
سادگورو: داستانی در مورد کیرتیموکا وجود دارد. هر معبدی با تصویری از کیرتیموکا آراسته شده است. زمانی، یوگیای بود که قدرتهایی به دست آورد. او بهسمت شیوا آمد و شروع به آزار او کرد. شیوا او را نادیده گرفت اما مرد آنجا را ترک نکرد. شیوا در یکی از آن حالات بود، بنابراین او یک موجود، یک دیو به شکل انسان به وجود آورد و گفت: «این مزاحم را بخور.»
وقتی یوگی این را دید، به پای شیوا افتاد و گفت: «خواهش میکنم، این یک بار، مرا رها کن. دیگر هرگز مزاحمت نمیشوم.» سپس شیوا به دیو گفت: «بسیار خب، او را رها کن.» اما چون دیو مخصوصا برای خوردنِ این یوگی آفریده شده بود با شکمِ خالی آمد و گفت: «تو مرا آفریدهای که او را بخورم و حالا میگویی او را نخور. چه کاری قرار است بکنم؟» شیوا در یکی از آن حالاتِ سعادتمندانه خود بود و گفت: «خودت را بخور.»
بعد از مدتی صداهای خرد شدن شنید و وقتی نگاه کرد دیو کاملاً خودش را خورده بود. تمامِ بدنش از بین رفته بود و در آخر، او مشغول خوردنِ بازوانش بود. شیوا به او که دو بازوانش در دهانش بود نگاه کرد - همهچیز دیگر از بین رفته بود - و گفت: «اوه، تو چهرهی باشکوهی هستی. کسی که بتواند خودش را اینطور بخورد، چهرهای واقعا باشکوه است. تو بالاتر از همهی خدایانی.»
بنابراین هر معبدی چهرهای از کیرتیموکا دارد. او بدنِ خودش را خورد چون شیوا اینطور گفت. بدون دلیل، بدون مفهوم، فقط آن را خورد. پس او برتر از همهی خدایان برآمد. آنچه گفته میشود این است که او از زمان و مکان و همهچیز فراتر رفت. او بالاتر از خدایان است، یعنی از همهی این ابعاد فراتر رفته است، زیرا حتی خدایان نیز تابعِ برخی از این واقعیتها هستند. او بالاتر از همهی اینهاست. اگر دیو یوگی را خورده بود اتفاقِ خیلی زیبایی نبود. اما کسی که خودش را میخورد چیزِ فوقالعاده زیبایی است، زیرا اگر الوهیت باید وارد شما شود، اگر الوهیت باید در درون شما ظاهر شود، به فضای خالی نیاز دارید. فقط در لحظههای خلاء است که عشق، شادی یا آرامش را میشناسید. فقط اگر خلاء رخ بدهد، الوهیت برایتان اتفاق میافتد. اگر میخواهید کارهایی فراتر از محدودیتهای جسمی، ذهنی و حتی انرژیهای حیاتی انجام دهید، نیاز است که اینطور باشید. در غیر این صورت بههیچوجه به آن ابعاد نمیرسید. اگر خودتان را مصرف کنید، تبدیل به یک چهرهی باشکوه میشوید.
