me, otherwise I would have offered it to you. The only thing that is truly precious to me is the knowledge that I acquired from you in all these years. These 16 dimensions of knowledge that you have offered to me are my offering to you,” and he placed it at Adiyogi’s feet. Taking the cue, one by one, the other six did the same.
Then Adiyogi said, “By all means, please proceed upon your journey.” They had spent many decades with him, which felt like many millennia, and they knew nothing else apart from him. And now, whatever they had learnt painstakingly over the years, they had offered to him. Empty-handed, they walked. And because they walked empty-handed, through Adiyogi’s presence, all the 112 ways became present in every one of them. He made his presence always alive for them.
Adiyogi will have this quality, that there is a certain level of Grace that no one will go untouched by. But everyone will be touched in a specific way, because he has an intelligence of his own. No one can tell him how he should respond to you, so do not pray to him. He is not a dumb god who is looking for suggestions from you. Just learn to place what is most precious in you in front of him – he will do what he has to do. If you trust there is an intelligence bigger than you, you should not suggest anything to it. It is the most idiotic thing that every day, people tell whatever God they believe in what he should do. If you want to know the power, the Grace, the beauty, and the potency of Adiyogi, you must learn to transform yourself from prayer to presence.
